X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ نادر پورباقر Nader Pourbagher's weblog

سوئیس با طعم ترامپولین

نوشته زیر در وبلاگ قبلی ام و به تاریخ 16 دی 1389منتشر شده بود که امروز آنرا به این وبلاگ منتقل میکنم:




حبیب نوظهوری را تقریباً همه آنهایی که ورزش ایران را بطور جدّی دنبال میکنند میشناسند. حبیب دوازده سال عضو تیم ملّی ژیمناستیک ایران بوده و در نهایت بعد از یک مصدومیت شدیدِ زانو که منجر به عمل جراحی اش شده، دنیای قهرمانی را خیلی زود رها کرده است. متولد 1359 است، یعنی شش سا ل جوانتر از من. زمانی که حبیب عضو تیم ملی بود و مرتب در مسابقات داخلی و خارجی شرکت میکرد، من که همه رویدادهای ورزشی را تعقیب میکردم همیشه اسم او و همشهری دیگرمان مهدی نیرومند را درمیان نفرات برتر میدیدم و میشنیدم. آشنائی ام با حبیب تا همین حدّ بود تا اینکه یک روز و در یک مسابقه دوستانه فوتبال دیدمش. با دوستان و هم محله ای هایش هفته ای یکبار در یکی از سالنهای ورزشی تبریز فوتبال بازی میکرد و من هم به دعوت برادرم ناصر رفته بودم. ناصر حبیب را نشانم میداد و از شهرت و سابقه و قهرمانی اش میگفت. منهم پیش خودم میگفتم: " پس حبیب نوظهوری این است! " آن موقع دیگر ژیمناستیک را بصورت قهرمانی کنار گذاشته بود و باشگاهی بنام "سرای ژیمناستیک" در محله ای که بزرگ شده است (آخونی) دایر کرده بود و مربیگری میکرد. این باشگاه هنوز هم پابرجاست. به تدریج دیدارهایمان بیشتر و دوستی مان نزدیکتر شد.


حبیب در بوداپست مجارستان - 1993


حبیب از افتخارات ورزش آذربایجان است که پس از سپری کردن دوران سخت قهرمانی، مصدومیت زانو، جراحی آن و پیچ کردن 4 پلاتین هشت سانتیمتری در آن، به اجبار ژیمناستیک قهرمانی را کنار گذاشته و اکنون مربیگری میکند. چند سالی که از تبریز کوچ کرده ام غیر از تماسهای تلفنی یا دیدارهای کوتاهِ تصادفی، از احوالش زیاد با خبر نبودم.  میدانستم که ادامه تحصیل داده و پس از گرفتن لیسانس تربیت بدنی، به همراه همسر و دخترش به شیراز رفته و آنجا زندگی و کار میکند. چند ماه قبل که برای سفری کاری به شیراز رفته بودم چند ساعتی باهم بودیم و همان زمان کوتاه فرصت خوبی بود که از زندگی، کارها و برنامه هایش بگوید. نمیدانم ماندنش در شیراز در اصل بدلیل درس و دانشگاه است یا ژیمناستیک و کارش چون همزمان هم دوره کارشناسی ارشد را در رشته فیزیولوژی ورزشی در دانشگاه شیراز میگذراند، همانجا تدریس میکند و هم در هیئت ژیمناستیک شیراز و چند شهر اطراف مربیگری میکند. هم اکنون مربی تیم ملی ترامپولین (از وسائل ژیمناستیک) ایران است و حدود دو ماه قبل در اولین مسابقه خارج از کشور در یونان شرکت کرده و مقام خوبی نیز بدست آورده اند. از 8 عضو این تیم 4 نفرشان ورزشکاران تبریزی خودش و بقیه از شهرهای دیگر بوده اند.


در شیراز از  سفر یونان گفت و اینکه چقدر ندانستن انگلیسی و نبودن کسی که کمکش کند برایش سخت بوده است. قبل از سفر، تلفنی باهم صحبت کرده بودیم و حتی پیشنهاد داده بود که من هم همراهشان بروم ولی دیگر از او خبری نشد. در ملاقات چند ساعته مان در شیراز گفت احتمالاً سفر دیگری نیز در پیش باشد که میخواهد من حتماً همراهش باشم.  گفتم من آماده ام فقط باید هر چه زودتر به من خبر بدهد که بتوانم از شرکت و سفارت مرخصی بگیرم. 


چند روزی از بازگشتم به تهران نگذشته بود که تلفن کرد و گفت در ماه دسامبر کلاس مربیگری ترامپولین سطح سه (بالاترین سطح) در سوئیس برگزار خواهد شد که میخواهد شرکت کند و از من خواست به عنوان مترجم همراهی اش کنم. دست بکار شدم تا از سفارت و شرکت همزمان مرخصی بگیرم که به سختی و هزار امّا و اگر ممکن شد. گرفتن ویزا سخت نبود و با دعوتنامه هایی که از طرف فدراسیون جهانی ژیمناستیک (FIG) برای هر دوی ما آمده بود به راحتی ویزا گرفتیم.


حبیب کار رزرو بلیط هواپیما را به من سپرده بود. از سفر قبلی به آلمان مزه خوش Türk Hava Yolları ( شرکت هواپیمایی ترکیه ) زیر زبانم مانده بود و اولین انتخابم همان بود هر چند انتخابهای دیگری نیز بود. دلم برای ترکی صحبت کردن و غذاهای ترکی تنگ شده بود، همچنین برای مهمانداران مودب و  Ne istemişdiniz? (چه میخواستید؟)، Rica ederim (خواهش میکنم) و Buyurun (بفرمائید) هایشان. نمیدانم چرا این اندازه شیفته این فرهنگ و زبان و این ملّت هستم. گمان نمیکنم فقط بخاطر نزدیکی نژادی و زبانی خودم با آنها باشد چون غیر آذریهای دیگری را نیز دیده ام که تنها با یکسال زندگی در ترکیه آنجا را بهترین جای زندگی میدانند. قبل از اینکه سفر سوئیس پیش بیاید دوستان ترکیه ای ام آلپ و ارجمند که تابستان چند روز مهمانم بودند (در اینترنت باهم آشنا شدیم) جهت دور برگشت دیدارمان به استانبول دعوتم کرده بودند. بجای خودم از طریق دِنیز (زن مهربان ترکیه ای که بچه هایش در مدرسه سفارت انگلیس درس میخوانند) برای هر کدام سوهان و گَز فرستادم تا در اولین فرصت خودم هم مهمانشان شوم. در میان دوستان اینترنتی که به خانه ام دعوت کرده ام آلپ و ارجمند استثنا بودند. تنها چند روز بودن باهمدیگر کافی بود تا موقع خداحافظی احساساتی شوم و نرفته دلم برایشان تنگ شود.


