X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ نادر پورباقر Nader Pourbagher's weblog

سمفونی اسکاندیناوی

دوباره سفر و دوباره حبیب نوظهوری و من و مقصد اینبار اِستونی، فنلاند و سوئد. این سفر میوه سفر قبلی به سوئیس بود. در آنجا در میان شرکت کنندگان دوره مربیگریِ ترامپولین از کشورهای مختلف، دختری بود بنام سیگرید از اِستونی که من تا روز آخر کشورش را با اسلووِنی اشتباه گرفته بودم. میگفت در شهر خود باشگاهی را اداره میکند که در آن دختران و پسرانی در سنین مختلف ترامپولین کار میکنند. در دوره مربیگری سوئیس غیر از کلاسها و امتحان، مراوداتی نیز بین مربیان شرکت کننده درمیگرفت که هدف از آنها ایجاد ارتباط با همدیگر و برنامه ریزی برای ارتباطات ورزشی آتی بود. خود حبیب خیلی به این موضوع اهمیت میداد و سعی میکرد با همه آنها زمینه همکاریها و روابط ورزشی آینده را ایجاد کند. یکی از آنها، برپایی اردوهای مشترک تمرینی در ایران یا کشور آنها بود. دیگری دعوت از همدیگر برای شرکت در مسابقاتی بود که مربیان در کشور خود برگزار میکردند.


چند صباحی از بازگشتمان از سوئیس نگذشته بود که سیگرید در فیس بوک پیغامی برایم فرستاد. مکاتبات بین المللی حبیب از قبیل مکاتبه با فدراسیون جهانی ژیمناستیک، دوستان و مربیان خارجی و باشگاهها و فدراسیونهای ژیمناستیکِ کشورهای دیگر به عهده من است. بر همین اساس و ناخواسته به افتخار مدیر برنامه ها ی او نائل شده ام و حتی بعضاً لقب دکتر پورباقر هم به من داده میشود.


سیگرید در پیغامش نوشته بود که یک دوره  مسابقات ترامپولین در شهر خودش تارتو در اِستونی برگزار خواهد شد و از ایران نیز دعوت میکرد که تیمی را برای آن مسابقات اعزام کند. موضوع را به حبیب اطلاع دادم و او مثل همیشه با قاطعیت تصمیم گرفت به هر نحوی تیمی را به اِستونی بفرستد. به زمان مسابقات که نزدیکتر میشدیم خبری از حبیب نبود و شرکت تیمی از ایران هنوز قطعی نشده بود. بعداً فهمیدم به دلیل تغییر سِمَتها در فدراسیون ژیمناستیک ایران در نهایت اعزام تیم به این مسابقات منتفی شده بود ولی حبیب به من خبر داد که بدلیل قولی که به سیگرید داده میخواهد به عنوان میهمان در مسابقات شرکت کند که این خبر سیگرید را خوشحال کرد چون تعداد دیگری از تیمهای دعوت شده نیز بدلایل مختلف از آمدن به مسابقات منصرف شده بودند. حبیب علاوه بر مدارک مختلف و متعدد در زمینه مربیگری ترامپولین، ژیمناستیک ، شیرجه و غیره، داور درجه 4 بین المللی ترامپولین نیز است و از طریق من به سیگرید اطلاع داد که میتواند در مسابقات آنها داوری کند که سیگرید با کمال میل قبول کرد.


در جستجوی سفارت اِستونی در ایران ایمیلی از سفارت اِستونی در برلین دریافت کردم که میگفت "کشور ما در ایران سفارت ندارد و سفارت فنلاند ما را در ایران نمایندگی میکند". از شانس خوبم، سفارت فنلاند در نزدیکی خانه ام در باغ سفارت انگلیس بود و براحتی میتوانستم با دوچرخه به آنجا رفت و آمد کنم. یکروز با حبیب برای مصاحبه به آنجا رفتیم که مثل سفارت سوئیس آرام و بی سر و صدا بود و شلوغی و صف و داد و بیدادهای سفارتهای انگلیس و آلمان را نداشت. دو هفته باید منتظر میشدیم تا مهر ویزای شِنگن دوباره به پاسپورتمان بخورد تا در آینده، هم با آن پُز بدهیم و هم گرفتن ویزاهای بعدی راحتتر شود. طبق معمول حبیب تصمیم داشت بعد از مسابقات، چند کشور دیگر نزدیک اِستونی را هم ببیند که اینبار قرعه فال بنام فنلاند و سوئد افتاد. قرار بر این شد که بعد از مسابقات، اول به فنلاند  و بعد از آن به سوئد برویم و از آنجا به تهران برگردیم.


استونی، فنلاند و سوئد در شمال اروپا و نزدیک همدیگر قرار دارند



قبل از گرفتن ویزا و در جستجوی بهترین و با صرفه ترین مسیرِ رسیدن به اِستونی و شهر تارتو، باز انتخابی بهتر از خطوط هوایی ترکیه پیدا نکردم و دوست هم نداشتم که پیدا کنم.بایداز تهران به استانبول، از آنجا به ریگا (پایتخت کشور لِتونی) و از آنجا به تارتو پرواز میکردیم.  اِستونی و لِتونی هر دو کشورهای کوچکی هستند با یک و نیم و دو و نیم میلیون جمعیت که در سال 1991 از شوروی سابق جدا و مستقل شدند. مثل همه کارهایمان در ایران، ویزاهایمان را در دقیقه 90 یعنی تنها یکروز قبل از پروازمان گرفتیم و بهمین دلیل مجبور شدیم چند بار رزرو بلیط را تمدید کنیم که آن هم باعث شد در پرواز تهران- استانبول جایمان تهِ تهِ هواپیما باشد. صبح روز چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 (27 آوریل 2011) به استانبول و از آنجا به ریگا پرواز کردیم. توقف یکی دو ساعته در فرودگاه آتاتُرک، هم در مسیر رفت و هم برگشت دوباره برای من جالب بود و کلاً پرواز با هواپیمایی ترکیه و استشمام عطر آن فرهنگ زیبا و خَلیدنش در جان و تنم موقتاً تا مدتی کوکم کرد تا اینکه دوباره در تابستان و اینبار برای دیدن دوستان ترکیه ایم - آلپ و ارجمند به آنجا بروم که رفتم.


در فرودگاه ریگا زنی که مسئول بازدید پاسپورتها بود انواع و اقسام سوالها را از ما پرسید تا اینکه رضایت داد وارد خاک کشورش شویم. حتی در آلمان و سوئیس هم تا این اندازه سوال پیچ نشده بودم. ظاهراً دیدن دو ایرانی در لِتونی برایش غیر عادی بود.


چمدانهای سنگینمان را به قسمت بارِ فرودگاه ریگا سپردیم و به قصد اقامتی یک شبه در ریگا با اتوبوس به مرکز شهر رفتیم جایی که میخواستیم به هتلی که در اینترنت و با قیمت مناسب پیدا کرده بودم برویم.  ولی پرسیدن آدرس از دختران قسمت پذیرش یک هتل دیگر همان و فراموش کردن هتل خودمان و قیمت مناسبش همان. اسم هتل جدید، ایرینا (IRINA) بود. با اینکه قیمت آن بالاتر بود (هفتاد یورو)، ماندن در آنجا را به پیدا کردن هتل خودمان ترجیح دادیم. همان یک شب را آنجا میماندیم تا بعد از ظهر روز بعد به تارتو پرواز کنیم.



  فرودگاه ریگا


  هتل ایرینا (IRINA)


ریگا و مردم لِتونی را خیلی بهتر و بالاتر از حد انتظارمان دیدیم. با اینکه جزو اتحادیه اروپا هستند ولی واحد پول خودشان را دارند که اسمش لاتس و گرانتر از یورو است. پرچم دو رنگ قرمز و سفیدش را همه جا میشد دید.


هتلمان دقیقاً در مرکز شهر بود جایی که ایستگاه مرکزی خط آهن نیز در آن قرار داشت و از پنجره هتل دیده میشد.


  ریگا


ریگا


منشی هتل نقشه ای از شهر به ما داد و در آن جاهای دیدنی شهر و ایستگاه اتوبوس فرودگاه را علامت زد. همه نقاطی که علامت زده بود پیاده قابل دسترسی بود. از وسط شهر رود بزرگی بنام دائوگاوا ( Daugava) جاری است که پلهای زیبایی بر روی آن ساخته شده است. رود آنقدر بزرگ است که کشتیهای مسافربری غول پیکری که مقصدشان تالین، هلسینکی و یا استکهلم است در آن رفت و آمد میکنند. قدم زنان در کنار این رود زیبا تا ترمینال کشتیرانی ریگا رفتیم و در یک کافه کوچک، من چای و حبیب بستنی خوردیم غافل از آنکه هیچکدام پول با خود نداریم. خوش شانس بودیم که یکی دو سکه ای که من اتفاقی در جیبم داشتم نجاتمان داد. چایشان، هر دومان را یاد سفر قبلی به سوئیس و کافه چینی انداخت. در طول مسیر پیاده روی مان به بندر و در بازگشت از آن، به چند گدا برخوردیم که سبک خاصی داشتند. راحت نزدیک میشدند و محترمانه پول میخواستند. بعضیها به ضرورت کارشان چند کلمه انگلیسی هم یاد گرفته اند ولی یکی از آنها روسی حرف میزد و از من یک لاتس پول میخواست. من میگفتم: "No Russian" و او هم میگفت: "No English".


  رود دائوگاوا ( Daugava)

 

 


در مسیر بازگشت به هتل در کنار رود دائوگاوا، حبیب زیر لب نوحه معروف "زینب زینب" از سلیم موذن زاده را زمزمه میکرد که ناخواسته منهم به او ملحق شدم. حبیب خواندن من را که دید گفت: "چه خوب میخوانی! " و شروع کرد به فیلم گرفتن از من در حال خواندنِ "زینب زینب" آنهم در شهر ریگا و هزاران کیلومتر دور از وطن و امام حسین و عاشورا و محرم. حبیب از فیلمهای جداگانه ای که در ریگا گرفته بود یک فیلم یکپارچه درست کرد با توضیح کوتاهی از هر قسمت بصورت نوشته روی فیلم. بعد از "زینب زینب"ِ من، نوحه اصلی یعنی اثر ماندگار سلیم موذن زاده اردبیلی را گذاشته است. تا آخر این سفر این نوحه با اجرای من و سلیم موذن زاده همراه دائمی ما بود.  به شوخی یا جدّی قرار است در محرّم بعدی من را به عنوان نوحه خوانِ افتخاریِ هیئت عزاداریشان در تبریز دعوت کند. باهم صحنه ای را مجسم کردیم که من سیاهپوش با شالی به همان رنگ به گردن، و ته ریشی که حالت عزا را تکمیل میکند کاغذ و میکروفون به دست در میان سینه زنان نوحه میخوانم. یاد مراسمهای عزاداری محرّم در دانشگاه افتادم که دانشجویان تُرک، عزاداری مخصوص به خود داشتند و "شاه حسین، وای حسین" و نوحه های موذن زاده بخشهای اصلی آن بودند.


نکته ای که در ریگا جلب توجه میکرد نظم و تمیزی حاکم بر این شهر کوچک بود. سر و وضع مردم هم تر و تمیز بود. ساختمانهای زیبا به وفور در شهر دیده میشدند طوریکه حبیب تقریباً هر جا که میرفتیم دوربینش را روشن میکرد تامناظر زیبا را از دست ندهد. شنیدن صدای بوق ماشین در ریگا پدیده ایست که بندرت اتفاق میفتد. همه جا در رفت و آمدند ولی از صدای گوش خراش بوقهایشان که در ایران کاملاً عادیست خبری نیست. مردم هم در کمال آرامش به زندگی و لذت بردن از آن مشغولند. کسی را در حال دویدن و اضطراب و عجله ندیدیم. گویی همه چیز آرام است.


برای اولین بار ندانستن زبان را به عنوان یک مسئله لمس کردم. حس خوبی نبود. ارتباطت با مردمی که برای دیدن کشورشان و خودشان آمده ای قطع میشود و مثل کر و لالها میشوی. چیزی که بتوانی با آنها رد و بدل کنی نداری و ارتباطت به کمترین حد و به امور ابتدایی خلاصه میشود. در ریگا این اصلاً خوشایند نبود و زیبایی ظاهری شهر و مردم هم جای آنرا پر نمیکرد. حبیب میگفت: "İndi bülüsən biz nə çəkirıx?" (الان میفهمی ما چه میکشیم؟ ) .


در مرکز ریگا میدانی هست بنام آزادی و در وسط آن مجسمه ای به همین نام.

 

مجسمه آزادی


 

صبح روز دوّم که به میدان آزادی رفتیم، دو سرباز خیلی  جدّی و به حالت خبردار در دو طرف بنا ایستاده بودند. بعد از مدّتی دو سرباز دیگر جایگزین آنها شدند ولی جایگزینی همینطوری نبود بلکه تشریفات مخصوص خود را داشت که بسیار منظم برگزار شد. یک ماشین وَن که سربازان جدید را آورده بود در گوشه ای از میدان پارک کرد. سه نفر با یونیفرمهای نظامی از آن پیاده شدند که یکی شان فرمانده گروه بود. با هدایت او سربازان جدید بسیار منظم و با رژه نظامی دو ضلع مسیری مربع شکل را طی کردند تا به جلوی مجسمه برسند. آنجا جایشان را با سربازان قبلی عوض کردند و آنها نیز با همان نظم، دو ضلع دیگر مربع را رژه رفتند تا به وَن برسند.







دو روز برای دیدن و شناختن شهر زیبائی مثل ریگا کم بود ولی شب بعد باید به فرودگاه میرفتیم تا با یک هواپیمای ملخی کوچک، کمتر از یکساعت در هوا باشیم تا به شهر تارتو در کشور اِستونی برسیم. دومین بار بود که سوار چنین هواپیمایی میشدم. بار اول در فروردین 89 و در بازگشت از باکو سوار هواپیمای ملخی شدم که چند دانشجوی ایرانی که از تفلیس برمیگشتند آنرا به هواپیمای سمپاشی تشبیه میکردند. فقط با پنج پله سوار هواپیما شدیم و پرواز با آن هم چقدر راحت و دلپذیر بود.



