X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ نادر پورباقر Nader Pourbagher's weblog

در سرزمین موسیقی

نوشته زیر در وبلاگ قبلی ام و به تاریخ 17 فروردین 1389 منتشر شده بود که امروز آنرا به این وبلاگ منتقل میکنم:




هفته پیش و در دهمین روز فروردین با یکی از دوستان تبریزی مقیم مرکز سفری داشتیم به باکو پایتخت جمهوری آذربایجان. خیلی وقت بود دوست داشتم آذربایجان و باکو را ببینم.  از همان زمانی که کتابهایی به زبان آذری (با الفبای سریلیک) از دستفروشهای جلو مصلی در تبریز میخریدم (یکی از این کتابها دیوان میرزا علی اکبر صابر بود) دوست داشتم از مردمی که روزگاری هموطن خود ما بوده اند و همان زبان ما را صحبت میکنند بیشتر بدانم. بخشهای آذری رادیو بی بی سی و صدای آمریکا را با ولع گوش میکردم و آن موقع همان پنجره های کوچک راضی ام میکرد. از دوستانی که به نخجوان یا باکو میرفتند میخواستم روزنامه یا مجله ای از آنجا برایم بیاورند که اطلاعاتی هر چند کم از اوضاع روز آنجا به من بدهند.



تقریبا همه چیز آذربایجان برایم غیر منتظره بود و تازگی داشت. از همان لحظه ورود به هواپیما لهجه باکویی برایم جالب توجه بود. با دوستم کامران چقدر با آن لهجه خندیدیم! لهجه ایست شبیه به مردم نزدیک مرز خودمان. یاد لهجه فردین دوست دوران سربازی ام میفتادم که اهل مغان بود. بعنوان کسی که تا حدی از زبان و تفاوت لهجه ها سر در می آورم میتوانم به صراحت بگویم که مردم باکو اصلا زیبا صحبت نمیکنند. ترکی تبریزی خیلی زیباتر و خوشایند تر است. طرز صحبت کردن آنها مثل آلمانی سوئیسیهاست که اصلا نمکی ندارد. اگر نظر اکثر هموطنان فارس زبانمان که ترکی ما را زبانی خشن میدانند درست باشد ترکی مردم باکو احتمالا برایشان غیر قابل تحمل خواهد بود.


علی آقا واحد


هدف اصلی سفر ما مصاحبه ای بود که کامران در سفارت آمریکا داشت آنهم برای ادامه تحصیل. برای من، هم فال بود هم تماشا.  ایشان جزو از ما بهتران است و با همین قیافه و مدل و روحیات کلاسیک شرقی اش قرار است به بلاد آمریک برود و از دانشگاه کترینگ میشیگان با درجه دکترای برق برگردد یا برنگردد. به همین دلیل این چندمین سفر او به باکو بود و به پیشنهاد وی در هتلی متوسط قیمت ولی ظاهرا و باطنا تمیز و دنج بنام "آراز" (رود ارس به تلفظ محلی - اسم خواهر زاده نو رسیده ام) اتاقی دو تخته گرفتیم. مثل اکثر موارد مشابه (که بعدا دستگیرم شد) درباره قیمت باید چانه میزدیم. 50 مانات  درخواستی جوان مسئول پذیرش در نهایت به 40 مانات رسید (1 مانات = 1250 تومان - در تهران منات میگویند). در مورد تاکسی هم وضع همین بود. با 10 مانات از فرودگاه به هتل آمدیم (حدودا 35 کیلومتر) در حالی که افراد دیگری 30، 40 یا 50 مانات داده بودند. غیر از یک صبح زود که آب گرم کن فیکون شده بود و مجبور شدم (شدیم) سرم را با آب سرد بشویم در کل هتل رضایت بخش بود.


روز اول محمود همشهریمان که در باکو موسیقی تحصیل میکند در هتل به استقبالمان آمد و با او به گشت و گذار در شهر رفتیم.  همه چیز برای من تازگی داشت و جالب بود. تمیزی قابل توجه خیابانها، سر و وضع مرتب مردم (مخصوصا زنان و دختران)، مجسمه های بسیار زیبا (غالبا از شخصیتها) در همه جای شهر، بافت مدرن شهر و موارد دیگر که اصلا انتظارش را نداشتم. محمود ما را به " İçəri şəhər" (شهر داخلی) برد. قسمت قدیمی شهر که "Qız qalası"  (قلعه دختر) در آنجا قرار دارد. این قلعه قدیمی سمبل شهر باکو است و در قرن 12 میلادی ساخته شده است. 