در سفرهای خارجیِ قبلی کمبود یک پرچم ایران را با خودم حس کرده بودم. اینبار حواسم جمع بود و از قبل تدارک دیده بودم. پرچم کوچکی روی کوله پشتی ام زده بودم با یک IRANِ بزرگتر از خودش در وسطش. همین پرچمِ کوچک علّتی شد برای بازشدن سر صحبت با پسر قرقیزستانی کناری ام در پرواز استانبول- ژنو که برای شرکت در سمیناری که از طرف سازمان ملل با موضوع اقلیتها برگزار میشد عازم ژنو بود. از ایران پرسید و علّت سفرمان. نسبت به سنّش انگلیسی را خوب صحبت میکرد و اطلاعات عمومی خوبی داشت. عضو یک سازمان غیر دولتی بود که در زمینه صلح و دفاع از حقوق اقلیتها فعالیت میکند. خود او به اقلیت ازبکهای ساکن قرقیزستان تعلّق داشت.



اولین تصویر زنده از سوئیس رشته کوههای زیبای آلپ بود. یکدفعه از پنجره هواپیما متوجه کوههای پربرفی  شدیم که زیر نور آفتاب برق میزدند و از جلو چشمانمان رژه میرفتند. چند شهر کوچک نیز دیده میشدند که در میان کوههای پربرف محاصره شده بودند.



در فرودگاه ژنو که پیاده شدیم تازه متوجه شدم اینجا نه انگلیسی و نه آلمانی به درد نیمخورد چون همه تابلوها و علائم به فرانسه بود و از هر طرف صدای "غِژ غِژ" می آمد. ژنو در شرقی ترین نقطه سوئیس و در مرز فرانسه واقع شده است. اینجا همه فرانسه صحبت میکنند. سوئیس از نظر تنوع زبانی در اروپا یک استثناست. در جنوب آن (لوگانو، ...) ایتالیایی، مرکز آلمانی (زوریخ، بِرن، بازِل،...)، در شرق (ژنو، لوزان،...) فرانسه و اقلیت بسیار کوچکی نیز در غرب به زبان رُمانش صحبت میکنند که شاخه ای از لاتین است. هر کس به زبان خود حرف میزند، مینویسد و تحصیل میکند و همه آنها در عین حال زیر یک پرچم یک ملّت را تشکیل میدهند. اتفاقی هم نمی افتد. آنوقت در کشورهایی مثل ایران یا ترکیه موضوع اقوام و زبانهایشان و حق یادگیری و استفاده از آنها باید به مناقشه ای هزار ساله تبدیل شود.



فرودگاه ژنو مثل هر فرودگاه مدرن دیگری ایستگاه قطار دارد. سوار قطاری به مقصد شهر بریگ (Brig) شدیم که باید در شهر اِگِل (Aigle) پیاده میشدیم. حدود یکساعت و نیم داخل قطار بودیم و از شهرهای لوزان (Laussane) و مونترو (Montreux) گذشتیم. قطار دریاچه ژنو را از طرف شمال دور زد و به جنوب سرازیر شد. دریاچه از جنوب هم مرز فرانسه است و مرز دو کشور در وسط دریاچه قرار دارد. در بعضی قسمتها قطار آنقدر نزدیک دریاچه حرکت میکرد که آدم فکر میکرد در کشتی نشسته است. در سمت دیگر دریاچه، کوههای فرانسه دیده میشد.


دریاچه ژنو



بالاخره به اِگِل رسیدیم آنهم در یک هوای برفی. کروکی هتل را که از نقشه گوگل بود و خود دعوت کننده ها فرستاده بودند همراه برده بودم.  پیاده ده دقیقه از ایستگاه قطار فاصله داشت. در مقابلِ درِ هتل، یک وَن فولکس واگن پر از مسافر آماده حرکت بود. حبیب در تاریکی نگاهی به داخل وَن انداخت و از لبخندش فهمیدم دوستان سالهای قبلش را شناخته است. همین اکیپ قبلاً باهم در قطر (2007) و پرتقال (2009) دوره های سطح یک و دو ترامپولین را گذرانده بودند. وَن در شُرُف حرکت به جلسه افتتاحیه بود که طبق برنامه قرار بود بعد از ظهرِ روزِ ورودمان برگزار شود. در قطار خیلی نگران نرسیدن یا دیر رسیدنمان به افتتاحیه بودیم ولی خوش شانس بودیم که در دقیقه نود به قافله پیوستیم. محل برگزاری جلسه افتتاحیه و نیز کلّ دوره (کلاسهای عملی و نظری و امتحانها) ساختمان اتحادیه بین المللی دوچرخه سواری بود که در شهر اِگِل است و یکی از سالنهایش را به ژیمناستیک اختصاص داده بود و در آن تقریباً همه وسائل ژیمناستیک هنری و ترامپولین وجود داشت. خسته و کوفته با چشمهای قرمز نشستیم. مسئول دوره، هاردی فینک از کانادا که رئیس آموزش FIG است از سیر تا پیازِ دوره، کلاسها، اساتید، غذا، حمل ونقل، امتحان و همه چیز توضیح داد. در هتل، فقط برای شرکت کنندگان (مربیان) اتاق در نظر گرفته شده بود و برای اینکه من هم بتوانم بمانم باید با خانم جوانِ با مزه ای به نام کارین صحبت میکردیم که محل کارش همان فدراسیون جهانی دوچرخه سواری بود و مسئول برنامه ریزیِ اسکان و غذای مهمانان بود. من و حبیب عاشقش شده بودیم و تا آخر دوره، بین کلاسها و موقع نهار حرکاتش را زیر نظر داشتیم.






