X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ نادر پورباقر Nader Pourbagher's weblog

خداحافظ غلامخانه

نوشته زیر قبلاً و در تاریخ 17 آبان 1390 در وبلاگ قبلی ام منتشر شده بود که امروز به این وبلاگ منتقل میشود:


This article was published in my previous weblog in 08 November 2011 and is now moved to this new weblog:



اوّل آبان ماه بعد از 5 سال زندگی در در باغ سفارت انگلیس، خانه کوچکم را در آنجا ترک و به آپارتمانی 53 متری در خیابان دبستان نقل مکان کردم. از بیش از یکسال پیش، از طرف سفارت و طی نامه هایی رسمی به ما ساکنین غلامخانه اطلاع داده شده بود که قراردادهایمان دیگر تمدید نخواهد شد و تا اول سپتامبر 2011 (10 شهریور1390) باید خانه ها را تحویل دهیم. به سیاق همه ایرانیها امیدوار بودیم و فکر میکردیم « دوباره صحبت میکنیم و شش ماه هم تمدید میکنیم » ولی در جواب درخواستمان تنها دو ماه فرصت اضافه به ما داده شد تا حداکثر در اول دسامبر (10 آذر ) خانه ها را تحویل دهیم. بهانه مان برای تمدید، گران بودن مبالغ اجاره در تابستان بود که واقعاً هم در پائیز قیمتها پائین آمد و من توانستم آپارتمانی به قیمت مناسب رهن کنم. دل کندن از غلامخانه برای من راحت نبود. جدا از نفع مالی، من آن خانه کوچک و محیط استثنائی آنرا دوست داشتم و اگر به اختیار خودم بود تا ابد در آنجا زندگی میکردم. درست در قلب شلوغی و سر و صدای ماشینها و ترافیک همیشگی خیابان دولت، درِ باغ سفارت را که باز میکنی یکدفعه وارد محیط کاملاً متفاوتی میشوی که پر است از زیبائی و زندگی واقعی. قبرستان سفارت با زحمتهای آقا ابراهیم همیشه تمیز و مرتب است. درختان بلند ورودی غلامخانه همیشه من را یاد اولین دیدار مامان از آنجا می اندازد که چند دقیقه فقط ایستاده بود و بزرگی و زیبائی آنها را تماشا میکرد. مثل بیشتر هم نسلان خودش عاشق طبیعت و سبزی است.




On 23 October, after 5 years of living in British embassy’s Gholhak compound I left my small flat there and moved to a 53 square meters flat in Dabestan street. About a year ago, we tenants received formal letters from the embassy in which we were informed that our contracts will not be extended and we should leave our flats before first September 2011. Like all Iranians, we hoped and thought that “We’ll talk to them and ask for 6 months extension” but in reply we were given only a 2 months’ time until first December. Our reason for the extension was high renting prices in summer which really decreased in autumn and I could rent a flat with appropriate price. For me it was not easy to say goodbye to Gholamkhaneh. The part our flats were located in the compound is called Gholamkhaneh by Iranians and it has a funny story. They say, in the past the flats have been used by Pakistani workers who were called "Gholam" (Apparently meaning worker in Pakistani language or servant or something like that ) by Iranians and since then this place has been labeled with this funny name.


Apart from financial benefits, I liked my small flat there and that fantastic garden and if it was up to me, I would live there forever. In the heart of a crowded noisy place and Dolat Street’s all-time traffic jam, opening compound’s door you enter a completely different environment full of beauty and real life. By Ebrahim’s endless efforts, War Cemetery is always clean and in order. Tall trees in the entrance, remind me always of my mother’s first visit there. She stood there for several minutes watching the magnificence and splendour of the trees and the whole area. Like most people of her generation, she is fond of nature.





بعد از مدّتها ارزیابی قیمتها و محله ها و در نظر گرفتن اینکه محل جدیدم جایی باشد که بتوانم با وسیله نقلیه ام (دوچرخه) به هر دو کارم (سفارت و شرکت) رفت و آمد کنم، بالاخره قرعه فال بنام خیابان دبستان در منطقه سید خندان افتاد. آگهی را در روزنامه دیده بودم و همان یکبار بازدید از خانه که در حال نقاشی شدن بود کافی بود تا تصمیمم را بگیرم

 

  

همان روز اوّل قرارداد یعنی اول آبان، قرار به اسباب کشی شد و اینکار را خودم به همراهی یکی از همکاران سابقم در سفارت و از دوستان بسیار خوبم مهرداد انجام دادم.