  در فرودگاه تارتو


فرودگاه تارتو بسیار کوچک، آرام و بی سر و صدا بود. در آن ساعت از بعد از ظهر، تنها هواپیمای ما بود که مهمانشان بود. پاسپورتهایمان کنترل نشد. سیگرید در آخرین ایمیلش نوشته بود شاید خودش برای بردنمان بیاید و شاید نه. ولی آمده بود و در سالن فرودگاه منتظرمان بود.  سیگرید آدمی است که به قول حبیب هر لحظه به اینترنت وصل است. چراغش در فیس بوک همیشه روشن است و هر ایمیلی را در کمترین زمان ممکن جواب میدهد. دختر مُدرنی است. در سوئیس مختصری باهم آشنا شدیم و ساعات خوبی نیز باهم گذراندیم چون محل اقامتمان یک هتل مخصوص ورزشکاران بود و همه اتاقها در یک سالن قرار داشتند. بعد از ظهرها در لابی هتل جمع میشدیم و ضمن بحثهای ورزشی، با همدیگر نیز آشنا میشدیم.



 در فرودگاه تارتو


با ماشین کرایسلر سیگرید به محل اقامتمان در تارتو رفتیم. سیگرید این ماشین را به قیمت فقط 1600 یورو خریده است. برای ما باور کردنی نبود ولی میگفت: "اینجا بنزین گران است و بهمین دلیل مردم رغبتی به خریدن ماشین ندارند".


سیگرید


مثل دیگر کشورهای اروپایی خیابانها پر از دوچرخه و دوچرخه سوار بود. جایی که سیگرید برای اقامتمان در نظر گرفته بود یک خوابگاه دانشجویی بود. آپارتمانی بزرگ، نوساز و خیلی مجهز با 1200 نفر ظرفیت که در طول اقامت سه روزه مان در آنجا مشکلی احساس نکردیم. سیگرید برای اینکه از پروسه مستقر شدنمان مطمئن شود تا اتاقمان آمد. آنجا حبیب همانجا با او تسویه حساب کرد چون بلیط پرواز ریگا - تارتو را او بصورت اینترنتی برایمان خریده بود. علاوه بر آن همانجا داغِ داغ پشت لپ تاپ نشاندیمش تا بلیطهای بقیه مسیر سفرمان را بخرد. از قبل تصمیم داشتیم از استونی تا فنلاند را با کشتی برویم ولی سیگرید گفت از فنلاند تا سوئد را نیز میتوانیم با کشتی سفر کنیم و ما از خدا خواسته قبول کردیم. همانجا نقد با او حساب کردیم. من تا آن موقع سوار کشتی نشده بودم و مشتاق بودم آنرا تجربه کنم. حبیب هم فقط در ایران با کشتی سفر کرده بود.


ساختمان محل اقامتمان در تارتو


اتاقمان در آن خوابگاه کم از هتل نداشت. آشپزخانه کوچکی داشتیم با وسائل مربوطه که خیلی بدردمان خورد. مخصوصاً به درد حبیب که از ایران کنسروهای تن ماهی و لوبیا آورده بود. شب اول، یکی از ماهیها را به ناچار در کتری گرم کرد. آنشب چون دیر رسیده بودیم همه فروشگاهها بسته بود و سیگرید ما را که در به در به دنبال نان میگشتیم، به فروشگاه شبانه روزی یک پمپ بنزین بُرد. ولی آنجا نیز نان پیدا نکردیم. به ناچار ساندویچهای آماده ای گرفتیم که در اتاق، حبیب محتویاتشان را که برایش نا آشنا بود و به همین دلیل نمیتوانست بخورد خالی کرد تا با آنها تُن ماهیش را بخورد. من نیازی به بررسی محتوایات نداشتم. اگر در اِستونی خوردنی محسوب میشدند و انسانهایی بودند که با آنها زنده میماندند، منهم میتوانستم بخورم و خوردم.


روز بعد (29 آوریل) سیگرید با ماشین 1600 یورویی اش به خوابگاه آمد و با او شهر آرام تارتو را گشتیم. هوا سرد و خوشایند من بود. حبیب در ادامه زحماتی که به سیگرید داده بودیم از او در مورد امکان گرفتن یک کارت اعتباری بین المللی برای خودش سوال کرد و سیگرید ما را به بانک بُرد. به اتاقی رفتیم که خانمی مرتب، محترم و خوش برخورد با دقت به حرفهای سیگرید گوش داد. انتظار داشتم بلافاصله "نه" بگوید ولی گفت باید موضوع را بررسی کند. کمی در کامپیوترش گشت و بعد تلفنی با یک نفر صحبت کرد. سوالاتی از قبیل ملّیت، مدت اقامت در اروپا، علت درخواست کارت اعتباری و غیره پرسید. بسیار جدّی به نظر میرسید و با اینکه من حتی قبل از ورود به بانک پیش خودم موضوع را صد در صد غیر ممکن و حتی مطرح کردنش را از طرف حبیب خنده دار میدانستم ولی آن خانم سعی داشت تمامی راههای ممکن را برای حل این مشکل امتحان کند. بیست دقیقه ای در اتاقش بودیم و در نهایت با ناراحتی گفت: "متاسفانه با توجه به شرایط متقاضی، صدور کارت اعتباری برای شما از طرف بانک ما وجود ندارد". مقایسه نحوه برخورد آن خانم با کارمندان بانکهای ایران چیزی در حد یک جُک خنده دار و غم انگیز است. چرا ما به این روز افتاده ایم نمیدانم. من که در تهران و مثلاً در شهری با فرهنگ و سطحِ سواد بالاتر زندگی میکنم از رفتن به بانک متنفرم چون طرز برخورد کارمندان بانک برایم غیر قابل تحمل است. ممکن نیست به بانک بروم و عصابی نشوم. از رعایت نکردن نوبت، طرز حرف زدن، لباس پوشیدن، کار کردن و عدم جدیتشان. 


سیگرید ما را به قسمتی از شهر بُرد که چند مکان دیدنی نزدیک هم قرار داشتند از جمله رصدخانه تارتو و کلیسای قدیمی شهر که تاریخ ساختش مابین قرنهای 13 و 16 میلادی است. شناسنامه کلیسا، آنرا یکی از نخستین و دیدنی ترین نمونه های معماری آجری سبک گوتیک معرفی میکرد.


  رصد خانه تارتو

 

کلیسای قدیمی تارتو


  سیگرید


کلیسا غیر از ما بازدیدکننده های دیگری نیز داشت و زنی در ورودی آن بلیطهایی به قیمت یک یورو و شصت سنت میفروخت.


 

کلیسا واقعاً برزگ و بلند بود و از پشت بام آن، همه شهر و اطرافِ پوشیده از درختش دیده میشد. حبیب طبق معمول مشغول گرفتن عکس و فیلم بود و بعضاً برای من غیر قابل تحمل میشد چون خواه نا خواه منهم باید یا عکس میگرفتم یا سوژه آن میشدم. در سفر به یک کشور خارجی دوست دارم بیشترِ وقتم را در ارتباط زنده با آن محیط و انسانها صرف کنم و فکر میکنم با صرف آن به فیلمبرداری و عکاسی آن فرصت را که معلوم نیست کِی دوباره بدست آید از دست میدهم. با اینحال مثل سفر سوئیس، در بازگشت چقدر پیش خودم از حبیب ممنون بودم که بویژه با فیلمهایش آن روزها و لحظات را برای هر دومان جاودانه کرد. حالا که به آنها نگاه میکنم گویی همانجا هستم و آن لحظات، مکانها و آن انسانها را دوباره زندگی میکنم.


پشت کلیسا و در میان درختان جایی بود که "تپه بوسه" میخوانندش و بالای آن نیمکتهایی هست برای نشستن. دختران و پسران جوان، عشقشان را در این تپه جشن میگیرند و با زدن قفلی که اسمهایشان و تاریخ آنروز بر روی آن حک شده دلدادگی شان را جاودانه میکنند.


  تپه بوسه

 

 

در زمان حضورمان در تارتو، عروسی شاهزاده ویلیام انگلیسی هم در جریان بود و تصاویر آن رویدادِ مسخره بصورت زنده از تلویزیون رستورانی که در آن نهار میخوردیم پخش میشد.


حبیب در ادامه سیستم غذائی خودش، همانجا نیز فقط سیب زمینی سرخ کرده و تُن ماهی همراه خودش را خورد.


 

در تارتو نیز مثل دیگر شهرهای اروپایی چیدن میز و صندلی در بیرون و لذت بردن از غذا خوردن در فضای باز مرسوم است. در میدان بزرگی که رستوران نیز در آن قرار داشت تعدادی پسر و دختر جوان با ظاهری عجیب و غریب و در حال خواندن سرودی که به نظر مذهبی میامد در دو ردیف حرکت میکردند. رنگ غالب لباسهایشان نارنجی و قرمز و زرد بود. در جلو، دو نفرشان آکاردئون و سنج مینواختند و بقیه میخواندند. 

 

 



بعد از ظهر آنروز برنامه استخر و شنا داشتیم. سیگرید گفت با شوهر و دخترش میخواهند به استخر بروند و از ما نیز خواست همراهیشان کنیم. حبیب در سوئیس میگفت طبق شنیده هایش از بقیه، سیگرید قبل از ازدواج، بند را آب داده و بچه دار شده است ولی شوهر فعلی و دخترش خیلی شبیه هم بودند و به نظر من پدرِ دخترش هم او بود. اگر نبود هم به ما هیچ ربطی نداشت. کنجکاوی یا فضولی ما درباره زندگی خصوصی سیگرید تا همین حد ماند.


سیگرید در راه استخر گفت: "میدانم که شما به استخر مخلوط عادت ندارید". من تازه همانجا بود که متوجه قضیه شدم. در جامعه آنها، زن و مرد تقریباً همه جا باهم و در کنار هم زندگی میکنند و این باعث شده حساسیتشان نسبت به همدیگر کمتر شود. این موضوع در همان مدت کوتاه به ما نیز سرایت کرده بود ولی در هر صورت برای من که اولین تجربه ام از این نوع بود جالب بود. مجموعه ای بسیار شیک و تمیز بود که علاوه بر استخر و سونا، تجهیزات بازیهای آبی نیز داشت. دختر سیگرید آرابل خیلی بامزه بود و عشق آب. ظاهراً بهترین تفریحش استخر و شنا کردن است. سیگرید از بیرون استخر و از ارتفاع یکی دو متری او را در آب می انداخت یا خودش از سکویی کوتاه، به داخل آب می پرید و بعد دست و پا زنان خودش را به لبه استخر میرساند. از شانس خوب حبیب، برید (Brid) شوهر سیگرید با خودش دوربین عکاسی ضدآب آورده بود که از دست حبیب نمیشد گرفت. رفتار سیگرید با دخترش مثل اشتفانی (معلّم آلمانیِ مدرسه سفارت آلمان در تهران) با بچه هایش بود. بدون واهمه او را وامیگذاشت به حال خودش که هر چه دوست دارد تجربه کند. چه در داخل استخر و چه در بیرون آن حساسیتی نداشت که آرابل کجا میرود یا چکار میکند. اوج این رفتار را در سالن ژیمناستیک شاهد بودیم که در آن آرابل به خطرناکترین کارها دست میزد و روی وسایل ورزشی بالا و پائین میپرید در حالیکه سیگرید با بیخیالی تمام به کار خودش مشغول بود.


  آرابل


  آرابل


بعد از استخر به رستورانی در داخل همان مجتمع رفتیم و تنها آنجا بود که سیگرید ما را بقول خودمان مهمان کرد. حبیب طبق معمول سیب زمینی سرخ کرده و بیسکویت خورد و من آبجو. بعدها و در طول سفر با حبیب در مورد مهمانداری و تفاوت فرهنگ اروپائیها با ما در این زمینه، بحثی جدّی داشتیم. به نظر من سیگرید همان اندازه که وقت و انرژی خود را صرف ما کرده و از ویزا گرفته تا اسکان و غیره به ما کمک کرده بود وظیفه دوستانه خود را انجام داده بود ولی حبیب معتقد بود ما ایرانیها از این نظر از آنها خیلی سَرتریم. طوریکه برای مهمان چه خارجی چه داخلی چه ها که نمیکنیم و برای من خط و نشان میکشید که "Gör Təbriz`de ona neyniyəcağam!"  (ببین در تبریز برای او چه خواهم کرد!). حبیب همه ساله و برای باشگاه ژیمناستیک خود (سرای ژیمناستیک نوظهوری) جشن پرهزینه ای در تبریز برگزار میکند که اندازه آن و تعداد مهمانانش سال به سال بزرگتر و بیشتر میشود. برای جشن امسال که در ماه مهر برگزار کرد قرار بود سیگرید را نیز دعوت کند. حتی آنجا به او گفت: " اگر نیائی دیگر "Nə mən, nə sən!" (نه من نه تو).  ولی شرایط برای دعوت از او مهیا نبود هر چند خود سیگرید هم درگیر مسابقات قهرمانی جهان در بیرمنگام انگلیس بود.



تارتو شهری دانشگاهی است که دانشجویان زیادی از خود اِستونی و کشورهای دیگر در آن تحصیل میکنند. در مرکز شهر پارکی هست که تنها جای عمومی شهر است که مردم میتوانند در آنجا مشروبات الکلی بنوشند. در کنار آن، دانشگاه تارتو قرار دارد. مثل لِتونی، پرچم اِستونی همه جا دیده میشود.