از فردای روز ورودمان و طبق برنامه، کلاسها از ساعت 30/08 صبح آغاز شد. ساعت 10/08 باید از هتل حرکت میکردیم. راننده مان هم جِیمی مربی  کانادایی بود که بعداً فهمیدم ورزشکارش در مسابقات جهانی فرانسه (نوامبر 2010)  مدال طلا گرفته است. میگفت در شهری نزدیک قطب شمال بزرگ شده است ولی حالا در تورنتو زندگی میکند. مربیان شرکت کننده از کشورهای مختلف بودند از اوکراین، سوئیس، اسپانیا، پرتقال، کانادا، ایران، بلاروس، سوئد، چک، آفریقای جنوبی و استونی. معمولاً قبل از ظهر دو جلسه کلاس تئوری برگزار میشد که موضوعاتی مانند بیومکانیک، آناتومی و فیزیولوژی، مصدومیت، تئوری ورزش و روانشناسی را در برمیگرفت.  همه کلاسها به یک شکل برگزار میشد. استاد با لپ تاپ، پروژکتور و تابلو و شرکت کنندگان با جزوه ها و لپ تاپهایشان. تمام مطالب مطرح شده را میشد بدون نشستن در کلاس هم خواند و یاد گرفت. قبل از سفر و در نتیجه جستجویم در اینترنت درباره ترامپولین، به مطالب جالبی رسیده بودم. از جمله مقاله ای از فرِد ییدون (Fred Yeadon) استاد انگلیسی در مورد مکانیزم پیچش که  موضوع همان مقاله را در این کلاس نیز تدریس میکرد. با خواندن آن مقاله اصلاً نیازی به نشستن در کلاس نبود. در حقیقت کلاسها بهانه ای بود برای جمع شدن و تبادل نظر مربیان با همدیگر. هنوز هم به آموزش آکادمیک اعتقادی ندارم و مدلِ استاد، دانشجو، کلاس، تخته سیاه و جزوه حتی بیشتر از قبل برایم خنده دار شده است. اینکه یک نفر که تا چند ماه پیش خودش در کلاس جزوه مینوشته و حالا با یک مدرک فوق لیسانس یا مثلاً دکترا بیاید مطالبی را که شب قبل در خانه حفظ کرده مثل نوار در کلاس بگوید و دانشجوها نیز پشت سر هم با خودکارهای رنگارنگ خود بنویسند و بنویسند. علّت اصلی ترک تحصیل خودم همین بود. چقدر ملال آور بود نشستن اجباری در کلاس و گوش کردن رباتیک به مطالبی که براحتی در کتابها قابل دسترسی بود. نتایج آموزش آکادمیک از نوع ایرانی اش را هر روز و در موقعیتهای مختلف میتوان دید. لیسانس یا فوق لیسانسهایی که به اندازه دیپلمهای سالهای گذشته معلومات ندارند. اغلب انگلیسی نمیدانند و یاد نمیگیرند، مطالعه نمیکنند و بیشتر علاقه شان زنان آرایش، رنگ مو و گوهرهای الوان و مردان ماشین و آپارتمان و پول و پول و پول است.





کلاسهای عملی معمولاً بعد از ظهرها و در سه شاخه ترامپولین، تامبلینگ و مینی دابل ترامپولین (کمتر) برگزار میشد. ترامپولین از وسائل ژیمناستیک است که از یک توری بسیار مقاوم که خاصیت فنری دارد تشکیل شده است و ورزشکار با پریدن روی آن ارتفاع خود را بالا میبرد و در هنگام پریدن یا فرود حرکاتی را انجام میدهد. در ایران نسبت به سایر وسائل ژیمناستیک کمتر شناخته شده است. تنها چهار سال است که مسابقات کشوری ترامپولین در ایران برگزار میشود در حالیکه در دنیا کاملاً شناخته شده و جزو شاخه های مطرح ژیمناستیک است و همه ساله مسابقات قهرمانی جهان از طرف FIG (فدراسیون جهانی ژیمناستیک) برگزار میشود. تفاوت سطح ترامپولین ایران با دنیا چیزی شبیه زمین تا آسمان است. از حبیب که در این مورد سؤال میکنم میگوید: " اگر اینها همین جایی که هستند بمانند و ما دویست سال کار کنیم شاید بتوانیم به آنها برسیم".












از همان اولین جلسه کلاس عملی که تشریح چند حرکت ترامپولین بود حساب کار دستم آمد و فهمیدم کار سختی برای ترجمه اصطلاحات خاص این ورزش در پیش دارم. اصطلاحاتی مانند Rudy،  Randy، Pike،  Spottingو  Barani. یک فرهنگ اینترنتی پیدا کردم که مخصوص اصطلاحات ترامپولین بود و همه آنها را بخوبی توضیح داده بود ولی مسلط شدن به همه آنها آنهم در یک زمان کوتاه کار ساده ای نبود. در هر صورت حبیب از کار ترجمه ام راضی بود و چندین بار و در موقعیتهای مختلف گفت: " Sən olmaseydin mən neyniyəcağıdım? " (اگر تو نبودی من چکار میکردم؟). هم در کلاسهای عملی و هم تئوری مطالب گفته شده را بصورت خلاصه و درگوشی برای حبیب ترجمه میکردم. بعضاً سؤالهایش را میپرسیدم و یا نظرش را میگفتم. چیزی که در مورد حبیب برایم جالب بود این بود که به هیچوجه خودش را کمتر یا پائینتر از دیگرانی که از کشورهای صاحب ژیمناستیک آمده بودند در نظر نمیگرفت. کشورهایی که در ترامپولین، ایران در مقایسه با آنان محلی از اِعراب نیز ندارد و بعضاً ورزشکارانشان حتی قهرمان جهان هستند. با اینحال هر چند با واسطه من با جدیّت با آنها بحث میکرد و نظرش را میگفت. به نظر من علّت اصلی موفقیت حبیب و پیشرفتش، عشقش به ژیمناستیک و کارش است. این سفر فرصت خوبی بود که از دوران قهرمانی اش بگوید و سختیهایی که متحمل شده است. از هشت سالگی عضو تیم ملّی ایران بوده و در سال 1369 و در بازیهای آسیایی پکن شرکت کرده است. عکسی از خودش در پکن و همراه با بازیکنان تیم ملّی فوتبال که آن سال قهرمان آسیا شدند به دیوار باشگاهش در تبریز آویزان است. 


در یکی از کلاسهای تئوری از حبیب پرسیدم: " مربیان ترامپولین ایران از نظر علمی در چه سطحی هستند؟ آیا به این علوم دسترسی دارند؟". در جوابم پوزخندی زند با مضمون: "شوخی میفرمائید؟" میگوید: " چه کسی به این کلاسها و اساتید دسترسی دارد؟" کیت راسِل (Keith Russel) استاد آناتومی و فیزیولوژی، درباره فشار بیش از حدّ به ورزشکاران هشدار میداد زیرا نتیجه اش طول عمر کوتاه قهرمانی آنان است. حبیب نظرش را تائید کرد و گفت این همان بلایی است که سر خودش آمد و باعث شد در  16 یا 17 سالگی قهرمانی را کنار بگذارد. معتقد است مربیگری در ایران هنوز هم غیر علمی است.