After a while evaluating the prices and places and considering that the new place to be close to both my works so that I could use my vehicle to both of them, the place I looked for was found in SeyyedKhandan district Dabestan Street. I saw the ad in the newspaper and visiting the flat for the first time was enough to make the decision.


I was due to move on the very first day of contract (23rd October) and I did it with an ex-colleague from the embassy and a very close friend Mehrdad.

 


 




 نهار آخر در غلامخانه        The last lunch in Gholamkhane



 بستنی در میان اسباب کشی                   Ice cream in the middle of moving


منظره لُخت خانه غلامخانه و بعد از بسته بندی همه وسائل آن جالب بود. عکسها نیازی به تشریح ندارند:


Bare view of the flat in Gholamkhaneh after packing all furniture was interesting. Photos need no comment: 





 




من به این خانه با یک «پیکان» اسباب کشی کرده بودم و به همین دلیل فکر میکردم یک وانت نسبتاً بزرگ برای وسائل خانه ام در غلامخانه کافی است ولی زهی خیال باطل! راننده وانت با دیدن وسائلم که جلو خانه کنار هم چیده شده بود گفت کار وانت نیست و از همکارانش خواست یک «خاور» بفرستند که فرستادند. چارچوب در ورودی باغ اجازه نداد «خاور» بتواند وارد باغ شود و ما مجبور شدیم تمام اثاثیه و کارتنها را یک به یک با چرخی دستی که از آقا ابراهیم قرض گرفتیم تا درِ باغ ببریم و بعد با کامیون بزرگ در ترافیک بعد از ظهر تهران راهی خانه جدید شدیم.



I had moved to Gholhak compound by a “Peykan” (Iran-made old car) and because of this I thought a relatively big van was enough for moving the stuff there to the new place but what a delusion! Seeing the stuff packed and put in front of the flat, van driver said his vehicle is too small for the job and called the agency for a truck. The frame of the entrance door didn’t allow the truck to enter the compound and we had to carry the things in a trolley to the main door and then put them manually into the truck. We were then off to Dabestan Street in Tehran’s heavy evening traffic.




آپارتمانی که اجاره کرده ام در طبقه آخر یک ساختمان 4 طبقه در خیابان دبستان است که نسبتاً آرام است و این برای من یکی از مهمترین چیزهاست. مهمتر از همه، تا حالا در ساختمان بچه ای ندیده ام و امیدوارم واقعاً هم همانطور باشد که آرزو میکنم. 


The flat I've rented is located in the last floor of a 4 store building. It's a relatively calm place which is one of the important things for me. The most important one is that I've seen no kid so far here and hope it's really what I think and fancy. 



بعد از پایان اسباب کشی بود که فهمیدم در این زمینه بی تجربه بوده ام چون فکر میکردم خودم و مهرداد به تنهایی میتوانیم از پس اینکار بربیائیم. قبلاً هیچ تصوری از سختی اسباب کشی آنهم در یک ساختمان 4 طبقه بدون آسانسور نداشتم. اگر تجربه کنونی را داشتم حتماً از قبل ابزاری مثل چرخ مخصوص پله تدارک میدیدم که مجبور نباشیم اشیا و کارتنهای سنگین را با دست و به بدوی ترین شکل، چهار طبقه بالا ببریم.  


It was after the moving that I learned how inexperienced I was because I thought we two (Mehrdad and me) together can handle the job. Before that, I had no image of difficulty of moving specially on a 4 store building without lift. If I had today experience, I would think of tools like stair trolley so that we didn’t have to carry the heavy stuff and boxes to the fourth floor by hand and in the most primitive way.




 

خانه جدید New home  


خانه جدید به طور کامل رنگ آمیزی و نو نوار شده است. اینروزها دیگر در آن مستقر شده ام و کم کم دارم به خودش و محله اش عادت میکنم.



New home has been thoroughly painted and looks new. Now I've settled into my new home and am getting used to it and the area.




2 نظرات:

  1. HojatNov 17, 2011 11:00 AM
    مبارک باشه نازنین.به فکر خرید باش.راستی، این دوست مشترکمون اینجا چیکار میکنه؟ می پنداشتیم در اقصای دور باشندندی.
    پاسخ
  2. ناشناسDec 29, 2011 11:27 PM
    Ich wuensche Dir viel Glueck in der neuen Wohnung.
    NAder Vafai

 

تاریخ ارسال: 1 اسفند 1390 ساعت 12:21 | نویسنده: نادر پورباقر | چاپ مطلب 1 نظر
   1      2     3     4     5      ...      16   >> صفحات وبلاگ