  دانشگاه تارتو


شب قبل از مسابقات همگی به سالن محل مسابقات رفتیم که به یکی از دانشگاههای تارتو تعلق داشت. سالن، خیلی قدیمی بود و در و دیوار آن از کهنگی زار میزد. با اینحال اکیپی که سیگرید بسیج کرده بود آن شب سالن را به شکل آبرومندانه ای برای مسابقاتِ فردا آماده کرد. من و حبیب نیز در این آماده سازی شرکت داشتیم. روز مسابقه، سیگرید طبق روال روزهای قبل با ماشینش ما را به سالن مسابقه برد. تعدادی از تیمها رسیده بودند و یواش یواش سالن شلوغتر میشد.


 

اولین کارمان شرکت در جلسه هماهنگی داوران مسابقات بود که قبل از مراسم افتتاح برگزار شد و حبیب نیز یکی از شرکت کنندگان آن بود. غیر از او، یک زن بداخلاق اهل لِتونی نیز که او هم داور درجه چهار بین المللی بود شرکت داشت با این تفاوت که او مرتب تر از حبیب بود و برخلافِ او لباس رسمی به تن کرده بود و نشان داوری بین المللی اش را نیز به سینه داشت. رئیس اکیپ داوران، مادر خودِ سیگرید بود که او هم داور درجه سه بین المللی است و بار اصلی اداره مسابقات نیز ظاهراً به دوش او بود.  تعداد زنان هیئت داوران از مردان بیشتر بود. در جلسه توجیهی داوران، مادر سیگرید به زبان خودشان درباره نحوه داوری و نوع امتیازدهی در این مسابقات توضیح داد. سیگرید دختر زیبایی بنام ماریس را به عنوان مترجم به ما معرفی کرد. او از اِستونیایی به انگلیسی برای من ترجمه میکرد و من از انگلیسی به تُرکی تبریزی برای حبیب ترجمه میکردم. ماریس به لهجه آمریکایی و عالی صحبت میکرد. دانشجوی فوق لیسانس انگلیسی در همان شهر تارتو بود.  در چند دقیقه وقت تنفسی که فرصت شد، از خودش گفت و اینکه تاکنون به کشورهای خاورمیانه سفر نکرده و تنها برخوردش با انسانهایی از نژاد ما پارسال یا پیرارسال در جنوب فرانسه بوده است که جوانان عربِ اصلاً الجزایری یا مراکشی طوری با او برخورد کرده اند که حتی تصور سفر به کشورهای متمدن خاورمیانه به ذهنش خطور نکند.


  جلسه هیئت داوران


بعد از جلسه هماهنگی، به سالن بازگشتیم و همه آماده شروع مسابقات شدند. داوران در جایگاه مخصوص خود نشستند و یک به یک معرفی شدند. حبیب دوربین فیلم برداری خود را در جایی مناسب قرار داده بود تا از همه مسابقات فیلم برداری کند. منهم هر از گاهی آنرا روشن - خاموش یا موقعیتش را عوض میکردم. حبیب از ایران سنجاق سینه هایی با طرح پرچم ایران آورده بود که همانجا به همه داوران داد و آنها نیز با علاقه، پرچمها را به سینه زدند.

 



 

بیشتر تیمهای دعوت شده بدلیل مسائل مالی از شرکت در مسابقات منصرف شده بودند که تیم ایران نیز از آن جمله بود. در عوض چند تیم از اِستونی و تیمی از لِتونی در رده های مختلف سنّی شرکت کرده بودند. از نحوه برگزاری، معلوم بود برگزارکنندگان به کارشان واردند. تیم لِتونی (هم دختران و هم پسران) از بقیه قویتر و اجراهایشان در سطح بالاتری بود. داشتم عکس و فیلم میگرفتم که مربّی تیمی که از شهر تالینِ اِستونی آمده بود پیش من آمد و خواهش کرد در زمانی که دو دخترِ خودش روی تشک ترامپولین میرفتند از اجرایشان فیلم بگیرم چون خودش باید در کنارشان باشد. همین برخورد ساده شروع صحبت مفصلی شد که بعدها در تالین نیز ادامه پیدا کرد. اسمش ویکتور بود و آدم خوبی به نظر میرسید. وقتی فهمید فردای آنروز عازم تالین هستیم گفت در ایستگاه اتوبوس آنجا به استقبالمان خواهد آمد و چند ساعتی با ما خواهد بود. قول داد هتل نیز برایمان رزرو کند.

 



 

پدر و مادرها در یک طرف سالن شاهد کار بچه هایشان بودند


 

ابتدا، مسابقه بچه ها و سنین پائین برگزار شد که خیلی جالب بود. بعضی شان فقط بالا و پائین پریدن یاد گرفته بودند با اینحال برای ایجاد انگیزه در مسابقات شرکت داده شده بودند. سنین بالاتر کیفیت اجرای بهتری داشتند و مخصوصاً دو دختر و دو پسر تیم لِتونی،  هم در انفرادی و هم در گروهی (اجرای همزمان دو نفر) بهترین نمایشها را داشتند. بسته به رده سنّی، ترکیب داورها عوض میشد و حبیب چندین بار از سکوی مخصوص داوران پائین و بالا رفت. بهترین نفر تیم سیگرید که یک پسر مو قرمز حدوداً دوازده- سیزده ساله بود در فرود آخرِ یکی از اجراهایش، تعادلش را از دست داد و بخاطر آن خیلی ناراحت شد. دیدن خوشحالی یا ناراحتی بچه هایی در آن سن و سال جالب بود. یاد خودم افتادم که اینگونه برد و باختها چقدر برایم مهم بود.

 







 

مسابقات در چند مرحله برگزار شد و بین آنها دقایقی استراحت برای همه در نظر گرفته شده بود که در آن میتوانستیم چای یا قهوه بخوریم ولی خوردنیهایِ وقتِ تنفس حبیب فرق میکرد. در آن سوی دنیا و در شهر کوچکی در اِستونی، حبیب با خود و در کیف کمری کوچکش لواشَک، گَز و اسمارتیز داشت که با هر خوردنشان دورادور از خواهرش رعنا تشکر میکرد که زحمت آنها را کشیده بود. بعد از پایان مسابقاتِ همه رده های سنّی، مراسم اهدای جوایز برگزار شد که آنهم خیلی بامزه بود. تقریباً برای همه شرکت کننده ها حداقل دیپلم افتخاری داده شد تا هیچ کس دست خالی از آنجا نرود.

 







 

بعد از ظهرِ روز مسابقات، از خستگی کار خاصی نکردیم و در خوابگاه ماندیم. فردا قرار بود با اتوبوسی که بلیطش را سیگرید اینترنتی برایمان خریده بود به شهر تالین پایتخت کشور اِستونی برویم. صبح روز بعد (1 مِی 2011 - 11 اردیبهشت 1390)، سیگرید با ماشینش ما را به ترمینال اتوبوسرانی تارتو برد که اصلاً شباهتی به ترمینالهای خودمان نداشت. نه دودی، نه سر وصدایی و نه بی نظمی و همهمه ای. در نهایت آرامش سوارِ اتوبوس تر و تمیزی شدیم که اینترنت هم از جمله امکاناتش بود. در همان مسیر تارتو- تالین و در داخل اتوبوس با همکارم در تهران چَت کردم و به چند نفر ایمیل فرستادم. سرعت اینترنت عالی بود و یک لحظه هم قطع نشد.



  در ترمینال اتوبوسرانی تارتو


چیزی که در همه این مسیرِ سه ساعته جلب توجه میکرد سر سبزی منحصر بفرد آن بود. همه جا جنگل بود و چمنزار و مزرعه و دار و درخت. نصف کشور اِستونی جنگل است و تجارت چوب و خود جنگلها در آن بسیار پر رونق. هر از گاهی در وسط جنگل خانه های چوبی به چشم میخورد. چیزی که در کشور اِستونی برای من جالب بود این بود که هم طبیعت و هم مردم آن بر خلاف نزدیکی جغرافیایی شان به روسیه و شرق، شبیه کشورهای اروپای غربی بودند. مثلاً بافت شهر تارتو و یا همان مسیری که با اتوبوس طی میکردیم خیلی شبیه شمال آلمان بود. این موضوع را سیگرید هم تائید میکرد. میگفت قبل از جدا شدن از شوروی سابق همینگونه بود و مردم اِستونی در مقایسه با روسها و سایر جمهوریهای شوروی سابق، خود را تافته ای جدا بافته و بالاتر از آنها میدانستند.


طبق قرار قبلی، ویکتور مربی تیمی که از تالین در مسابقات تارتو شرکت کرده بود در ترمینال تالین به استقبالمان آمد و چون ساعت 2 بعد از ظهر میتوانستیم اتاقمان را در هتلی که خود او برایمان گرفته بود تحویل بگیریم تصمیم گرفتیم در آن یکی دو ساعت قسمتهایی از تالین را با او ببینیم. ویکتور آدم با سوادی بود و آنگونه که بعداً فهمیدم استاد تربیت بدنی دانشگاه تالین بود. اطلاعات خوبی در مورد شهر خود و اِستونی داشت و از همان لحظه اول سعی کرد آنها را به ما منتقل کند. به گفته او قدمت تالین به قرن دوازده میلادی بازمیگردد ودر طول تاریخ توسط پادشاهان دانمارک، سوئد، آلمان و تزارهای روس مورد حمله قرار گرفته و تسخیر شده است که آثار فرهنگی و معماری آنها همچنان در اِستونی نمایان است. اِستونی به همراه فنلاند در سال 1918 از روسیه جدا و مستقل شده است. این دو کشور علاوه بر تشابه تاریخی، زبان مشابهی نیز دارند. ویکتور میگفت زبان دومش فنلاندی است چون چندین سال در آنجا زندگی کرده است. او ما را به مجموعه کاخهایی برد که اَرگِ کاترینا نامیده میشوند. این کاخها را پِتر کبیر تزار روس برای همسرش کاترینا ساخته است.


  اَرگِ کاترینا


کاخ ریاست جمهوری کنونی اِستونی نیز در کنار همین مجموعه قرار دارد که در روبروی آن پرچم سه رنگ اِستونی (آبی، سیاه، سفید) در کنار پرچم اتحادیه اروپا برافراشته شده است. روبروی کاخ ریاست جمهوری، خانه تاریخی پتر کبیر قرار داشت.



 

  خانه پتر کبیر


بعد از آن به محلی در کنار دریا رفتیم که قلب موسیقی اِستونی است و اسمش مرکز آواز تالین!  یک طرف دریا، روبروی آن تپه ای بزرگ و رو به تپه و پشت به دریا سکویی سقف دار ساخته اند که محل قرار گرفتن گروه نوازندگان و خوانندگان است که تعداد آنها میتواند به پانزده هزار نفر برسد. روی تپه بزرگ هم با ظرفیتی تا دویست هزار نفر، تماشاگران نشسته یا ایستاده اجرای گروه را نظاره میکنند. این مجموعه در سال 1959 ساخته شده و از آن تاریخ به بعد، میزبان جشنها و مراسمهای مهمی بوده است. هر پنج سال یکبار در این محل جشن رقص وآواز برگزار میشود. در سال 1988 و در همینجا تظاهراتی همراه با رقص و آواز برگزار شد که آغاز حرکت مردم اِستونی به سمت استقلال از شوروی سابق بود و بعدها به انقلاب آواز معروف شد. در سال 1997، مایکل جکسون، در سال 2006 گروه متالیکا و در سال 2009 مادونا در همین محل  و در برابر جمعیتی در حدود هفتاد و پنج هزار نفر کنسرت داشته اند. در کنار سکوی خوانندگان و نوازندگان برجی چهل و دو متری قرار دارد و رسم است که مراسمها معمولاً با روشن شدن آتشی در بالای این برج آغاز میشوند. برایم باورش سخت بود که کشور ناشناخته ای مثل اِستونی و مردمش این اندازه عاشق موسیقی باشند. ویکتور با غرور کشور خودش را سرزمین موسیقی مینامید. او از روزی گفت که در همین محل در کنار مردم اِستونی و در آستانه استقلال از شوروی سابق آواز میخواند و با دیدن برافراشته شدن پرچم کشورش اشک شوق میریخت.


  مرکز آواز تالین



  عکس از اینترنت


در بالای تپه مجسمه ای بزرگ وجود دارد که مربوط است به موسیقیدان بزرگ معاصر اِستونی گوستاو اِرنِساکس (Gustav Ernesaks). او در سال 1944 گروه کُر ملّی اِستونی را بنیان گذاری کرده و از طرف مردم به عنوان پدر آواز اِستونی مفتخر گردیده است.


 

ویکتور با دست دریا را نشان میداد و میگفت سمت راست سنت پطرزبوگ است که دویست کیلومتر از تالین فاصله دارد و روبرو هلسینکی است که فقط هشتاد کیلومتر تا آنجا راه است. سنت پطرزبوگ مرا یاد کتاب "شِنل" نیکولای گوگول می اندازد و در آن لحظه برایم جالب و هیجان انگیز بود که در دویست کیلومتری آن بودم. ویکتور آنجا بوده است و با اطمینان معتقد بود سنت پترزبوگ زیباترین شهر دنیا است.


در مسیر هتل که نزدیک بندر و ترمینال کشتیرانی بود از جاده ای در کنار دریا عبور کردیم که در آن، منظره دریای بالتیک با پس زمینه ای از شهر تالین بسیار زیبا بود. هر از گاهی کشتیهایی نیز در وسط دریا دیده میشدند که یکی از همانها قرار بود فردای آنروز ما را به هلسینکی ببرد. در همین مسیر و نزدیک ساحل، کلبه های چوبی قدیمی قرار داشتند که اطراف آنها با نرده های چوبی محاصره شده بود. قدمت این کلبه ها سیصد سال بود و آن محوطه به عنوان موزه ای طبیعی و برای نشان دادن سبک زندگی روستایی آن زمان اِستونی به شکلی بسیار تمیز محافظت میشود.




 

 

در داخل بعضی از این کلبه ها سونا نیز وجود داشت. سونا در اِستونی و بویژه در فنلاند بسیار مهم است و هر خانه ای حتی آپارتمانها سونا دارند. خود کلمه "سونا" در اصل فنلاندی است و در زبان اِستونیایی نیز همین کلمه با کمی تفاوت در تلفظ، بکار میرود.