 

اساتید دوره از کشورهای کانادا، انگلیس، آلمان، سوئد و روسیه بودند و هرکدام با لباسهای ورزشی کشور خودشان در جلسات حاضر میشدند. میشائیل کون (Michael Kuhn) گرمکنهایی به رنگ و طرح پرچم آلمان به تن داشت و نیکلای ماکاروف (Nikolai Makarov) که همیشه گرمکنی قرمز با یک Russiaی بزرگ بر آن میپوشید. شرکت کنندگان نیزتقریباً به همین ترتیب بودند و روی پیراهنها یا گرمکنها میشد Canada،  Estonia، Sweden،  Spaña، South Aftica و Portugal را خواند. حبیب هم با خودش چند دست گرمکن با آرم و اسم و پرچم ایران و همینطور آدیداس (مارک دلخواهش) آورده بود که من هم تعدادی از آنها را در طول دوره پوشیدم. استاد انگلیسی فرِد ییدون (Fred Yeadon) میگفت همسرش ایرانی است ولی تمام معلومات فارسی اش در "سلام" و "حال شما چطور است؟" خلاصه میشد. قبل از انقلاب در ایران بوده و در یک مدرسه یا موسسه بین المللی کار میکرده است و در همان زمان، کلاه بزرگ ازدواج را به سرش گذاشته اند.


شکل برگزاری کلاسها و رابطه استاد و دانشجو اصلاً شباهتی به نسخه ایرانی اش نداشت. شرکت کنندگان در کلاس (مخصوصاً عملی) هر طور و هر کجا دوست داشتند مینشستند، بعضاً حتی دراز میکشیدند، با  یکدیگر و با استاد شوخی میکردند و این موضوع برای همه کاملاً عادی بود. حبیب آن وضع را مقایسه میکرد با تجربه ای که خودش در دانشگاه شیراز داشته است. آنجا تربیت بدنی تدریس میکند. یکروز با لباس ورزشی و با دوچرخه به دانشگاه رفته که باعث شده سر و صدای حراست دانشگاه و در پی آن رئیس گروهشان دربیاید که "واویلا! با لباس ورزشی آمدی دانشگاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" 




در روز سوّم، رئیس فدراسیون جهانی ژیمناستیک بازدید سرزده ای داشت از محل برگزاری دوره که بویژه برای حبیب بسیار جالب و هیجان انگیز بود. از اینکه میتوانست او را از نزدیک ببیند و با او عکس بگیرد خوشحال بود. در پایان بازدید یک عکس دسته جمعی نیز با برونو گراندی گرفته شد که بعداً همان عکس را همراه با شرح بازدید در وبسایت FIG دیدم. 


  برونو گراندی - رئیس فدراسیون جهانی ژیمناستیک




در اتحادیه بین المللی دوچرخه سواری که کلاسها در آن برگزار میشد، یک پیست مجهز و مدرن دوچرخه سواری نیز وجود داشت که ورزشکارانی از کشورهای مختلف در آن تمرین میکردند از جمله از ترکیه. چند دوچرخه سوار بسیار جوان به همراه مربیشان که برای یک اردوی دراز مدّت در سوئیس بسر میبردند و قرار بود چند ماه دیگر نیز آنجا باشند. از دیدنمان خوشحال شدند. ظاهراً دیدن کسانی که هر چند هموطنشان نبودند ولی در آن شرایط غربت حداقل به زبانشان صحبت میکردند برایشان خوشایند بود.


پیست دوچرخه سواری


  دوچرخه سواران ترکیه ای اِبرو، احمد و ؟


وسط هفته، یک روز (سه شنبه) کلاسها تعطیل بود. فرصتی بود برای استراحت و آماده شدن برای امتحان تئوری و عملی. بعد از ظهر سه نفر از نمایش دهنده ها در اختیار مربیان شرکت کننده بودند تا برای روز امتحان آماده شوند. نمایش دهنده ها ورزشکارانی بودند از سوئیس و روسیه که در کلاسهای عملی حرکات را نمایش میدادند. برای امتحان عملی نیز هر کدام از شرکت کنندگان میتوانستند ورزشکاری را انتخاب کنند تا حرکتی را که او شرح میدهد اجرا کند. برای ترامپولین اعضای تیم ملی سوئیس (دختر و پسر) و برای تامبولینگ و مینی دابل ترامپولین (از شاخه های ترامپولین) دو نفر از تیم ملّی روسیه دعوت شده بودند که حرکاتشان حیرت آور و چیزی در حدّ باور نکردنی بود (یکی از آنها دو سال قبل در مسابقات جهانی سن پطرزبورگ مدال آورده بود). حبیب یک پسر سوئیسی را بنام جوی انتخاب کرد و تمرینات و حرکتی را که قرار بود روز امتحان توضیح دهد (اسم حرکت Rudy in-Half out pike بود) به او شرح داد تا در روز واقعه در مقابل حضار اجرا کند.


قهرمانان تامبولینگ تیم ملی روسیه


آنروز فرصت چند ساعته ای داشتیم که در اختیار خود باشیم. با حبیب در شهر اِگِل گشتی زدیم. شهری کوچک ولی بسیار تمیز، منظم و آرام مثل خود سوئیس و مردمش. صدای بوق ماشینی شنیده نمیشد. با حبیب تعداد بوقهایی را که از لحظه ورودمان به سوئیس شنیده بودیم میشمردیم. تا پایانِ دوره، جمعش از 2 فراتر نرفت. در خیابانهای اِگِل و در چند مورد بچه ها با لبخند و "بوژو" (سلام) از ما استقبال کردند. ظاهراً از قیافه و سر و وضعمان فهمیده بودند خارجی هستیم و به رسم ادب خوش آمد میگفتند.