Qız qalası (قلعه دختر)


در همین قسمت قدیمی شهر حمامی است که قسمتهایی از فیلم معروف "O olmasın bu olsun" (آن نباشد این باشد) یا همان "مشهدی عباد" در آن فیلمبرداری شده است.  دیدن آن حمام و ورودی آن، یادآور صحنه های آن شاه اثر سینمای آذربایجان است. صحنه ای که مشهدی عباد را اکیپ همراهانش برای حمام دامادی آورده اند و طی مراسمی، همراه با رقص و آواز و بذله گویی، مشهدی حمام میکند و آماده آوردن عروسش میشود. یا صحنه ای که " Qoçi Əsgər" (از لوطیان شهر) در حال فرار از دست رقیبش وارد حمام زنانه میشود و زنها با آفتابه و طشت و کاسه و هر چه که دم دستشان است او را بیرون میکنند. در این قسمت قدیمی شهر و بعضا در جاهای دیگر نوشته هایی با الفبای عربی دیده میشد.



روز دوم نوبت دو جای مهم دیگر بود که ببینیم. آرامگاه مشاهیر و خیابان شهدا. اولی پارک بزرگی است در جنوب غربی باکو که تمام بزرگان آذربایجان اعم از نویسندگان، شاعران، سیاستمداران، هنرپیشه گان و مهمتر از همه موسیقی دانان در آنجا دفن شده اند. حیدر علی اف، اولین رئیس جمهوری آذربایجان نیز در مرکز همین پارک دفن شده است.




در کنار هر قبر مجسمه صاحب آن نیز قرار دارد. همه مجسمه ها مثل مجسمه های داخل شهر کارهایی بسیار سطح بالا از لحاظ هنری هستند. بیشتر قبرهای پارک مشاهیر به آهنگسازان، خوانندگان و نوازندگان تعلق دارد. قبل از شروع این نوشته میخواستم عنوانش را بگذارم "در سرزمین نفت و موسیقی" (کتابی به همین نام از نویسنده فقید تبریزی صمد سرداری نیا) ولی بعد از این سفر آذربایجان را فقط میتوانم سرزمین موسیقی بنامم. همه جای شهر بوی موسیقی و مقام (Muğam = دستگاههای موسیقی آذری) میدهد. حتی روی یکی از اسکناسهای این کشور عکس تار و کمانچه نقش بسته است. همه کارشناس موسیقی اند. راننده تاکسی، صاحب رستوران، کار گر هتل... یکبار در رستورانی که غذا میخوردیم بحثی درگرفت بین صاحب رستوران، یکی از مشتریان (یک مرد میانسال باکویی) و دوست من که خود نوازنده تار آذری است. صاحب رستوران نوازنده تاری را (مهلت مسلم اف) که همان لحظه در تلویزیون قطعه ای مینواخت تائید میکرد و آن مشتری نوازنده ای دیگر را که قطعه ای از او را در موبایلش داشت و از همه میخواست که به آن گوش کنند.


           جلیل محمد قلی زاده




اولین چهره ای که در ورودی پارک مشاهیر به چشم میخورد رشید بهبوداف خواننده شهیر آذربایجان است که با دستهای باز از بازدیدکنندگان استقبال میکند.  چه ترانه هایی که با صدای او جاودانه نشدند. "چوچه لره سو سپمیشم"، " لاله لر"، "ریحان" ... ردیف بزرگان موسیقی آذربایجان بود که دیده میشد. اوزییر حاجی بیگ اف، توفیق قلی اف، حاجی بابا حسین اف، شوکت اکبراوا و خیلی های دیگر.


                                                             رشید بهبوداُف


اوزئیر حاجی بیگ اوف



شوکت علی اکبر اُوا


از ساکنین این پارک که برای ما جالبتر بود جعفر پیشه وری رهبر حزب دمکرات آذربایجان ایران بود که بعد از حکومت مستقل یکساله اش در تبریز (سال 1325) به باکو گریخت و همانجا نیز درگذشت. در کنار قبر و مجسمه اش، روی سنگی جدا و با الفبای عربی نوشته است:


آذربایجان خلقی فرقه میزین و شهامتلی فدائیلریمیزین یالنیز آذربایجانا دگیل بوتون  ایرانا ایتدیگی تاریخی خدمتلری ایللرله، یوز ایللرله یاد ایده جکدیر.  سید جعفر پیشه وری


(ملت آذربایجان خدمات فرقه مان و فدائیهای با شهامت آن را نه فقط به آذربایجان بلکه به تمام ایران، سالها و صدها سال یاد خواهد کرد.)