مقصد بعدی ما در همان نزدیکیها و کنار دریا بود. بنای یادبود قربانیان کشتی جنگی روسی که در سال 1893 در راه تالین به هلسینکی در خلیج فنلاند غرق شده و اثری از سرنشینان آن پیدا نشده است. در آن سالها، هم اِستونی و هم فنلاند جزو امپراتوری روسیه بوده اند.

 

مجسمه برنزیِ فرشته ای که صلیبی در دست دارد در بالای ستونی سنگی قرار گرفته است. ویکتور میگفت روسهای ساکن اِستونی وقتی ازدواج میکنند به این محل می آیند و با گذاشتن دسته های گل در کنار بنا به قربانیان هم وطنشان ادای احترام میکنند.


 


دیگر میتوانستیم به هتل برویم و اتاقمان را تحویل بگیریم. ویکتور هتل شیکی را انتخاب کرده بود و برای یک شب اقامت در اتاقِ دو تخته آن چهل و پنج یورو پرداخت کردیم که نسبت به فنلاند و سوئد بسیار بسیار ارزانتر بود. اتاق، درست رو به اسکله بود و کشتیهای غول پیکر مسافربری که اغلب متعلق به شرکت بزرگ تالینک (Tallink) بودند به ما زُل زده بودند. تالینک، متعلق به اِستونی و بزرگترین شرکت کشتیرانی منطقه دریای بالتیک است.


 

بعد از اینکه از شرّ چمدانها خلاص شدیم اینبار با ویکتور راهی بخش قدیمی شهر شدیم. تالینِ قدیم تقریباً دست نخورده و بکر، گویا برای حظّ بصر همانگونه که بوده نگه داشته شده است. اولین منظره دیدنی، برجی بود که مارگارِت چاق نامیده میشود. از زیر دروازه کنار مارگارِت چاق وارد تالین قدیم شدیم. بعد از آن، برج پشت سر برج بود که ردیف شده بود. ظاهراً همه آنها برای دفاع در برابر مهاجمان به شهر ساخته شده بودند. به گفته ویکتور قدمتشان سیصد سال بود. در این قسمت از شهر، فقط توریست بود که دیده میشد و همه دوربین در دست.



  برج مارگارت چاق


تاثیر تسلط روسها، دانمارکیها و آلمانیها را در طول تاریخ بر اِستونی میشد در آن قسمت از شهر تالین دید و حس کرد. کلیسای روسی و آلمانی و باغ دانمارکی همه در فواصلی نزدیک به هم قرار داشتند. کلیسای ارتدکس روسیِ تالین که در سال 1900 توسط روسها و در زمان تسلط تزار روس بر اِستونی ساخته شده است با گنبدنهای پیازی شکلش، آدم را یاد عکسهای میدان کرملین مسکو و یا سنت پطرزبورگ می انداخت.


  کلیسای ارتدکس تالین



 

ویکتور مجبور بود به خانه برود چون آنروز جشن تولد پدر زنش برپا بود. او در جایی از ما خداحافظی کرد که کمی بلندتر از بقیه شهر و مشرف بر کلّ قسمت قدیمی بود. از آنجا میشد نمایی بسیار زیبا از سقفهای نارنجی رنگ ساختمانهای تالینِ قدیم را دید و لحظه ای به تاریخ رفت.


 

کوچه ها، لباسها، در و پنجره ها و همه چیز طوری مرتب شده بود که آدم را یاد قرون وسطی بیندازد. در جایی دیگر و در کنار دیوارِ معروفِ قدیمی شهر، بساط تیر و کمان و سیبل بر پا بود و دختری که مسئول آن بود با لباس و تیر و کمانش آدم را یاد فیلم رابین هود می انداخت.


 


 

در قسمت قدیمی تالین، وارد میدان معروف شهرداری شدیم. میدانی چهار ضلعی که هشت قرن قدمت دارد. با اینکه هوا سرد بود و من و حبیب هر دو دستکش و کلاه داشتیم، دور تا دور میدان میز و صندلی چیده شده بود و مردم که بیشتر توریست بودند میخوردند و مینوشیدند. نکته جالب در این میدان تعداد زیاد توریستهای انگلیسی بود. قدم به قدم انگلیسیِ لهجه جزیره بگوش میخورد. آنشب و در همان میدان، آن لهجه ها به بوی الکل و مستی هم آمیخته شده بود.


  میدان شهرداری تالین قدیم


  میدان شهرداری تالین قدیم – عکس از اینترنت


ساعت شش بعد از ظهر شده بود و من و حبیب از زور سرما و گرسنگی به رستورانی پناه بردیم که دختری با لباس قرون وسطایی در جلوی آن و برای جلب مشتری ایستاده بود.




بیرون آنقدر سردم شده بود که تا دقایقی در رستوران هم کلاهم به سر بود. آنجا دو تا پیتزا سفارش دادیم. من پِپِرونی که عشق تندی و آتشم و حبیب، سبزیجات که مطمئن باشد خدای نکرده چیزی غیر حلال به لب نزند. من در ایران تا آنجائیکه ممکن است پیتزا نمیخورم چون به نظرم اصلاً خوشمزه درست نمیکنند هر چند پیتزاهای فلان و بهمان رستوران را تعریف و تمجید کنند. ولی پیتزایی که آنجا در تالین خوردم واقعاً خوشمزه بود. هر دو به شدّت گرسنه بودیم ولی پیتزاها آنقدر بزرگ بودند که نتوانستیم تمام کنیم. به حبیب گفتم مثل ایران میتوانیم ظرف یکبار مصرف بگیریم و ببریم هتل. گفت نه بابا اینجا از این کارها نمیکنند ولی حق با من بود. پیتزاها در دست و در هوای سرد به سمت هتل راه افتادیم. بعد از چند ساعت استراحت و اینبار به قصد دیدن تالینِ قدیم در شب، دوباره به آنجا رفتیم. در تاریکی، زیباتر از روز به نظر میرسید. میدان اصلی ساکت و خلوت بود و غیر از سر و صدای گروهی از جوانان انگلیسی که در عالمِ مستی یا هشیاری به شوخی داد و بیداد میکردند صدایی به گوش نمیرسید. رستورانی که در آن غذا خورده بودیم و میز و صندلیهای چیده شده در بیرون، همه به خواب رفته بودند. کوچه ها و بناهای قدیمی تالین در شب، زیبایی خاصی داشتند و همه تمهیدات لازم برای انتقال حس گذشته های دورِ آن سرزمین زیبا به مسافرِ عصرِ حاضر تدارک دیده شده بود.

 



 

آن شب پانزده اردیبهشت 1390 بود ولی من مثل سردترین روزهای زمستانی تهران با کلاه و شال و دستکش بیرون آمده بودم.حبیب هم آنقدر لباس روی هم پوشیده بود که به نظر میرسید چاق شده است. قبل از سفر و در فکر لباسهایی که باید برمیداشتم، کاملاً اتفاقی و برای احتیاط همه نوع لباس گرم برداشتم ولی اصلاً فکر نمیکردم واقعاً از آنها استفاده کنم. پیش خودم میگفتم درست است که عازم کشورهای سرد اروپا هستیم ولی در هر صورت بهار است و ممکن نیست سرمای زمستانی در کار باشد ولی زهی خیال باطل! اگر همان لباسهای گرمی که همینطوری برداشتم نبود در اِستونی و فنلاند تلف میشدم.


فردا صبح دوباره با ویکتور قرار ملاقات داشتیم و گفته بود ما را برای دیدن چند جای دیگر خواهد برد. قبل از صبحانه، خبر قتل بن لادن شوکه مان کرد. همه جماعت هتل غرق تماشای خبر آن در تلویزیون بودند. جهان از شرّ یک مجنون دیگر خلاص شده بود.


بعد از صبحانه به لابی هتل رفتیم که ویکتور در آنجا منتظرمان بود و اولین مقصدمان دانشگاه تالین بود یعنی محل کار او. دانشگاه معظمی بود و به گفته ویکتور بیست دانشکده و نُه هزار دانشجو دارد. در اطراف دانشگاه ساخت و ساز ادامه داشت و دانشکده های جدیدی در راه بودند. ویکتور در دپارتمان تربیت بدنی و ورزش تدریس میکند. با او به سالن ورزش دانشگاه یا به قول خودش به آزمایشگاهش رفتیم. با همان نگاه نخست به امکانات سالن، حبیب به ویکتور گفت: "ما برای تیم ملّی مان نیز چنین آزمایشگاهی نداریم". چندین دستگاه ترامپولینِ نو با مارک معروف Eurotramp پشت سر هم ردیف شده بودند و بقیه سالن و وسائلش نیز تر و تمیز و مرتب بود.


 


 

بعد از سالن، به اتاق کار و یا در واقع سالن کارش رفتیم چون آنجا علاوه بر او، محل کار چند نفر دیگر نیز بود. برای من جالبتر از هر چیز کتابخانه کوچک آنجا بود که تقریباً همه کتابها در مورد ژیمناستیک و به زبانهای انگلیسی، اِستونیایی و آلمانی بود. ویکتور در آلمان و در دانشگاه معروف ورزش کُلن تحصیل کرده است. همانجا کمی آلمانی نیز باهم صحبت کردیم. به حبیب توصیه کرد که حتماً از دانشگاه ورزش کُلن دیدن کند. یادم افتاد پسر جوانی که در ژنو و در دوره مربیگری، روانشناسی ورزشی تدریس میکرد از همین دانشگاه بود. در همان کتابخانه کوچک اتاق کار ویکتور، کتابهایی بسیار مفید و اساسی در مورد آموزش ترامپولین وجود داشت که پیدا کردن آنها در ایران چیزی در حدّ محال است. به حبیب گفتم میتوان این کتابها را در ایران ترجمه کرد و در اختیار مربیان قرار داد. زیاد طول نکشید که به گفته خودم خندیدم. اصلاً برای چه ترجمه شوند؟ برای چه کسانی؟ مگر نه اینست که در ایران امروز همه کارهایمان دیمی، غریزی و باری به هر جهت است؟


ویکتور بعد از اینکه به هر کدام از ما یک جعبه شکلات با تصویر تالین قدیم روی آن به ما هدیه داد ما را به بندر تالین و ترمینال شرکت کشتیرانی تالینک (Talink) رساند. قبل از خداحافظی، آخرین قرار و مدارها برای دیدار دوباره اینبار در ایران گذاشته شد. حبیب از او دعوت کرد که همراه با تیمی از ژیمناستهای اِستونی به ایران بیاید. ویکتور گفت این برنامه برای تابستان 2012 میسر است چون تقویم سال 2011 آنها پر است.


برای اولین بار بود که با کشتی سفر میکردم و برای همین مثل بچه ها ذوق کرده بودم. اسم کشتی غول پیکری که قرار بود ما را در مدت 3 ساعت از تالین به هلسینکی برساند "ملکه بالتیک" (Baltic Princess) بود. از بدو ورود به کشتی مثل ندید بدیدها به همه جای کشتی نگاه میکردیم. در همان ورودی، چمدانهای بزرگ و سنگین مان را در ازای چند یوروی ناقابل به قسمت بار کشتی سپردیم. از آنجا که با آداب سفر با کشتی آشنا نبودیم مثل قطار یا هواپیما مرتب به بلیطها نگاه میکردم تا سالن، اتاق یا صندلی مان را پیدا کنیم تا اینکه یکی از خدمه کشتی در جواب سوالم که "ما کجا باید بنشینیم؟" گفت: "هر کجا که دوست دارید". بعداً فهمیدیم در مسیر کوتاه تالین- هلسینکی، مسافران در همان سالن اصلی کشتی (طبقه شش) روی صندلیهای مبل مانند که در سالن بصورت پراکنده چیده شده اند مینشینند یا سرپا در قسمتهای مختلف کشتی پرسه میزنند. نصیب ما بیشتر دوّمی بود چون بعد از کمی استراحت در یکی از مبلها، شروع کردیم به بازدید قسمتهای مختلف کشتیِ "ملکه بالتیک".




  در کشتی "ملکه بالتیک"


کشتی، ده طبقه داشت که با آسانسور قابل دسترسی بودند. همه جا از تمیزی برق میزد. اتاقهای مسافران با انوع و درجه های مختلف که در سفرهای طولانی استفاده میشوند در طبقات پنج، هشت و نُه کشتی قرار داشت. در طبقه های شش و هفت فروشگاهها و رستورانها بودند. طبقات زیرین و طبقه آخر نیز مختص خدمه و به روی مسافران بسته بودند.


  آسانسورهای کشتی ملکه بالتیک


حبیب با دوربینش برای دیدن طبقات مختلف کشتی رفت و در بازگشت شروع کرد به شرح دیده هایش که "چیزی شبیه هتل است با سالنهای متعدد که چپ و راست اتاقهایی دارند که نمیتوانی بشماری". طبقه شش و فروشگاههایش چیزی بود شبیه فروشگاههای بدون مالیات فرودگاهها. ولی ما قبل از هر چیز، بیصبرانه به عرشه کشتی رفتیم جایی که منظره ای زیبا منتظرمان بود. داشتیم از تالین و کلیساها و برجهایشان دور میشدیم. درخشش نور آفتاب روی آب دریا نیز صحنه را زیباتر کرده بود. ولی زیاد طول نکشید که از سرما و باد عرشه کشتی یخ زدیم و به داخل پناه بردیم.

 



 

حبیب همانجا، جای همه از جمله زن و دخترش را خالی کرد. در خیلی از جاهایی که میرفتیم آرزو میکرد شریک زندگی و دخترش نیز آنجا بودند. برای من این حس قابل هضم نبود و نمی فهمیدم چه میگوید. کشتیها و قایقهای دیگری نیز در افق پیدا بودند که بعضاً عظمتشان ترسناک بود. دریا برای من همیشه مسحور کننده بوده است و بزرگی، شکوه و قدرتش یادآور ناچیزی انسان در برابر طبیعت. برای همین از نگاه کردن سیر نمیشدم. بعد از حدود یک ساعت، دور تا دورمان همه جا فقط آب بود و آب. دریا واقعاً زیباست. پر هیبت و مغرور!