  شهر اِگِل (Aigle)





هتلمان اقامتگاه مخصوص ورزشکاران بود و یادآور خوابگاه دوره دانشجویی. توالت و حمامها نیز مثل خوابگاه، عمومی بود و هر روز از تمیزی برق میزدند. تجربه حمام عمومی آنهم با یک گروه خارجی جالب بود. سه تا دوش که درهایشان شیشه ای و مات بود و داخل از بیرون تقریباً بطور کامل دیده میشد.  در حمام همه لخت بودند و اهمیتی هم نمیدادند که همه بدنشان دیده میشود. ظاهراً برایشان کاملاً عادی بود. دِیو (Dave) مربی کانادایی که 35 سال سابقه مربیگری دارد میگفت در بعضی از این نوع حمامها، دوشها حتّی در هم ندارند ولی در نوع زنانه اش معمولاً یک درِ خیلی کوچک که فقط قسمت میانی بدن را بپوشاند وجود دارد. 


حبیب هر روز باید مطالب مطرح شده در کلاسها را مرور میکرد که البته به تنهایی ممکن نبود چون من باید برایش ترجمه میکردم ولی اولین کارمان بعد از رسیدن به هتل و قبل از شروع درس، تمرکز بود آنهم با روش کاملاً ایرانی اش یعنی تخمه. از  خوش شانسی ام حبیب هم مثل خودم عاشق تخمه است. از تبریز و مخصوصِ این سفر یک پاکت بزرگ تخمه آورده بود که هر روز برای رفع خستگی و بقول خودش تمرکز، دلی از عزا در می آوردیم. آخرین تخمه ها را در آخرین روزی که باهم بودیم شکستیم.


در هتل اینترنت پرسرعت و با کیفیت عالی برقرار بود. یک برنامه یکساعته تلویزیونی را که در ایران هر روز نگاه میکنم و اگر نتوانم، فایل صوتی اش را با زحمت بسیار دانلود میکنم (3 مگابایت)، آنجا فایل تصویریش را (45 مگابایت) درعرض چند دقیقه و بدون مشکل دانلود میکردم. 


روز امتحان تئوری که در آن همه سوالها چند جوابی بود اجازه دادند منهم کنار حبیب بنشینم و سوالها و جوابها را برایش ترجمه کنم. نمره نهایی هر شرکت کننده مجموع نمره های تئوری و عملی اش بود. حبیب اگرچه به گفته خودش از امتحان تئوری انتظار زیادی نداشت ولی مطمئن بود که امتحان عملی نقطه قوّتش است و میتواند آنجا کمبودها را جبران کند. از هر کدام از مباحث کلاسها سوالاتی مطرح شده بود که تقریباً همه تخصّصی بودند و من اگر هم میخواستم نمیتوانستم غیر از ترجمه کمکی بکنم. در هر صورت امتحان خیلی بهتر از آنچه که انتظارش را داشتیم تمام شد و بعد از آن باید روی امتحان عملی تمرکز میکردیم. تمام همّ و غم حبیب این بود که نمره نهایی اش بالاتر از حدّ نصاب یعنی 60 باشد که به معنی قبولی دوره است در نتیجه شرکت کننده بخت آنرا دارد که به دوره های سطوح بالاتر نیز دعوت شود. صبح روز آخر، امتحان عملی برگزار میشد. هر کدام از شرکت کننده ها باید با استفاده از کامپیوتر، تابلو و اجرای ورزشکار نمایش دهنده، حرکت  امتحانی خود را تشریح میکردند. مربیانی که ورزشکارانشان در مسابقات جهانی مدال آورده اند 15 دقیقه و بقیه 10 دقیقه وقت داشتند. طبق برنامه حبیب نفر دوّم بود. من اظطراب زیادی نداشتم چون در طول هفته به اندازه کافی چه در کلاسها و چه در بیرون ترجمه کرده و با اصطلاحهای تخصصی ترامپولین به اندازه کافی آشنا شده بودم ضمن اینکه کلّ تشریح را چند بار با حبیب تمرین کرده بودیم.  انگلیسی تعدادی از شرکت کننده ها زیاد تعریفی نداشت ولی حبیب تنها شرکت کننده ای بود که از مترجم استفاده میکرد به همین دلیل و به تقاضای خودش بجای 10 دقیقه، 12 دقیقه وقت به او داده شد. از آنجائیکه حبیب به کارش تسلط دارد من مطمئن بودم از پس کار برخواهد آمد چون اساتید ناظر هم به گفته هاردی فینک بر اساس معلومات فنیِ فرد نمره میدادند و ندانستن انگلیسی از نظر آنها مسئله ای نبود.


امتحان عملی


امتحان عملی



در کلّ به نظر من، همه بویژه افرادی مانند حبیب باید انگلیسی بلد باشند. چندی قبل مصاحبه ای از پرویز کیمیائی میخواندم که در آن گفته بود: " انگلیسی ندانستن من و ناصر تقوائی به ضررمان تمام شد و باعث شد دنیا صدایمان را نشنود". در تبریز و در سالهای دور چندین بار قرار شد هفته ای چند جلسه به حبیب انگلیسی یاد بدهم ولی هر بار یا بدلیل کار زیاد و یا تنبلی اش نیمه تمام ماند. 


امتحان عملی حبیب طبق برنامه پیش رفت و من هم در ترجمه مشکلی نداشتم فقط نتوانست در زمان داده شده تمام مطالبی را که آماده کرده بود توضیح دهد که البته این مسئله برای بعضی دیگر از شرکت کننده ها نیز پیش آمد. بعد از امتحان عملی و تا مراسم شام، فرصت چند ساعته ای داشتیم که با حبیب به شهر لوزان برویم و از مقرّ فدراسیون جهانی ژیمناستیک بازدید کنیم. برای حبیب بسیار مهم بود که FIG را از نزدیک ببیند. با قطار نیم ساعت طول کشید به لوزان برسیم. هوا سرد بود و برف خفیفی نیز می بارید.


لوزان


با پرس و جو ساختمان FIG را که در همان نزدیکی ایستگاه قطار بود پیدا کردیم. فکر میکردم ساختمان فدراسیون جهانی ژیمناستیک باید یک ساختمان بزرگ ده- پانزده طبقه باشد با 500 کارمند ولی زهی خیال باطل! یک ساختمان خیلی ساده دو طبقه بود با یک نصف طبقه مثل شیرواینی که پشت یکی از خیابانهای اصلی ژنو پنهان شده بود. اگر پرچم FIG بر سر درش نبود آدم فکر میکرد خانه است.