سید جعفر پیشه وری


بعد از پارک مشاهیر به خیابان یا همان آرامگاه شهدا رفتیم. این محل آرامگاه شهدای آذربایجان است بقول پیرمردی که آنجا بود یعنی کسانی که در راه وطن جانشان را از دست داده اند. در ورودی آرامگاه و بعد از تابلوی آن و پرچم آذربایجان ردیف قبرهای کشته شدگان 20 ژانویه شروع میشود که در آن از پیر، جوان، زن و مرد دیده میشود. در بیستم ژانویه 1990 تظاهرات مردم باکو بر علیه حکومت شوروی به خشونت کشیده شد و تعداد زیادی از آنها توسط ارتش شوروی کشته شدند. کشته شدگان جنگهای جهانی و جنگ با ارمنستان نیز در همین آرامگاه بودند.


خیابان شهدا



خط ساحلی باکو نیز که خودشان بلوار میگویند دیدنی بود. پارکی طولانی در کنار ساحل و بسیار تمیز که ما فقط قسمتی از آنرا گشتیم. بر خلاف خود پارک و بازدیدکنندگانش که بسیار دلنواز بودند آب دریای خزر در کنار آن پر بود از لکه های نفت. در دوردستها اسکله ها، جرثقیلهای ساحلی، کشتیها و چند سکوی نفتی نیز دیده میشدند.






روز آخر سفر باید میرفتیم به سفارت آمریکا که کامران مصاحبه داشت. سفارت آمریکا در باکو روز اول هر ماه میلادی را اختصاص داده است به ایرانیها. حدود بیست نفر دیگر هم آمده بودند که همگی برای فرار از باد سرد آنروز به زیر پله ای پناه برده بودند تا، ساعت نه دو به دو بروند داخل. آنروز هوا واقعا سرد بود و برای همه غیر منتظره. همه حسابی لرزیدیم و هر چه دم دستمان بود بستیم دور سر و گردن.  دختری مهرک نام که با پدرش از تهران آمده بود میگفت تهران که برسد هفت روز خواهد خوابید. کامران هم همه آنروز از سردرد مینالید. بعد از برنامه سفارت که کم هم طول نکشید به اتفاق چند ایرانی دیگر که همانجا باهم آشنا شدیم چند ساعتی در شهر گشتیم و ما که خود مسافر بودیم با تجربیات چند روزه مان قسمتهایی از شهر را به این هموطنان نشان دادیم. دیدن ایرانیها در باکو جالب بود. دوستمان محمود که آنجا زندگی میکند میگفت هفته اول عید پنجاه هزار ایرانی به باکو آمده بودند. علت اصلی، کنسرتهای معین و شادمهر عقیلی و دیگران (اگر باشند) بود. شهر پر بود از پوسترهای کنسرتهای مختلف از هنرمندان کشورهای مختلف. ایرانی، هندی، آذری، اروپایی... در رستورانی که موسیقی زنده نیز جزو خدماتش بود گروه موسیقی برای ما  قطعاتی ایرانی نیز اجرا کرد. محمود که خود موسیقی میخواند میگفت هر هفته سه- چهار شب به کنسرت میرود. او عاشق موسیقی است و گارمون (سازی شبیه آکاردئون) مینوازد. روز آخر واقعه غم انگیز فوت پدرش را برایمان تعریف کرد. پدرش چند سال پیش در یک عروسی در تبریز و حین رقص با یکی از آهنگهای فیلم مشهدی عباد (که خیلی دوستش میداشته است) سکته کرده و همانجا درگذشته بود. ظاهرا آن شب پدرش از او خواسته بود که باهم به آن عروسی بروند که محمود قبول نکرده بود. میگفت: " اگر آنجا بودم  حتما از خود من میخواست که گارمون بزنم و تصورش را بکن اگر آن حادثه جلو چشمان خودم اتفاق میفتاد".


 

در روزهای اقامت ما در باکو مسابقات شمشیربازی جوانان جهان نیز آنجا برگزار میشد و تعدادی از ورزشکاران همین مسابقات نیز در هتل ما بودند. پوسترهای این مسابقات نیز به در و دیوار شهر بود.