تا آمدیم پائین، حبیب طبق معمول شروع کرد به گشت و گذار و خرید در فروشگاههای کشتی که کم هم نبود. و تقریباً همه خریدها هم برای "هستی" اش بود. مایو، کوله پشتی، کلاه، کیف، عروسک، چتر... و همه با مارک معروف "Hello Kitty".دنیای سرمایه داری و مارکهایش در کشتی هم رهایمان نمیکرد. هر جا بروی فقط باید بخری، البته نه هر خریدنی. باید از مارکهای معروف بخری. مارکهایی که با سُنبه تبلیغات در حلقوم مغزمان چپانده و حک کرده اند. برای من صرف کردن حتی یک دقیقه وقت در آن فروشگاهها در روی آبهای خلیج فنلاند و جائیکه احتمالاً فقط یکبار در عمرم فرصت بودن در آن و دیدنش را داشتم دیوانگی محض بود. تنها خریدِ کلّ این سفرِ من یک پمپ باد دوازده یوروئی بود که برای دوچرخه ام از یک فروشگاه ورزشی چند طبقه در هلسینکی گرفتم و اینروزها خیلی به دردم میخورَد.


در داخل کشتی، اینترنت قابل دسترسی بود و چه خوب که بود چون در غیر اینصورت نمیتوانستیم در هلسینکی هتل رزرو کنیم البته آنهم به کمک یک دوست ایرانی. حبیب، در سفر قبلی که در سوئیس از من جدا شد به ایتالیا نیز سفر کرد و همانجا در شهر رُم کاملاً تصادفی با تعدادی ایرانی آشنا و دوست شده بود. چند پسر جوان که در فنلاند درس میخواندند و مثل حبیب برای دیدن ایتالیا رفته بودند. یکی از آنها پسری بود بنام هرمز. حبیب از طریق ایمیل، هرمز را از سفرمان به فنلاند باخبر کرده بود و قرار بود همدیگر را ببینیم ولی در آن شرایط و روی کشتی، مهم تر از هر چیز هتل بود که تا آن لحظه رزرو نکرده بودیم. در اینترنت جستجو کرده بودم ولی هتلی را که قیمت و موقعیتش مناسب حال ما باشد پیدا نکرده بودم. نداشتن کارت اعتباری بین المللی نیز که بتوان با آن هزینه هتل را پرداخت کرد خودش مصیبتی بود. بالاخره و با خوش شانسی تمام همانجا در کشتی، هرمز پیغامی فرستاد که هتل مناسبی را پیدا کرده ولی مسئله این بود که این هتل فقط بصورت اینترنتی قابل رزرو بود. نوشت: "میتوانم از یکی از دوستانم بخواهم که با کارت اعتباریش بپردازد و شما موقع رسیدن نقد به من بدهید". با خوشحالی قبول کردم و مسئله هتل حل شد. یک بارِ سنگین از دوشمان برداشته شده بود چون رسیدن به هلسینکی بدون هتل یعنی آواره شدن در یک شهر غریب. آن خوبیِ اینترنتیِ هرمز در آن لحظه برای ما با هیچ چیز قابل مقایسه نبود بویژه آنکه گفت به استقبالمان نیز خواهد آمد. حبیب خیلی از هرمز تعریف میکرد و همه اینها در حالی بود که آنها در رُم فقط چند ساعتی باهم بوده و شماره تلفن و آدرس ایمیل رد و بدل کرده بودند.

 


در طبقه شش  و در سالن اصلی کشتی، اعضای خانواده ای نظرمان را جلب کردند که قیافه های شرقی داشتند و از صحبت کردنشان نیز معلوم بود زبانشان به ما خیلی نزدیک است. در طول مسیر، هم ما و هم آنها به همدیگر نگاه میکردیم ولی تا لحظه آخر یعنی تا دقایقی قبل از پیاده شدن هیچکدام پیشقدم نشدیم که از این شباهت رفتار و گفتار بپرسیم تا اینکه یک لحظه احساس کردم ترکی صحبت میکنند. پرسیدم: "شما تُرک هستید؟" پدر خانواده گفت: "نه. آذری هستیم". اهل جمهوری آذربایجان بودند ولی در روسیه و در شهر کوچکی نزدیک سن پترزبوگ زندگی میکردند. همدیگر را معرفی کردیم. اسم مرد طالح و همسرش لیلا بود. با بچه هایشان به فنلاند میرفتند تا از طریق مرز زمینی فنلاند- روسیه و با ماشین خودشان به خانه برگردند. دوستی ام با این خانواده آذری هنوز هم از طریق ایمیل ادامه دارد.


با خانواده آذری


به هلسینکی که نزدیکتر میشدیم تعداد ابرهای آسمان بیشتر و هوا سردتر میشد. قبل از رسیدن به خاک اصلی فنلاند، از کنار جزایر کوچکی گذشتیم که بیشترشان سکنه ای نداشتند بجز سنگ و درخت. در یکی از آنها که بزرگتر از بقیه بود تعدادی خانه و ماشین نیز وجود داشت.  بعدها در نقشه فنلاند که نگاه کردم دیدم کشورِ هزار جزیره است چون همه سواحل آن پر از جزیره است.

 

 




بدون اینکه پاسپورتهایمان کنترل شود وارد فنلاند شدیم. از پیاده شدنمان در بندر چند دقیقه ای نگذشته بود که هرمز رسید. پسری بسیار مودب و مهربان که با خوشرویی از ما استقبال کرد. با او سوار اتوبوس شدیم و با کمی پرس و جو به هتل اُمِنا (Omena) رسیدیم. رمزی را که بعد از رزرو اینترنتی برایم فرستاده شده بود وارد کردیم و درِ هتل برایمان باز شد. خبری از پذیرش و خدمه و هیچ کس دیگر نبود. همان رمز را برای باز کردن درِ سالن و اتاق نیز وارد کردیم. برایمان جالب بود. در اتاق، راهنمائیهای لازم در بروشور هتل و در و دیوار اتاق نوشته شده بود و شماره تلفن 24 ساعته ای نیز جهت تماس با مسئولین هتل داده شده بود که تا آخر اقامتمان لازم نشد. در طول اقامتمان در این هتل فقط روز سوم بود که زنی را در حال تمیز کردن دیدیم. غیر از او با کسی از مسئولین هتل برخورد نکردیم.


  در هلسینکی


  هتل اُمِنا


هرمز اهل تهران است و در شهر کوچکی نزدیک هلسینکی تحصیل میکند. کمکی که او به ما کرد بقول یکی از دوستانم میلیارد ارزش داشت و فراموشش نخواهیم کرد. در همان فرصت کوتاه از زندگیش در آنجا و نظرش در مورد کشور و مردم فنلاند پرسیدم. گفت مردم بسیار خوبی هستند و از شرایطش در آنجا کاملاً راضی بود. پارسال با چند دوست ایرانی دیگر از همانجا به چند کشور اروپائی دیگر سفر کرده بود. در ایتالیا بوده که حبیب را دیده اند و از الان در فکر سفر به چند کشور دیگر هستند.


  با هرمز


آنروز بعد از ظهرمان به استراحت در هتل گذشت و نزدیک ساعت ده شب که هوا همچنان روشن بود بیرون رفتیم. از شانس خوبمان هتل دقیقاً در مرکز شهر و نزدیک به همه مراکز و میادین مهم هلسینکی بود. یکی از آنها میدان کامپی (Kamppi) است که پیاده تا هتل پنج- شش دقیقه بیشتر راه نبود. مهمترین چیزی که طبق معمول نظر حبیب را جلب کرد قیمت اجناس بود که برای ما خیلی بالا بود. برای من مهمتر از قیمتها، هوای واقعاً سرد هلسینکی و دوچرخه سوارانی بود که با تجهیزات کامل در همه جا دیده میشدند. ایستگاه مرکزی خط آهن هلسینکی نیز در آن نزدیکیها بود و در شب جلوه خاصی داشت.


  ایستگاه مرکزی خط آهن هلسینکی


آنشب در کنار دیدن اولین مناظر کشور فنلاند، همّ و غم دیگرمان برنامه 90  بود که میخواستیم از اینترنت نگاه کنیم. با اینکه آنروز تراکتورسازی در تبریز 1-2 به صبا باخته بود و تماشاگران هم با پرتاب صندلیها به زمین، فرهنگ غنیِ ایرانی - تبریزی خود را نشان داده بودند ولی میخواستیم حتماً 90  را ببینیم آنهم با تخمه هایی که به اندازه و برای همه سفر تنظیم شده بود. قدم زدن در آن هوای سرد و در سرزمینی که زیاد با قطب شمال فاصله ای ندارد لذّت بخش بود. حتی تصور اینکه قطب شمال همین نزدیکیهاست جالب بود. 90 را آنشب در اینترنت و دور از ایران و هیاهوی ورزشگاههایش نگاه کردیم. من هر روز اخبار ایران را تعقیب میکردم. مثل اینکه اصلاً سفر نرفته و جای دیگری نبودم. عجیب است که آدم هر کجا میرود همه فکر و ذکر و توجهش کشور خودش است. حتی اگر کشورش معجونی باشد از بی نظمی، فقر، بدبختی، زورگویی، بی فرهنگی، تبعیض و همه ویژگیهای یک جامعه غیر انسانی.


صبحِ فردا گشتمان را در هلسینکی بدون راهنما و اطلاعات قبلی آغاز کردیم. کلاً این سفر آنقدر با عجله طراحی و انجام شد که فرصت هیچ کاری نبود. از رزرو هتل گرفته تا برنامه ریزی برای بازدید جاهای دیدنی و غیره، به روشی کاملاً ایرانی و همانجا در محل انجام میگرفت. در هلسینکی و برای اولین بار بدون میزبان یا راهنما و فقط با استفاده از نقشه شهر شروع کردیم به گشتن.


در پارک کوچکی درست روبروی هتل، مجسمه ای قرار داشت از مردی با کلاه لبه دار که ژِست دست دادن گرفته بود. ایشان آدم نیکوکاری بنام آروو کوستا پارکیلاArvo Kustaa Parkkila, 1905-1978)   ) بوده که مرکزی برای افراد بی خانمان در هلسینکی درست کرده است. او خود نیز این مصیبت را تجربه کرده بود. مجسمه برنزی اش اثر یک هنرمند اهل لِتونی است و از آن در سال 2001 با حضور نخست وزیر فنلاند پرده برداری شده است. من هم با این آدم انسان دوست دست دادم.


 

ایستگاه مرکزی خط آهن در روز واضحتر دیده میشد. در سمت شرقیِ آن میدان بزرگی هست بنام Rautatieni که ساختمانهای زیبایی آنرا احاطه کرده اند. روبروی ایستگاه خط آهن موزه ای قرار دارد با ساختمانی بسیار زیبا که بزرگترین مجموعه هنرهای کلاسیک فنلاند در آن واقع است. بر بام همه بناها پرچمهای سفید و آبی فنلاند در احتزاز است و مجسمه های شخصیتهای سیاسی و ادبی فنلاند اینطرف و آنطرف دیده میشوند. یکی از آنها آلکسیس کیوی (Aleksis Kivi) نویسنده قرن نوزده فنلاند است که مجسمه اش در جلوی ساختمان تئاتر ملی فنلاند قرار دارد. این نویسنده در سی و هشتت سالگی و مثل بسیاری از هم صنفهای خودش در فقر از دنیا رفته است.


  ایستگاه مرکزی خط آهن هلسینکی


 

معروفترین میدان هلسینکی، میدان سنا است که در وسط آن مجسمه آلکساندر دوم، تزار روس قرار دارد که در زمان زمامداریش بر فنلاند سیاستهایش به نفع مردم فنلاند و در جهت ارتقای استقلالشان بوده و به همین دلیل به "تزار خوب" معروف شده است. هم میدان و هم مجسمه آثار قرن نوزده هستند.


  میدان سنا


  مجسمه تزار آلکساندر دوم


در یکی از نیمکتهای وسط میدان، مرد مسنی نشسته بود که عاشق عکس گرفتن از خارجیها بود. تا میدید دو نفر از همدیگر عکس میگیرند جلو میرفت و پیشنهاد میداد با دوربینشان عکس هردوشان را بگیرد. از من و حبیب هم عکس گرفت. به قیافه مان که نگاه کرد، پرسید: "عراقی هستید یا ایرانی؟".


میدان پر بود از توریست خارجی. ایتالیاییها با زبانشان تابلو بودند. در ضلع شمالی میدان و پشت مجسمه آلکساندر دوم، کلیسای بزرگ هلسینکی قرار دارد که میگویند سنبل شهر است. از هر طرف بسیار زیباست و آدم از تماشای آن سیر نمیشود.


  کلیسای هلسینکی


  کلیسای هلسینکی


در اضلاع دیگر میدان، کاخ نخست وزیری و ساختمان دانشگاه هلسینکی قرار دارد با پرچم بزرگ فنلاند بر فراز هر کدام. ظاهراً در فنلاند نیز به پرچم خیلی اهمیت میدهند چون همه جا و بعضاً در کنار پرچم اتحادیه اروپا دیده میشود. پرچم فنلاند در سه نوع مختلف یعنی با آرم وسط، بدون آن و با آرم و صلیبی در گوشه، و بسته به مرکز، اداره و یا سازمان مربوطه استفاده میشود. بیشتر ساختمانهای مهمِ شهر مثل بانک ملّی و نیز ساختمان آرشیو ملّی فنلاند در قسمت مرکزی شهر قرار دارند. اغلب مربوط به قرن نوزدهم هستند و در جلو یا بر بالای سردرشان مجسمه های بسیار زیبایی نصب شده است.


  کاخ نخست وزیری فنلاند

 

 



با اینکه تراکتورسازی روز قبل باخته بود ولی ما به امید روزهای بهتر و به نمایندگی از همه طرفداران "تراختور"، با شال آن در میدان Rautatieni عکس انداختیم: با شعارِ "آذربایجان دیاریمیز – تراختور افتخاریمیز" (آذربایجان دیار ما – تراکتور افتخار ما).