 ساختمان FIG


یک خانم میانسال با لبخند در را برایمان باز کرد. خودمان را معرفی کرده و گفتیم که از دوره مربیگری ترامپولین در اِگِل می آییم. بدون اینکه کارت یا مدرکی برای اثبات هویتمان بخواهد با خوشرویی به ما خوش آمد گفت و خودش قسمتهای مختلف طبقه اول ساختمان را به ما نشان داد. حبیب طبق معمول شروع کردن به عکس و فیلم گرفتن از نقطه نقطه اتاقها، سالن کنفرانس، آشپزخانه، تابلوها، مدالها، پرچمها و تقریباً همه چیز. خانم میانسال گفت بقیه ساختمان را خودمان میتوانیم بازدید کنیم. به طبقه دوّم رفتیم. چند کارمند زن و مرد در اتاقهایشان مشغول کار بودند. پس از چند دقیقه که خودمان راهنمای خودمان بودیم مردی جلو آمد و خودش را ژان معرفی کرد. او هم طبقه دوم و قسمتهای مختلف آن از جمله اتاق رئیس FIG را نشانمان داد. حبیب باور نمیکرد که در اتاق رئیس فدراسیون جهانی ژیمناستیک است. میگفت در ایران اجازه نمیدهند حتی به اتاق آبدارچی فدراسیون ژیمناستیک وارد شوی چه رسد به اتاق رئیس فدراسیون. ژان سپس به صورت مختصر از ما پذیرایی کرد و خلاصه ای از FIG، وظایف قسمتهای مختلف و کار خودش گفت که طراحی گرافیک بود. حبیب مشتاق گرفتن هدایای تبلیغاتی FIG بود. ژان ما را به زیر زمین ساختمان برد که انبار محصولات FIG و فروشگاه اقلام تبلیغاتی اش بود. آنجا تقریباً همه چیز با آرم FIG دیده میشد. پیراهن، روسری، حوله، کراوات، سنجاق سینه، خودکار، کلاه، پرچم رومیزی، تقویم، دفتر یادداشت...


حبیب تقریباً از همه آنها خرید کرد، به اضافه دی وی دی های مسابقات جهانی ترامپولین (دو دوره آخر)، ژیمناستیک هنری، آیروبیک و ریتمیک. بعدها با تماشای همین دی وی دی ها بود که فهمیدم شرکت کنندگان در دوره چه اعتباری دارند. جِیمی مربی جوان کانادایی که ورزشکارش در دابل مینی ترامپولین قهرمان جهان بود و مَندی زن اهل آفریقای جنوبی که ورزشکارش و در عین حال دخترش (بیانکا) در همان رشته مدال نقره گرفته بود. مجموع خرید حبیب حدود 400 یورو شد. من فقط دو تا کراوات برداشتم مسئول فروشگاه تعجب کرده بود. میگفت شما بهترین مشتری سال 2010 ما هستید. بیشتر مشتریان بصورت اینترنتی سفارش میدهند و محصولات با دی اچ اِل برایشان فرستاده میشود. با عجله باید به اِگِل برمیگشتیم چون مراسمی در انتظارمان بود.   

       

FIG


نتایج هر دو امتحان و گواهینامه شرکت کنندگان قرار بود طی مراسم شامی داده شود که محل آن یک رستوران ایتالیایی در نزدیکی هتل بود. آن شب یک برف حسابی می آمد طوریکه پیاده رَوی ده دقیقه ای هتل تا رستوران را در حالی پیمودیم که باد دانه های درشت برف را به شدّت به صورتمان میزد. چقدر دلم برای چنین هوای سرد دلپذیر تنگ شده بود. یادآور زمستانهای برفی و سرد تبریز بود. در موقعیتهای مختلف، شال به گردن و دستکش به دست بیرون میرفتم و از بودن در آن هوا، خوردنش به صورتم و سُر خوردن روی برفها لذّت میبردم.






در و دیوار رستوران و حتی لباس کارکنانش به رنگهای پرچم ایتالیا بود. قبل از شام اسلاوا کورن (Slava Corn)، زن کانادایی و نایب رئیس  FIG سخنرانی کوتاهی داشت و در آن ضمن تشکر از شرکت کنندگان برای صرف وقت و انرژی و شرکت در این دوره، آرزو کرد همه آنها را در دوره های بعدی نیز ببیند. در پایان سخنرانی، جام شراب ایتالیایی اش را به همراه دیگران و با آرزوی سلامتی برای همه بالا برد. تنها کسی که دستش بالا نرفت حبیب بود که بدلیل اعتقاداتش نه دست به جام میبُرد و نه به غذاهایی که برایش ناشناس بودند لب میزد. در طول دوره، نهار و شام را در رستوران اتحادیه بین المللی دوچرخه سواری میخوردیم. مثل سلف سرویس خوابگاههای دانشجویی، غذا طبق برنامه پخته شده بود و در کنار غذای اصلی خوردنیهای دیگری مثل سالاد و سوپ وجود داشت که انتخابی بودند. حبیب پیرو اعتقادات و تز غذایی اش تنها سالاد میخورد با نان، تخم مرغ (اگر موجود بود)، سیب زمینی و چند خوردنی ساده دیگر که برایش آشنا بودند. کارین مربی سوئدی میگفت: " او با این سلیقه غذایی اش یکماه هم نمیتواند در سوئد زنده بماند". بر خلاف حبیب، من تقریباً همه چیز میخوردم. سوپهایی که حتی اسمشان را نمیدانستم (چون به فرانسه نوشته بود)، گوشتهایی که نه قیافه شان و  نه مزه شان اصلاً آشنا نبود، سالادهایی که برای امتحان کردن برمیداشتم و حتی اگر زیاد هم نمیپسندیدم تا آخر میخوردم.


بعد از سخنرانیِ اسلاوا،  هاردی فینک (مسئول آموزش FIG) چند کلمه ای صحبت کرد و یک به یک گواهینامه های شرکت کنندگان را به آنها اهدا کرد. حبیب نفس راحتی کشید چون نمره نهایی اش از حدّ نصاب بالاتر بود. من نیز خوشحال شدم که کارم نتیجه داده است و دست خالی به ایران برنمیگردیم. در کلّ، این دوره برای من تجربه خاصّی بود. یکدفعه وارد دنیای ژیمناستیک و ترامپولین  شدم که برایم کاملاً ناشناخته بود. هنوز هم چیزی شبیه خواب است.