از اهمیت موسیقی در آذربایجان هر چقدر بنویسم کم است. همه جای شهر کنسرواتور، مدرسه و مراکز مختلف موسیقی به چشم میخورد. یادم میاید در نوشته ای از یک تبریزی خوانده بودم که فقط در باکو بیش از صد مدرسه موسیقی وجود دارد. قسمت آخر سفرمان نیز در همین زمینه بود. دوستی دارم بنام ابوالفضل دریاهی که از 4 سال پیش و به قصد تحصیل موسیقی به باکو رفت. به دعوتش به دیدنش رفتیم در آپارتمانی که تمیز، نوساز ولی بدتر از خانه من بهم ریخته بود. ازدواج کرده و قرار است عروسی که از تبریز برایش خواهند فرستاد نظمی به زندگیش بدهد. فکر میکنم ابوالفضل را برای اولین بار از طریق برادرم ناصر شناختم که برایم از خواننده ای گفت که "در جشنواره موسیقی فجر شرکت کرده و صدایش بی نظیر است". تا آن موقع صدای بی نظیری از خوانندگان آذری آذربایجان خودمان نشنیده بودم و نمیتوانستم فقط به گفته ناصر اعتماد کنم تا اینکه سی دی اجرایش را در جشنواره دیدم. باورم نمیشد. واقعا بی نظیر بود. با خواننده دیگر گروهی که برایش میخواند زمین تا آسمان فرق داشت. به قول محمود اژدها بود. سه – چهار آهنگی که در آن سی دی از او شنیده بودم سالها در گوشم بود. در این چهار سال و بعد از رفتنش به باکو ارتباطمان خلاصه شد به چند بار صحبت تلفنی و احوالپرسی دورادور ولی همیشه از اوضاع و احوالش باخبر بودم. چند سال پیش وقتی سی دی اجرایش را در یکی از کانالهای ماهواره ای آذربایجان آنهم در کنار نوازندگانی نام آور دیدم خوشحال شدم. قبل از سفر شنیدم به تازگی از کنسرتی در لندن برگشته است. دوباره خوشحال شدم و مشتاقتر به دیدنش. مثل همه مردانی که تنها زندگی میکنند خانه اش بهم ریخته بود. خانه خودم هم بیشتر اوقات به این شکل و شمایل است. برای همین برایم قابل درک بود و اهمیتی هم نداشت. مهمتر حرفهایی بود که قرار بود از او بشنوم. از برنامه شان در لندن گفت که قمستی از فستیوال هنرهای آذربایجان بوده که از طرف موسسه ای بنام Buta در لندن برگزار میشود. قبل از اعزام به فستیوال در مسابقه ای شرکت کرده که در آن بیست یا سی (دقیقا یادم نیست) خواننده شرکت کرده و از میان آنها سه نفر از جمله او انتخاب شده اند. بعد از انتخاب و ظاهرا به دلیل ایرانی  بودنش سفارت انگلیس در باکو که به بقیه گروه ویزا داده بود به وی ویزا نداده و پس از کش و قوس فراوان و اصرار معاون وزیر فرهنگ آذربایجان مشکل حل شده و توانسته به انگلیس سفر کند. از مردم انگلیس و علاقه شان به موسیقی شرق بسیار تعریف میکرد. قسمت اعظم صحبتمان به درد دلهای ابوالفضل و سختیهایی که در ایران متحمل شده بود اختصاص داشت. حسادتها و نامردمیهایی که از اهالی موسیقی دیده بود، دو سالی که به همان دلیل موسیقی را بطور کامل کنار گذاشته بود، افسردگی متعاقب آن، تفاوت اهمیت موسیقی در ایران  و آذربایجان و غیره. میگفت چند سال پیش که به دلیل حمله مسلحانه یک ارمنی افراطی به یک دانشگاه چند دانشجو کشته شدند همه شهر امنیتی شده بود و در همه جا از جمله ایستگاههای مترو مردم را بازرسی میکردند. در صف بازرسی وقتی نوبت او رسیده بود پلیس با دیدن دفتر نت، بازرسی را ادامه نداده و با ادب و احترام کامل به وی اجازه ورود داده بود.