 

هلسینکی در مقایسه با شهرهای ما، بسیار کوچک است. پانصد هزار سکنه دارد و شهر خلوت و آرامی است. مثل همه شهرهای متمدن، صدای بوق ماشین شنیده نمیشود و آرامش خاصّی بر شهر حاکم است. بعضاً صدای پرنده های دریایی در وسط شهر گوش را نوازش میدهد. بیشتر قیافه هایی که در شهر دیده میشوند شبیه هم اند و تشخیص غیر فنلاندیها از خودشان سخت نیست. خارجی خیلی کم است و از این نظر مثلاً با آلمان و یا سوئد اصلاً قابل مقایسه نیست. یکی از مهمترین مسائل، زبان فنلاندی بود. در نوشته های روی تابلوها هیچ کلمه آشنایی که مثلاً شباهتی به یکی از زبانهای شناخته شده اروپائی داشته باشد وجود نداشت. از اسم خود فنلاند میشد به این نکته پی برد. خودشان میگویند سوومی (Suomi).



برای دیدن جاهای دیدنی شهر نیازی به گرفتن تاکسی یا اتوبوس نبود. تقریباً همه جا را با پای پیاده و با نقشه ای از هلسینکی که همه جاهای دیدنی در آن مشخص شده بود رفتیم. به ترمینال کشتیرانی اُلمپیا رفتیم و کشتیها، قایقها و منظره زیبای بندر را تماشا کردیم. دو روز بعد قرار بود از همان بندر و با کشتی شرکت "سیلیا لاین" (Silja Line ) به استکهلم برویم. همان کشتی یا برادر دوقلویش آنروز در بندر پهلو گرفته بود.

 

 

 






رستورانهای مک دونالد هیچ کجا ول کن مان نبودند. در همه کشورهایی که در این سفر رفتیم مک دونالد هم با ما بود و مثل بختک جلو من سبز میشد. هم در ریگا (لِتونی)، هم در هلسینکی و هم در استکهلم رستوران مک دونالد در نزدیکی محل اقامتمان بود و در هر گذر از کنارش، جهان سرمایه داری و تسلطش را بر همه انسانها و فرهنگها به ما یادآوری میکرد. در هر سه مک دونالدِ فوق، حبیب با اشتیاق و من با اکراه غذا خوردیم. در یک کشور خارجی من دوست دارم به رستوارنهای همان کشور بروم و غذاهای آنها را بخورم نه برگرهای رنگارنگ ایالات متحده آمریکا را.


  رستوران مک دونالد – ریگا


  رستوران مک دونالد – هلسینکی


در جستجوی رستواران ایرانی در هلسینکی چیزی پیدا نکردیم و اصلاً غیر از هُرمزِ خودمان، ایرانی ندیدیم. ولی رستورانهای ترکیه ای مثل همه جای اروپا اینطرف و آنطرف دیده میشدند. نزدیک هتل هم یکی بود که بعداً فهمیدیم از ترکهای کوزوو هستند. چند نوبت در آنجا غذا خوردیم و غذاهایشان واقعاً خوشمزه بود. علاوه بر سفارش غذای دلخواه، غذای بوفه ای نیز داشتند. یعنی غذاها و سالادهای مختلف در ظرفهایشان کنار هم چیده شده بود و مشتری به دلخواه هر چه میخواست انتخاب میکرد. در بین غذاهایشان، پیده (Pide  - غذایی شبیه پیتزا)  را خیلی پسندیدم.


  پیده


دو جوان به نامهای شِنول (Şenol) و لِوَنت (Levent) در رستوران کار میکردند که بسیار خوش برخورد و صمیمی بودند. تا توانستند به ما خدمت کردند. لِوَنت بعد از جنگ در کوزوو به فنلاند آمده بود و خاطرات بدِ جنگ را با خود داشت. میگفت در زمان جنگ زیاد سختی نکشیده چون صربها با ترکهای کوزوو کاری نداشتند و مشکلشان با مسلمانان آلبانیایی تبار بود. دو- سه بار در آن رستوران و با اشتهای تمام غذا خوردیم.


  در رستوران کوزووئی

 

در رستوران کوزووئی


روز سوّم اقامتمان در فنلاند، از روی نقشه و پیاده به سمت شمال شهر راه افتادیم. پیاده روها دو قسمت هستند. مسیر دوچرخه که شکل دوچرخه روی آن کشیده شده و دیگری مسیر عابر پیاده. از خیابانها و کوچه های خلوت هلسینکی رسیدیم به ورزشگاه المپیک هلسینکی. شهرت این ورزشگاه به دلیل میزبانی بازیهای المپیک سال 1952 است. در همان بازیها بود که غلامرضا تختی مدال نقره گرفت. در کنارش سه زمین تمرین و یک ورزشگاه کوچکِ بسیار شیک و مجهز قرار دارد که سونِرا (Sonera) نام دارد. چمنش مصنوعی است و بعضی از بازیهای دوستانه تیم ملّی فنلاند در آن برگزار میشود. فقط درهای خود این دو ورزشگاه به رویمان بسته بود ولی میتوانستیم هر دو آنها را از بیرون ببینیم و از کلّ مجموعه ورزشی که این دو استادیوم را در خود جای داده بود بازدید کنیم. نه کسی به ما مشکوک شد، نه سوالی پرسید و نه کسی کاری به کارمان داشت. دقیقاً مثل ایران!


 

   ورزشگاه المپیک هلسینکی


  ورزشگاه سونِرا (Sonera)


در پارکی نزدیک ورزشگاه به مجسمه ای برخوردیم که معلوم شد به آهنگساز فنلاندی ژان سیبلیوس (Jean Sibelius) تعلق دارد. ایشان در سال 1957 از دنیا رفته اند و هموطنانش برخلاف ما، به پاس خدماتش به فنلاند، مجسمه اش را برای نسلهای بعد از او به نمایش گذاشته اند.


 

با الهام از حال و هوای کارهای این آهنگساز، تندیس بزرگ دیگری در کنار مجمسه اش قرار داده شده که عبارت است از تعداد زیادی لوله فولادی که به هم جوش داده شده اند. هر کدام شکل خاصّی دارد و به کلّ مجموعه نیز ظاهری داده اند که برای ما مفهوم نبود.


 

آنروز خیلی پیاده راه رفتیم. در مسیر برگشت، از کنار مجلس فنلاند نیز گذشتیم که پذیرای دانش آموزان بازدیدکننده ای بود که گویا از خود فنلاند بودند. در جلوی ساختمان باشکوه مجلس، مجسمه های چند تن از شخصیتهای سیاسی فنلاند قرار داشت که مجسمه اولین رئیس جمهور فنلاند از آن جمله بود.


  مجلس فنلاند


 


 نخستین رئیس جمهور فنلاند (K. J. Stahlberg)


قبل از سفر، دوست آلمانی ام در تهران (یوخن (Jochen- که از سفرم به هلسینکی خبر داشت گفت برادرش "یانتیم" (Jantimm) در هلسینکی زندگی میکند. به درخواست من به او ایمیلی فرستاد و در آن ضمن معرفی من، از او خواست اطلاعاتی درباره هلسینکی در اختیارم قرار دهد. "یانتیم" هم مثل همه آلمانیها، بسیار منظم و به موقع هر سوالی را که با ایمیل برایش فرستادم با دقّت و حوصله جواب داد. ضمن این مکاتبات، قرار شد همدیگر را نیز در هلسینکی ببینیم. و آنروز ساعت پنج و نیم بعد از ظهر جلوی یکی از مراکز خریدِ معروف هلسینکی، زمان و مکان موعود بود. با حبیب به دیدنش رفتیم.


پسری بسیار مرتب، مؤدب، منظم و باسواد بود. باهم شروع کردیم به قدم زدن در خیابانهای مرکز شهر و حبیب ما را به فروشگاه ورزشیِ بزرگی کشاند تا در آنجا برای همسر و دخترش لباس بخرد. برای ما فرقی نمیکرد و اتفاقاً فروشگاه جای خوبی برای صحبت کردن بود. یانتیم در هلسینکی تحصیل کرده و بعد از اتمام تحصیلات همانجا مانده است. اکنون سیزده سال است که در فنلاند زندگی میکند و بعد از مشقت زیاد زبان فنلاندی را یاد گرفته است. در جواب سوالم که "زبان فنلاندی شبیه چه زبانی است؟" گفت: "شبیه هیچ چیز نیست". در یک شرکت طراحی و تولید لباس کار میکند که در سراسر دنیا مشتری دارد. او مسئول فروش چند کشور شرق آسیاست و مرتب به کشورهای آن منطقه مثل ژاپن و هنگ کنگ سفر میکند. ما را به کتابخانه دانشگاه هلسینکی برد که در زمان تحصیل به آنجا زیاد می رفت. کتابخانه بزرگی بود در چهار طبقه که سکوت مطلق در آن حاکم بود. درِ ورودی کتابخانه رو به خیابان و باز بود و ما بدون اینکه کسی چیزی از ما بپرسد وارد کتابخانه شدیم. مقایسه شرایط آنجا با کتابخانه دانشگاه تبریز اجتناب ناپذیر بود. فرق زیادی ندارند فقط اینکه در تبریز اگر دانشجوی همان دانشگاه نباشی حتی از درِ دانشگاه هم نمیتوانی وارد شوی چه برسد به کتابخانه. تفاوت دیگرش اینست که مراکز مثلاً علمیِ ما ضد علم اند ولی در آنها مشوّق آن.


  کتابخانه دانشگاه هلسینکی


بعد از کتابخانه، حبیب دیگر حوصله شنیدن حرفهای ما را نداشت و به هتل برگشت ولی من از مصاحبت با یانتیم خسته نمیشدم. فوق العاده باسواد بود و از همه جا و همه چیز خبر داشت. در مسیرمان و به پیشنهادش، به یکی از فروشگاههای شرکتشان سر زدیم و محصولات شیکش را دیدیم. نکته جالب را در مورد یانتیم بعد از بازگشت به تهران کشف کردم. یکروز که یوخن در خانه ام مهمانم بود از برادرش صحبت شد و در آخر صحبتش گفت: " چند ماه دیگر با شوهرش ازدواج خواهد کرد". اول فکر کردم یوخن اشتباه کرده است ولی کسی که اشتباه کرده بود من بودم. توضیح داد که برادرِ باسواد و باهوشش به جنس مذکر تمایل دارد و واقعاً هم قرار است با دوست پسرش ازدواج کند. هر چند از همجنسگرائی چه دختر چه پسر، حالم به هم میخورد ولی این موضوع را امری کاملاً شخصی میدانم و این کشف جدیدم در مورد یانتیم، تغییری در نگاهم نسبت به او ایجاد نکرد.


  "یانتیم"


شنیده بودم که آدمها در سفر بهتر همدیگر را میشناسند ولی در عمل،  با حبیب بود که به این موضوع پی بردم. بعد از دو سفر با او تازه میفهمم که چقدر شناختم نسبت به او کم بوده و مطمئناً دید او هم نسبت به من فرق کرده است. سفر کردن با حبیب کلاً جالب است چون خودش آدم جالبی است. در سفر اصلاً به نظر نمیرسد که آدم متاهلی است. غیر از دل تنگیِ گاه گاه نسبت به زن و دخترش و اینکه " Kaş xanımınan uşağımda burda oleydilər"   (کاش خانمم و بچه ام هم اینجا بودند)، سبک سفرش مثل یک پسر نوجوان پر جنب و جوش است. همیشه دوربینهای عکاسی و فیلمبرداری در دست، دنبال سوژه میگردد. آدم فکر میکند نه برای دیدن یک کشور خارجی بلکه برای عکس گرفتن آمده ایم. در سفر سوئیس که برای اولین بار با این حبیب آشنا شده بودم اوائل احساس خوبی نداشتم و اصرارش برای گرفتن عکس از اینجا و آنجا و تقریباً هر چیز و هر کسی که میدیدیم برایم ملال آور بود ولی بعد از این سفر دوم بود که به ارزش این عکسها و فیلمها پی بردم و برعکس، از حبیب خیلی ممنونم که آن صحنه ها و لحظات را برای همیشه برای هردومان جاودانه کرد.


در هلسینکی، آزادی و آسایشی که حیوانات دارند از ما مثلاً انسانها در ایران بیشتر است. همه جا در پارکها و پیاده روها حیواناتی دیده میشوند که راحت و آسوده برای خودشان میگردند و میچرخند بدون اینکه کسی مزاحمشان شود. به قول حبیب آنقدر عادت کرده اند به اینکه آزاری از طرف آدمها نبینند هر چقدر هم که نزدیکشان میشوی نه از جایشان تکان میخورند و نه میترسند. درست مثل ایران!


 

 


روز آخر اقامتمان در هلسینکی، ساعت پنج بعد از ظهر کشتی مان به سمت استکهلم حرکت میکرد. از صبح مشغول جمع کردن وسایلمان شدیم و دقایقی قبل از ساعت دوازده از هتل اینترنتی مان خارج شدیم. رمز ورودی هتل قرار بود ساعت دوازده همان روز از کار بیفتد که افتاد. دقایقی بعد از دوازده رمز را امتحان کردیم و درِ هتل باز نشد.


با ترامواهای سبز رنگ هلسینکی به ترمینال کشتیرانی اُلمپیا رفتیم تا چمدانهایمان را به قسمت بارِ ترمینال بسپاریم. کشتی غول پیکرمان آرام و بیصدا منتظرمان بود. یک غول به معنی کامل کلمه. اسمش Silja Symphony (سمفونی سیلیا) بود و متعلق به همان شرکت کشتیرانی تالینک.


  کشتی سمفونی سیلیا

 



  Silja د ر زبانهای آن منطقه همان Seal انگلیسی و به حیوان دریایی گفته میشود که در فارسی هم سیل یا خوک آبی میگویند. به در و دیوار ترمینال اُلمپیا و روی خود کشتی عکسهای این حیوان نقش بسته بود.