شام آخر


همان شب وسائلمان را جمع کردیم چون صبح زود باید عازم ژنو میشدیم. قرار بود دو روز آنجا بمانیم بعد راهمان از هم جدا میشد. من به ایران برمیگشتم و حبیب سفرش را ادامه میداد. برای من با پایان یافتن دوره ترامپولین، سفر نیز تمام شده بود. از نظر ذائقه سفر، کلاً اهل سفرهایی که تنها به منظور دیدن یک شهر یا کشور و دیدن مناظر و ساختمانهای قدیمی یا جدیدش انجام میشود نیستم و برایم مفهومی ندارد. دیدن یک بنای تاریخی از نزدیک با دیدن عکس یا فیلم آن برایم هیچ فرقی ندارد. سفرهایی را ترجیح میدهم که به منظور مفیدتری مثلاً کاری، سمیناری، دوره ای یا حتّی دیدن دوستی انجام میشود. تنها باری که به همین شمال خودمان رفته ام پنج یا شش سال پیش بود که خواهرم ملیحه در بابلسر درس میخواند و من و مامان برای دیدنش رفتیم.


در آخرین شب در اِگِل و از طریق اینترنت هتلهایی را در ژنو جستجو کردم که حدالامکان به فرودگاه نزدیک باشند. ژنو مثل بقیه سوئیس شهر بسیار گرانی است. قیمت یک اتاق دو تخته در ارزانترین هتلی که پیدا کردم 130 فرانک سوئیس بود (هر فرانک حدود هزار تومان است). مشخصات هتل را برداشتم و صبح با همان قطاری که روز اول با آن به اِگِل آمده بودیم راهی ژنو شدیم. هوا حسابی سرد شده بود و همه مسیر سفید پوش بود. پیدا کردن هتل در ژنو سخت نبود. یک خانم میانسال سوئیسی پشت پیشخوان بود و از شانس ما انگلیسی خوب صحبت میکرد. برخلاف ایمیلِ شب قبلِ همکارش، لیست قیمتی را نشانمان داد که در آن قیمت اتاق دو تخته نه 130 بلکه 160 فرانک بود. گفتم: "ولی همکارتان دیشب به ما 130 نوشتند!". از دست همکارش عصبانی بود. ظاهراً این نوع ناهماهنگیها سابقه داشته است. چندین بار معذرت خواست و گفت: " متاسفانه قیمت اتاق 160 فرانک است". قبول کردیم و پاسپورتها را تحویلش دادیم. گفت: "ایرانی هستید؟" گفتم: "بله". قیافه عصبانی اش به لبخند تبدیل شد. گفت: "برای ایرانیها تخفیف ویژه ای داریم". با تعجب پرسیدم: "چرا؟" گفت: " چون صاحب این هتل ایرانی است و ایشان برای هموطنانش ارزانتر حساب میکند". حبیب گفت: "برای اولین بار ملّیتمان به دردمان خورد". خانم سوئیسی همچنین گفت: " ما اینجا یک منشی ایرانی نیز داریم. یک پسر جوان است بنام مجتبی که بعد از ظهر بعد از من میاید". خوشحال از اینکه بوی دو هموطن را در همان نزدیکیها حس کرده بودیم اتاق را تحویل گرفتیم. اولین کارمان بعد از یک استراحت کوتاه و البته تمرکز با آخرین تخمه ها، پیدا کردن رستوران ایرانی خیّام بود که آنرا هم در اینترنت و کاملاً اتفاقی پیدا کرده بودم. طبق نقشه به هتل نزدیک بود. تنها ده دقیقه پیاده روی کافی بود به رستوران برسیم که روی دیوارش با حروف فارسی بزرگ نوشته بود "رستوران خیّام". انتظار داشتیم هموطنانی به ما خوشآمد بگویند. بجای آن، خانمی که بعداً فهمیدیم مراکشی است به پیشوازمان آمد و ما را به سالن هدایت کرد. سالن، بیشتر شبیه نمایشگاه فرش، نقاشی، صنایع دستی و تابلوهای خوشنویسی ایرانی بود تا غذاخوری. حبیب با دیدن مسجد کبود تبریز بر روی یکی از تابلوها گفت: "Olan Təbriz gəlip gör hara çıxıb!" (پسر ببین تبریز آمده به کجاها رسیده!). بعد از ده روز، بودن در محیطی که بوی وطن میداد دلپذیر بود. پیش خودم میگفتم: " آنهایی که سالها در غربت زندگی میکنند مخصوصاً آنهایی که نمیتوانند برگردند چه حسی دارند؟ سعی کردم خودم را جای آنها بگذارم. حس خوبی نبود. یاد همسایه دوران بچگی آقا طاهر افتادم که همان سالها یکبار با تریلی رفته بود آلمان. یکی از دوستان قدیمی اش را که آنجا پناهنده سیاسی بود دیده بود. دوستش به او گفته بود: " کاش یک مشت از خاک ایران برایم می آوردی!"


برای ساعتی هم که شده خودمان را در ایران حس کردیم. همه جای رستوران از عشق و علاقه صاحب آن به ایران و فرهنگ ایرانی حکایت میکرد. تابلوهای فرش بسیار زیبا که یکیشان "تالار آینه" کمال الملک بود. حتّی کاغذهای روی میز که نقش سفره را بازی میکردند به شعرهای خیام (به فارسی، فرانسه و عربی)  مزیّن بودند. در لیست غذاها تقریباً همه چیز بود. انواع چلوکبابها، آشها، سوپها، دلمه، خورشتها، خوراکها. تنها غذای غایب، غذای مورد علاقه من آبگوشت بود. حبیب چلوکباب برگ و من چلوکباب کوبیده سفارش دادیم با دولمه برگ مو، دوغ، سوپ جو و آش رشته که کیفیت همه آنها از بهترین رستورانهای ایران هیچ کم نداشت. مهمتر و جالبتر از همه نان بربری داغ و خوشمزه ای بود که من و حبیب ظرف آنرا دوبار خالی کردیم. خانم مراکشی غذاهای ایرانی را فوت آب بود. سین از دهان در نیامده، ظرف سماق روی میز بود. پیاز که خواستیم با همان مدل ایرانی قاچ خورده در نعلبکی تقدیم کرد. حبیب از دیدن غذاهای ایرانی احساساتی شده بود و نمیدانست کدام را کِی بخورَد. نهار را در حالی خوردیم که معین از زبان خیّام میخواند:


این قافله عمر عجب میگذرد                 دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟            پیش آر پیاله را، که غم میگذرد


غذا خوردن در رستوران خیّام ژنو 120 فرانکِ ناقابل برایمان آب خورد.