ابوالفضل دریاهی


نکته ای که در آذربایجان جلب توجه میکند این است که ظاهرا همه چیز به حیدر علی اف (رئیس جمهوری سابق آذربایجان)  ختم میشود. مجسمه های او همه جا هست و به تقلیدی خنده دار و آشکار از ترکیه بعضیها او را "Ata" (پدر) یا "Ulu öndər" (رهبر بزرگ) مینامند.  در مورد پسرش الهام علی اف (رئیس جمهور فعلی) نیز وضع به همین منوال است. همه ثناگوی او هستند و ظاهرا حتی حمایتهای دولتی از هنرمندان نیز بسته به میزان تعریف و تمجید آنها از "پرزیدنت" و همسرش "Mehriban Xanım" (مهربان علی اوا) فرق میکند. ولی در کل الهام علی اف خود دوستدار هنر و بویژه موسیقی است. ابوالفضل میگفت دو سال پیش که مسلم مقامایف خواننده بزرگ آذری که در روسیه زندگی میکرد در همانجا درگذشت. برای انتقال جسدش به آذربایجان و دفنش در باکو خود الهام علی اف به مسکو رفت و از ولادیمیر پوتین خواست این خواننده در آذربایجان دفن شود.


  مسلم ماگومایوف


در کل سفر به آذربایجان خیلی جذاب بود و این کشور و مردمش برایم کاملا با تصویرشان در ذهنم متفاوت بود آنقدر جذاب که از الان به سفری دوباره به آنجا فکر میکنم. 





8 نظرات:

  1. mohammad rezaieApr 7, 2010 12:19 AM
    سلام به دوست خوبم اقا نادر
    رسیدن بخیر امیدوارم که خوش گذشته باشه البته از نوشته هات معلومه که حسابی خوش گذشته .من هم شنیدم که اذربایجان کشوری زیباست .من هم دوست دارم این کشور را که روزگاری جزئی از خاک وطن ما بوده ومردمانش هموطن ما را از نزدیک ببینم.
    موفق باشید
    پاسخ
  2. farshadApr 7, 2010 12:55 PM
    Nader Jan
    kheili lezzat bordam. ghalame khubi dari. va benazar miad ke dari az tamame lahazate zendegit lezzat mibari.
    movaffagh bashi.in blog akharit ham vaghean mesle ye rahnamaye touristi bud. aaali.
    پاسخ
  3. madApr 7, 2010 10:24 PM
    نادر جان تو سفر 3-4 روزه واقعاً سوغاتی پر باری برامون آوردی. اطلاعات جامع و خوبی از آذربایجان برامون دادی. در ضمن تخفیف گرفتن از هتل و تاکسی در یک کشور غریبه ای ول داره، جالب بود.
    به امید سفرهای بعدی.
    پاسخ
  4. شاندلApr 8, 2010 06:07 AM
    بابا دمت گرم
    نامرد به ما می گفتی ما هم می ومدیم)-:
    پاسخ
  5. ناشناسMay 10, 2010 03:48 AM
    meshedi sen allah o gorixt kelmesin ordan gotur. vallah onu gorende lap bagrim chatlayir.bir azca seni tanimasaydim deyerdim lap farsistanda dogulub boyumusen.
    sagligla qal
    helelik
    پاسخ
  6. AlirezaJun 10, 2010 12:17 AM
    Salam aghanader kob hastid Man Alireza Fathi Doste jochen blog ghashangi dorost kardi.
    پاسخ
  7. علیرضاJul 11, 2010 01:17 PM
    سلام نادر جان علیرضا هستم bloge جالب و پر محتوایی نوشتی وبه قول فرشاد ماشالله دست به قلم خوبی داری.
    امید وارم که همیشه در همه کار هایت موفق و پیروز باشی.
    راستی از ایمیل های قشنگتم ممنونم.
    با تشکر
    علیرضا فتحی
    پاسخ
  8. ناشناسDec 2, 2010 12:34 AM
    سلام نادر خوبی به ما سر نمیزنی من احمذ عربی هستم استا مسلم زندگی در شرایط سخت اگه تونستی بهم زنگ بزن
    یک وب لاگ میخام هنرمندان آذربایجان رو در آون معرفی کنم هنر مندان گم نام وهم سن خودمون
    چند تا قطعه موسقی هم بزارم از ساخته های دکتر رسولی اومدی تبرز حتما من ببین یک سورپرایز واست دارم
    پاسخ
تاریخ ارسال: 9 بهمن 1390 ساعت 16:48 | نویسنده: نادر پورباقر | چاپ مطلب 2 نظر