 

 


در بندر و در کنار کشتی خودمان، یک کشتی جنگی نیز وجود داشت که در حال لنگر کشی بود. فقط در آن قسمتِ شهر و روی ساختمانهای مختلف، 9 پرچم فنلاند دیده میشد.


  ترمینال اُلمپیا


بعد از آنکه بارمان سبک شد با همان تراموا و همان بلیطی که دو و نیم یورو قیمت و یک ساعت اعتبار داشت به شهر برگشتیم.


  هلسینکی


یکراست به رستوارن دوستان کوزوویی مان رفتیم و بعد از اینکه شکممان را با غذاهای لذیذ آنها پر کردیم به اندازه کافی وقت داشتیم که آخرین نگاههایمان را به هلسینکی سرد و زیبا بیندازیم. حبیب دوباره شروع کرد به تماشای ویترین فروشگاهها و مقایسه قیمتهای سرسام آور اجناس با ایران که برای من کسل کننده بود. در گوشه ای از مرکز شهر، بازار موقت سرپوشیده ای درست کرده بودند که خیلی با سلیقه به چند قسمت تقسیم شده بود. در یک قسمت زیتون در انواع مختلف، قسمتی دیگر صابونهای مختلف و در قسمتی دیگر پاستیلهای رنگارنگ و متنوع عرضه شده بود که این آخری حبیب را آنقدر هیجانزده کرد که پاکتی از آنها را خرید. حبیب، پیروِ قسمت نوجوان روحیاتش عاشق پاستیل است. برای من یکی از بی معنی ترین ساخته های دست بشر است.

 

 


بعد از ظهر وقت خداحافظی از فنلاند فرا رسیده بود و در ساعت چهاربا گذشتن از تونلهای متعدد، سوار کشتی شدیم. دهانمان از عظمت کشتی باز مانده بود. ناخود آگاه یاد کشتی تایتانیک افتادم. در ورودی کشتی، عکاسباشی مخصوص عکس تک تک مسافران را میگیرد که بعداً به عنوان یادگاری از این سفر تاریخی به خودش بفروشد. مثل اینکه وارد یک پاساژ شده بودیم. چپ و راست فروشگاه بود و رستوران. اینبار مستقیم با چمدانها و با آسانسور عازم اتاقمان در طبقه پنج شدیم. پیدا کردن اتاق به آن سادگی هم که فکر میکردیم نبود و بعد از گم شدن در میان سالنهای متعدد بالاخره به مقصد رسیدیم و با فرو کردن یک تکّه مقوا (کارت ورودی اتاق) در شکاف مخصوص وارد اتاق شدیم. یک اتاقِ چهار تخته بود که مثل قطار، تختها روی دیوار تا شده بودند. مهمتر از همه چیز، دستشوئی و حمامش بود که یکِ یک بود.


کشتی که شروع به حرکت کرد سریع به عرشه در طبقه هفت رفتیم. یانتیم توصیه کرده بود مناظر زیبایی را که قرار بود از کنارشان بگذریم از دست ندهیم. هلسینکیِ سرد و زیبا با کلیساها و جزیره هایش داشت از ما دور میشد. هوا آفتابی ولی همچنان سرد بود.


 

 

 



از تنگه ای عبور کردیم که در سمت راست آن قلعه ای قدیمی دیده میشد. اسمش Suomenlinna ، معروف به "جبل الطارق شمال"،  و یادگار سوئدیها از قرن هجده است. در طول تاریخ از سوئدیها به روسها و در نهایت به خود فنلاندیها رسیده است. قلعه برای هر کدام از اینها، در برابر دشمنانشان و برای محافظت از هلسینکی نقطه ای حیاتی بوده است.


  قلعه  Suomenlinna


بعد از قلعه دیگر فقط دریا بود و دریا. بزرگ و باشکوه جلو ما گسترده شده بود. دیگر خبری از جزیره ها نبود. در برابر آن مناظر زیبا، حبیب در چند موقعیت آرزو کرد شریک زندگی و دخترش نیز آنجا بودند که این احساس برای من نامفهوم بود. من دوست داشتم ساعتها آنجا بایستم و آبهای بی انتها و عظمت طبیعت را نگاه کنم ولی سرمای هوا ما را به داخل کشتی بازگرداند.


"سمفونی سیلیا" یک کشتی بیست ساله و متعلق به کشور اِستونی و شرکت کشتیرانی تالینک است. کشتی در مجموع از چهارده طبقه تشکیل شده است که اولی موتورخانه و آخری عرشه فرود هلیکوپتر است. در طبقات دیگر تقریباً همه چیز پیدا میشود. مثل یک هتل چند ستاره است. سینما، دیسکو، کازینو، پارکینگ ماشین، باشگاه شبانه، فروشگاه، رستوران، بار، استخر، سونا، شهر بازی بچه ها، بازیهای کامپیوتری و ... در کشتی موجود است. در یکی از رستورانها نشانه هایی آشنا به چشممان خورد. به دیوارها قالیهای ایرانی آویزان بود و ستونهای سالن رستوران نیز با کاشیهای ریز معماری ایرانی آراسته شده بودند.


سالن اصلیِ کشتی در طبقه هفت است که مسافران مثل یک پاساژِ شیک در آن قدم میزنند. در وسط سالن یک گروه موسیقی به سبک جاز برنامه اجرا میکردند. همه سیاه پوست بودند و زنِ خواننده به انگلیسی میخواند.


 

داشتم در سالن قدم میزدم که شنیدم چند نفر دارند فارسی حرف میزنند. به سمت صدا که برگشتم پشت سرم سه پسر جوان را دیدم. برای اینکه مطمئن شوم پرسیدم: "ببخشید، شما ایرانی هستید؟". لبخند به لبانشان آمد و با خوشحالی باهم دست دادیم و همدیگر را معرفی کردیم. یکیشان گفت: " من حدس زدم شما ایرانی باشید ولی دوستم گفت نه بابا! اینها تُرک اند". فکر کرده بود ترکیه ای هستیم. گفتم: " بله، ترکیم ولی تُرکِ تبریز". آنها هم از اِستونی می آمدند. در آنجا در یک کنفرانس علمی شرکت کرده بودند و بعد از دیدن سوئد و دانمارک به ایران برمیگشتند. دیدن هموطن در چنین محیط و شرایطی چقدر خوش آیند است!


  سالن اصلی کشتی "سمفونی سیلیا"


خریدهای حبیب دوباره شروع شده بود. یکی از آنها عکس خودش بود که هنگام ورود به کشتی، عکاس مخصوص کشتی آنرا گرفت  و در سالن کشتی در یک غرفه مخصوص آنها را میفروخت. حبیب بابت عکس یادگاریش در کشتی "سمفونی سیلیا"، یازده یورو ناقابل پرداخت کرد. در جواب اصرارش که من نیز بخرم گفتم: "من اگر در حساب بانکی ام  8 میلیارد یورو پول داشته باشم یازده یورو بابت یک عکس نمیدهم".


  خلیج فنلاند


  خلیج فنلاند


منظره غروب آفتاب را از دست دادیم ولی شب به قصد دیدن دریا در تاریکی دوباره به عرشه رفتیم. تاریکیِ مطلق بود و تا حدّی ترسناک. کشتی به آرامی در آن ظلمات بی انتها حرکت میکرد. با وجود اینکه ساعت حدود یازده شب بود هنوز لایه ای روشن از نور آفتاب در افق و در زیر هلال نازک ماه پیدا بود. از سرما میلرزیدیم ولی میخواستیم حتماً آن منظره را که معلوم نبود کِی دوباره بخت دیدنش را داشته باشیم ببینیم. واقعاً زیبا و باشکوه بود.


موقع خواب، درسالن ما و مخصوصاً دو اتاقی که ساکنینش چند پسر پر سر و صدا بودند و اول شب از درهای بازشان بوی تند الکل به مشام میرسید سکوت مطلق حکمفرما بود. گویا مشروبها کار خود را کرده بودند. خودمان را برای یک خواب راحت و بیادماندنی در وسط دریای بالتیک آماده کرده بودیم ولی برای من بیشتر از ساعت سه و نیمِ صبح طول نکشید. یکدفعه از تکانهای کشتی بیدار شدم. به نظرم غیر عادی بود. بعد، در و دیوار هم شروع کردند به جِر جِر کردن. از شروع حرکت کشتی چنین چیزی اتفاق نیفتاده بود. حرکتش کاملاً آرام و یکنواخت بود ولی در آن ساعت نیمه شب با سر و صدا و تلاطم همراه بود؛ چیزی شبیه تکانهای هواپیما در میان ابرها. تصمیم گرفتم اعتنا نکنم و دوباره بخوابم ولی نشد. یواش یواش شروع کردم به ترسیدن. ناخودآگاه صحنه های فیلم تایتانیک و غرق شدن آن جلوی چشمانم آمد. واقعاً ترسیده بودم و همین باعث شد تا صبح نتوانم بخوابم. برعکس، حبیب یک لحظه هم بیدار نشد. گوشهایم را تیز کردم ببینم کسی در سالن بیرون آمده یا نه. سکوت محض بود.


صبح ساعت نُه به عرشه کشتی رفتیم و روبرویمان خاک سرزمین سوئد بود. طبیعتی شبیه فنلاند ولی از نظر پوشش گیاهی، پرپشت تر از آن. چیزی که در نگاه اول به سواحل سوئد جلب توجه میکند جنگلهای فشرده ای است که تا لب دریا کشیده شده اند.

 

 




بتدریج از میان جنگلها شهر استکهلم نمایان میشد. ترمینال کشتیهای شرکت سیلیا لاین در شمال شرقی استکهلم قرار دارد. کارمند هتلی که از طریق اینترنت، اتاقی در آن رزرو کرده بودیم نحوه رفتنمان را از بندر تا هتل به دقت شرح داده بود. طبق راهنمائی او و بعد از پیاده شدن از کشتی، پشت سرِ بسیاری دیگر از مسافران به طرف ایستگاه مترو راه افتادیم. حدود ده دقیقه پیاده روی کردیم تا به ایستگاه برسیم. در همان ساعات اولیه ورودمان به سوئد مسئله اصلی مان معلوم شد. واحد پول سوئد کرون است و ما فقط یورو داشتیم. در داخل ترمینال هم باجه تعویض ارز وجود نداشت. حداقل برای خریدن بلیط مترو، پول سوئدی لازم داشتیم. از فروشگاهی در داخل ایستگاه مترو، کیک و نوشابه گرفتیم که هم خودمان را تقویت کنیم و هم باقیمانده پولمان را به کرون بگیریم.


شبکه مترو استکهلم بسیار مدرن، منظم و البته شلوغ است. مثل همه شهرهای مدرن دنیا در نقشه راهنمای شهر، خطوط مختلف مترو و ایستگاهها بخوبی مشخص شده و برای مسافر تازه وارد یکی دو بار سفر کردن کافی است تا براحتی بتواند با مترو به همه جای شهر سفر کند. قیمت بلیط تک سفره با اعتبار یک ساعت سی کرون بود که در هر بار خریدن، گرانی اش را تا عمق وجودمان حس میکردیم. سه هزار تومان برای یک بلیط مترو!


در ایستگاه لیلیه هولمِن (Liljeholmen) که در منطقه ای به همین نام واقع شده است از مترو پیاده شدیم و پُرسان پُرسان به سمت هتل حرکت کردیم. در همان تماسهای ابتدایی با مردم، دستمان آمد که اینجا بیشتر از سوئدی خارجی هست. به انگلیسی از یک نفر نشانی هتل را پرسیدم. به عربی گفت: "عربی میدانی". گفتم: "قلیل". به هر زحمتی بود نشانی را داد. هتلمان در بالای تپه ای قرار داشت که برای رسیدن به آن باید سوار واگنی میشدیم که چیزی شبیه آسانسور بود و ساکنینِ آن تپه را که خود دنیایی بود از آپارتمانهای بزرگ، از پائین تپه به بالا و برعکس منتقل میکرد. واگن یک راننده داشت و بعد از سوار کردنِ مسافران (حداکثر پانزده نفر)، از داخل تونلی شیب دار میگذشت و بعد از چند دقیقه به انتهای مسیر میرسید. همان اولین باری که به قصد پیدا کردن هتلمان، سوار این واگن شدیم خانمی با قیافه ای کاملاً شرقی و آشنا همسفرمان بود. موقع پیاده شدن هم از او آدرس هتل را پرسیدیم. در نهایت تعجبِ ما و بعد از آنکه فهمید ایرانی هستیم شروع کرد به فارسی حرف زدن. ولی متعجب تر شدیم وقتی گفت ایرانی نیست بلکه اهل ترکیه است و فارسی را بعد از ازدواج با شوهر ایرانی اش یاد گرفته است. اسمش آذر بود و در آپارتمان کنار هتل ما زندگی میکرد. شماره تلفنش را داد و خواست در صورت لزوم با او تماس بگیریم.


  آذر خانم


هتل که در اصل یک پانسیون بود در طبقه دوم یک ساختمان پنج طبقه قرار داشت که طبقات دیگر مسکونی و ساکنینش بیشتر غیر سوئدی بودند. ارزانترین هتلی که در اینترنت پیدا کرده بودم همین بود و برای یک اتاق دو تخته تر و تمیز، هشتاد یورو پرداخت کردیم. بسیار تمیز بود و نو ساز به نظر میرسید. برای پرداخت پولِ هتل، کرون به اندازه کافی نداشتیم و کارمند هتل قبول کرد که بعداً و بعد از عوض کردن پول در مرکز شهر، هزینه هتل را بپردازیم.


بعد از تحویل گرفتن اتاقمان و استراحتی کوتاه، به قصد مرکز استکهلم از هتل خارج شدیم. در استکلهم نیز همه خطوط مترو در ایستگاه مرکزی (T-Centralen) به هم میرسند. ایستگاه چهار ورودی دارد و بویژه سالن اصلی اش برای خودش دنیایی است.