                                                          رستوران خیام



 رستوران خیام


جای بعدی که قرار بود ببینیم ساختمان سازمان ملل بود. با راهنمایی منشیِ هتل، اتوبوسی را که باید سوار میشدیم پیدا کردیم و در میدان "ناسیونز" (در فرانسه به معنی ملّتها) پیاده شدیم. همه این میدان بزرگ متعلق به سازمان ملل است. یکطرف ساختمان معروف هلالی شکل آن با پرچم آبیِ بالای آن و در طرف دیگر ورودی ساختمانهای دیگر سازمان ملل با ردیف پرچمهای کشورهای عضو قرار دارد. در وسط میدان صندلی پا شکسته بزرگی قرار دارد.






در گوشه ای از میدان، سنگ یادبود جنگ بوسنی و هرزگوین و کشتار شهر سربرنیتسا قرار دارد. در تابستان سال 1995 و در جنگ بوسنی و هرزگوین هشت هزار نفر از ساکنین شهر سربرنیتسا در بوسنی بوسیله ارتش صربستان قتل عام شدند.





ساختمانهای سازمان ملل ظاهراً برای بازدید عموم آزاد است ولی آنروز (شنبه) از بازدید خبری نبود و همه درها بسته بودند. شخصاً هم علاقه ای به جزئیات آن نداشتم. همان اندازه دیدن نمای عمومی محلی که در آن مثلاً نمایندگان کشورهای مختلف دور هم جمع میشوند تا بر کشتار، شکنجه ها، جنگها، تبعیضها و فقرهایی که هر روز شاهدند در ازای منافع اقتصادی چشم بپوشند کافی بود.



بعد از سازمان ملل دوست داشتیم مرکز شهر ژنو را ببینیم. با اتوبوسی به میدان Cornavin رفتیم که ایستگاه مرکزی قطار ژنو در آنجا قرار داشت و ظاهراً شلوغترین قسمت شهر بود.


Gare de Cornavin


نزدیک دریاچه بود و در هوای سرد تا دریاچه رفتیم. همان مسیر کوتاه ایستگاه قطار تا دریاچه پر بود از مجسمه های زیبا، رستورانهایی با ملیّتهای مختلف و هتلهای شیک. حبیب پشت سر هم عکس می گرفت. مثل اینکه نه برای دیدن شهر و مردم ژنو که برای گرفتن عکس رفته بودیم. حال و هوای بین المللی ژنو را به راحتی میشد حس کرد. در دکه های روزنامه فروشی، معروفترین روزنامه های دنیا به زبانهای مختلف آنهم به تاریخ همانروز دیده میشدند. مثلاً Guardian و Herald Tribune به انگلیسی، Süddeutsche Zeitung و Die Welt به آلمانی و الحیات و الشّرق الاوسط به عربی.


ژنو


دریاچه ژنو


از شدّت سرما به یک کافه چینی پناه بردیم. حبیب هم مثل خودم اهل نسکافه، مِسکافه، اسپرسو، کاپوچینو و مانند اینها نیست. دو تا چای سفارش دادیم که در شکل خاصی برایمان آمد. چای خشک را در محفظه توری یک وسیله فلزی ریخته بودند که در اصل همان کار چای کیسه ای را انجام میداد.



در بازگشتمان به هتل و در قسمت پذیرش پسر جوان ایرانی مجتبی را دیدیم. هم او و هم ما از دیدن همدیگر خوشحال بودیم. مشهدی بود و لهجه اش دست نخورده بود. با اینکه دوازده سال است که در سوئیس زندگی میکند و فرانسه را بسیار مسلط صحبت میکرد اصلاً ادا و اطواری در حرکات و سکناتش دیده نمیشد. معلوم بود ایران و اخبارش را مرتب تعقیب میکند. میگفت همه قسمتهای قهوه تلخ را در اینترنت دیده و مثل من عاشق لهجه مِشَدی "برزو خان سپهسالار" است.


فردای آنروز سفر سوئیس برای من به پایان آمده بود ولی حکایت سفر حبیب همچنان باقی بود چون قرار بود از سوئیس به ایتالیا برود و از ونیز، رُم و میلان نیز دیدن کند و پس از درنگی کوتاه در آنکارا و استانبول (هر کدام دو روز) به ایران برگردد. قبل از شروع سفر از من نیز خواسته بود که همراهش بروم ولی من در تهران عهدهایی داشتم که باید به آنها عمل میکردم. 





5 نظرات:

  1. نادر جان سلام
    سفر بی خطر.خیلی حال کردم باور کن بدون اینکه حتی یک فرانک هم خرج کنم همه را با شما آمدم و ریز به ریز با تمام جزییات تماشا کردم.منتظر اخبار آتی موفقیت های شما ودوستتان هستم.به امید دیدار
    (فقط در متن زیبایی که آورده ایی کلمه"اضطراب"ایراد تایپی داردکه اگر اصلاحش کنی خیلی بهتره.) ممنون .دوستدار تو امیر
    پاسخ
  2. همیشه در سفر . . .Jan 8, 2011 01:50 AM
    سلام آقا نادر.سفرنامه کامل و جامع شما رو با دقت خواندم.از این که اینقدر به جزئیات توجه داشتید خوشحال و ممنونم.من هم خودم به نوشتن در مورد یک موضوع خاص و انتقال جزئیات حدالامکان کامل در آن باره معتقدم ولی یک نکته را لازم به گفتن می دانم و آن اینکه در این زمانه سرعت و کمی وقت خواندن متون طولانی به مزاق خیلی از دوستان خوش نمی آید.فکر می کنم با توجه به دسترسی به اینترنت (اون هم از نوع پرسرعت) بهتر بود در هنگام سفر و به روز Update می کردید یا سفرنامه را به چند بخش تقسیم می نمودید.در هر صورت از این که ما رو هم در تجربه خود شریک کردی ممنونم .
    پاسخ
  3. واقعا یه سفر کاری برای شما و خواندن شرح سفر جالب برای ما.
    پاسخ
  4. سلام ممنون خبرم دادید خوشحال شدم که رفتید عکسهای مخصوصا عکس کوه و ابری بسیار زیبا فوق العاده ...است 


    با اجازه شما لینکت کردم
    پاسخ
  5. سلام نادر جان،مثل همیشه عالی بود.به لطف تو یه سر به سویس زدیم و برگشتیم.(البته برات بگم نوشته هات و دیدنی های سویس با تخمه یه مزه دیگه داره!)
    شاهد

 

تاریخ ارسال: 30 بهمن 1390 ساعت 16:27 | نویسنده: نادر پورباقر | چاپ مطلب 3 نظر