  ایستگاه مرکزی


در قسمتی از همین سالن و از بانک فارکس (Forex) کرون خریدیم. آنطور که من فهمیدم در استکهلم فقط این بانک بود که ارز عوض میکرد. صرّافی اصلاً ندیدیم و از یکی از بانکهای دیگر که سوال کردم گفت باید بروم بانک فارکس.


متروی استکهلم و مخصوصاً ایستگاه مرکزی اش واقعاً شلوغ است و در آن آدمهایی از هر مدل و نژاد میتوان دید. سیاهپوستها که آنجا را وطن دوّم خود کرده اند و همه جا دیده میشوند. یادم میاید یکی از انگلیسیهای سابقِ سفارت انگلیس در تهران بنام گراهام که قبلاً در استکهلم کار و زندگی کرده بود میگفت استکهلم بخاطر همین مهاجران آفریقایی یکی از نا اَمن ترین شهرهای دنیاست و به نظر او تهران بسیار اَمنتر از آنجا بود. زنان محجبه تا دلت بخواهد میبینی. این سوغاتیِ شوم مشرق زمین را به اسکاندیناوی نیز آورده اند و منظر ملال آورش را آنجا نیز باید تحمل میکردم.


با دیدن تصویری از جامعه سوئد که مهاجران بصورت اساسی تغییرش داده اند، پیش خودم به سوئدیها و کلاً اروپائیهایی که از این وضع ناراضی اند و خواهان قوانین سختتر در مورد مهاجران هستند حق میدادم. لااقل در مورد استکهلم که ما از نزدیک دیدیم، اوضاع خوش آیندی نبود. ما مثلاً رفته بودیم سوئدی ببینیم ولی از آنها در کشور خودشان خبری نبود.


در مقابل یکی از خروجیهای ایستگاه مرکزی، مجسمه مردی جلب توجه میکرد که هر وقت نگاهش کردیم یک مرغ دریایی بالای سرش نشسته بود. این مَرد، نیلز اریکسون (Nils Ericson)از بنیانگزاران صنعت راه آهن سوئد است که در قرن نوزده میلادی میزیسته و دقیقاً مثل ایران که از بزرگانش همواره تقدیر میشود مجسمه او را نیز به احترامش در جلوی ایستگاه راه آهن مرکزی استکهلم برپا کرده اند.


  نیلز اریکسون


درست در روبروی ایستگاه راه آهن، کلیسایی به چشم میخورد. این کلیسا "سنت کلِر" نام دارد که به سوئدی میشود "Klara Kyrka". در قرن شانزده میلادی ساخته شده و مثل همه کلیساهایی که در این سفر دیدیم در بالاترین نقطه برج اصلی اش، بعد از هزار منگوله دیگر، یک خروس طلایی نشسته بود.


  

 



در حیاط کلیسا یک اتوبوس آبی رنگ قرار داشت با تابلو و میزی کوچک در جلوی آن که کتابهایی رویش گذاشته بودند. از تابلو که سر درنیاوردم ولی کتابها چون به زبانهای مختلف بود قابل فهمتر بودند و جالب اینکه کتابی به فارسی نیز در میانشان بود. با تعجب آنرا برداشتم و شروع به ورق زدن کردم. کتابچه ای بود بیست صفحه ای، چاپ انتشاراتی در لندن و با عنوان "آیا من میتوانم خدا را بشناسم؟". در حال ورق زدن کتابچه بودم که مردی که ظاهراً کشیش بود به طرفم آمد و رو به من شروع کرد به "هاله لویا" (Halleluya)  و خواندن وِردهای مخصوص خودشان. حبیب که این صحنه را دید زیر لب گف: "Səfehliyipdi" (دیوانه شده) و رفت دنبال عکسبرداریش. آقای کشیش شروع کرد به صحبت کردن با من و اینکه از کجا آمده ام و بعد دستم را گرفت تا برای برادر مسلمانش دعایی بخواند. کتاب فارسی را به من هدیه داد تا خدا را بیشتر بشناسم و دعوت کرد تا در داخل اتوبوس قهوه یا چای رایگان صرف کنیم ولی به اندازه کافی از او فیض برده بودم.


 

استکهلم حداقل برای ما ایرانیها شهر جالبی است بویژه از یک نظر. شهر از چندین جزیره کوچک و بزرگ تشکیل شده است. به همین دلیل همه وسائل نقلیه در این شهر کاربرد دارد. از کلیسا که بیرون آمدیم پیاده از پیاده روی یک خیابانِ روگذر گذشتیم. در روی روگذر، همزمان هم قطارهای راه آهن، هم قایقها و هم انواع و اقسام ماشینها دیده میشدند.


در پائین تپه ای که هتلمان در آن قرار داشت دریاچه زیبایی بود که اطرافش را به صورت پارک و زمین بازی بچه ها در آورده بودند و آدمهایی از همه نوع در آن مینشستند، ورزش میکردند یا قدم میزدند.


 

در همین پارک جوانان قرن بیست و یکم سوئد را نیز میشد دید که منظرشان چِندش آور بود. بیکار و بیعار با شورتهایی که مارکشان باید دیده شود و سر و وضعی که محصول منحصر بفرد دنیای سرمایه داری است. این سوغاتیها به اینسوی عالم و به ایران نیز رسیده است و اینروزها مخصوصاً در مسیر خانه به سفارت دیدن ظاهر جوانان مدرن ایرانی ممدّ حیات و مفرح ذات است. آنهایی که یقه پیراهن را تا دگمه ها باز گذاشته اند، بعضاً زنجیری زینت بخش سینه شان است، ریش را چند روز است نزده اند، موهایشان شانه نخورده و فقط با دست به حالت سیخ سیخ درآمده و تی شرتشان طوری تنظیم شده تا قسمتی از بدنشان پیدا باشد. حکایت آنهایی که با زیر شلواری یا بقول خودشان گرمکن بیرون میایند جداست. با این رَوَند انشاالله روزی برسد که از این هم پیشرفت کنیم و جوانانمان بتوانند همانند همتاهای اروپایی و آمریکایی شان براحتی آبجو در دست و با شلوارک در بیرون قدم بزنند.


 

در روز دوّممان در استکهلم و با نقشه ساده شهر به دیدن کلیسایی رفتیم که اسمش "کلیسای سوئد" است و در محلی تپه مانند در مرکز استکهلم قرار دارد. کلیسای سوئد اسم مجموعه ای از کلیساهاست که ساختمانی که ما دیدیم یکی از آنهاست. این سازمان علاوه بر فعالیت در زمینه مسیحیت و دعوت انسانها به گرویدن به این آئین، در زمینه مبارزه با بیماری ایدز، حقوق بشر، بلایای طبیعی و سایر موارد انسان دوستانه فعالیت میکند.


کلیسای سوئد


  کلیسای سوئد

  

بعد از آن و با گذشتن از کنار کلیسای اسکار که تقریباً صد سال قدمت دارد و چون سنگ بنایش را پادشاه وقت سوئد اسکار دوم گذاشته نامش بر کلیسا ثبت شده است به موزه "نوردیسکا" رسیدیم.


  کلیسای اسکار


  کلیسای اسکار


نوردیسکا بزرگترین موزه تاریخ فرهنگی سوئد است. غیر از خود ساختمان که ابهتش جلب توجه میکند مجسمه برنزی غول پیکری در جلو آن قرار دارد که به کارل گوستاو پنجم، پادشاه قرن هفدهم سوئد تعلق دارد و او را بر روی اسبش مثلاً در یکی از قهرمان بازی هایش نشان میدهد. زیر سُمهای اسب و روی پایه سنگیِ مجسمه، نوشته است "WARSCHAU 1656" که یادآور پیمانی تاریخی است که کارل گوستاو در سال 1656 با لهستانی ها و به نفع سوئد بسته است و جزو موفقیتهای او بشمار میرود.


  موزه نوردیسکا


  کارل گوستاو پنجم


 

نوردیسکا در زبان سوئدی به معنی "شمالی" است. روبروی موزه داشتیم عکس میگرفتیم که دیدیم سه زن شاد و شنگول که از آنجا رد میشدند بصورت خودجوش آمدند کنارمان ایستادند تا آنها هم در عکس بیفتند. یکی جوان، دیگری میانسال و آن یکی پیر بود. از بگو بخند و شوخ و شگنگی شان به نظرم رسید شاید مَست باشند. شاید هم نبودند.


 


روز بعد، اولین مقصدمان قسمت قدیمی استکهلم یعنی "گاملا اشتان" ( Gamla Stan - در سوئدی به معنی شهر قدیمی) بود. شهر قدیمی از سه جزیره تشکلیل شده است که بوسیله پلهایی به هم وصل هستند و به همین دلیل در گذشته به آن "شهر پلها" میگفتند. این قسمت از استکهلم با کوچه های تنگ و پیاده روهای سنگی اش خیلی شبیه قسمت قدیمی تالین پایتخت اِستونی بود. قدم به قدم رستوران، بار، کافه و فروشگاههای سوغاتی و صنایع دستی هست که انبوه توریستها از آنها خرید میکنند.


  گاملا اشتان (Gamla Stan)


 

در گاملا اشتان بیشتر از همه جای استکهلم، پرچم سوئد میبینی.


 

در ادامه گشتمان در شهر قدیمی و به قصد دیدن کاخ سلطنتی سوئد به محلی رسیدیم که جمعیت زیادی جمع شده و مشغول تماشا بودند. تقریباً همه توریست بودند و بیشتر از همه، روسها که از همه جا  زبانشان شنیده میشد. نزدیکتر که رفتیم دیدیم معرکه مزبور، مراسم تعویض گاردهای سلطنتی سوئد است که هر روز در جلو این کاخِ بزرگ برگزار میشود. جمعیت، مثل ایران خودمان آنقدر شلوغ کرده و نزدیک شده بودند که مراسم مختل شده بود و یکی از نظامیان مرتب تذکر میداد و از آنها میخواست دورتر بایستند. ترکیب رنگ یونیفورمها و اسبها و نظم مراسم دیدنی بود.

 


مراسم با مارش مخصوصی آغاز شد که آنرا نظامیانی اجرا میکردند که روی اسبهایشان شیپورها و طبلها را به صدا در میاوردند. مارش و نحوه اجرای آن آنقدر زیبا بود که خود مراسم از یاد میرفت.  کاخ سلطنتی سوئد یکی از بزرگترین کاخهای دنیاست و عظمت آن به شکوه مراسم تعویض گاردهای سلطنتی می افزاید.


 

برنامه بعدی مان رفتن به یک رستوران ایرانی در استکهلم بود که حبیب اصرار داشت پیدا کنیم و بعد ازدوازده- سیزده روز دوری از ایران، یک غذای حسابی بخوریم. مثل همیشه شب قبل در اینترنت جستجو کرده بودم ولی فقط یک رستوران بنام "Little Persia " موجود بود که در خیابان مربوطه اش هر چقدر گشتیم پیدایش نکردیم. با نا امیدی و به هوای خوردن یک نهار مختصر وارد رستورانی شدیم که غذاهایش آشنا به نظر میرسید. اسمش "اورشلیم" بود و در ابتدا فکر کردم رستوارنی اسرائیلی است ولی گردانندگانش عربی صحبت میکردند. میخواستم غذا سفارش بدهم ولی قبل از آن سوالی را که آنروز هزار بار پرسیده بودم از آنها نیز پرسیدم. گفتم: "اینطرفها رستوران ایرانی میشناسید؟" با دست، طرف دیگر خیابان را نشانم داد و گفت: " آنجا یک کافه است که صاحبش ایرانی است. او حتما میداند". به آدرسی که داده بود رفتیم. زن جوانی پشت پیشخوان بود و از فرط خستگی و گیجی تشخیص ندادم که هموطن است و شروع کردم به انگلیسی صحبت کردن با او. ولی او هشیارتر بود و به فارسی و با حوصله زیاد جوابم را داد. دردمان را که فهمید شروع کردن به تلفن کردن و آدرس دقیق رستوران "Little Persia " را در تکّه کاغذ کوچکی برایمان نوشت ولی توصیه کرد که در استکهلم رستورانهای ایرانی خیلی بهتر و معروفتری هست. ولی ما وقت و حوصله گشتن دوباره را نداشتیم و همان اطراف میخواستیم عطش غذای ایرانی مان را برطرف کنیم. در همین حین مرد میانسال بسیار خوش برخوردی وارد شد که معلوم شد پدر خانم جوان است. وقتی فهمید ایرانی هستیم به گرمی با ما خوش و بش و احوالپرسی کرد. در همان فرصت کوتاه اطلاعاتی از همدیگر ردّ و بدل کردیم. هموطنِ مهربانمان خودشان را مهرداد سرهنگ پور و اهل شیراز معرفی کرد. حبیب هم گفت که در شهر آنها زندگی و کار میکند. با آدرسی که از ساناز، دختر آقای سرهنگ پور گرفته بودیم به قصد پیدا کردن رستوران "Little Persia "راه افتادیم ولی وقتی پیدایش کردیم با ناامیدی بیشتری به همدیگر نگاه کردیم چون بسته بود. ولی در اصل خوش شانس بودیم که آن رستوران کوچک بسته بود چون جایی که بعداً پیدا کردیم ارزش گرسنه ماندن تا ساعت 4 بعد از ظهر را داشت. دست از پا درازتر و با شرمندگی، دوباره به سراغ ساناز خانم و آقای سرهنگ پور رفتیم. با همان خوشرویی و حوصله نخستین،  آدرس مجتمعی را در منطقه ای از استکهلم دادند که کیستا (Kista) نوشته ولی شیستا خوانده میشود. علّتش را سر در نیاوردیم.



آقای سرهنگ پور رستوران معروف زعفران را در شیستا به ما توصیه کرد و ما با مترو به آنجا رفتیم. موقع خداحافظی، ساناز دو لیوان که نام کافه شان (Wayne's Coffee) روی آن حک شده است به من و حبیب هدیه داد. این لیوان را اینروزها در محل کارم در سفارت استفاده میکنم و با هر بار استفاده از آن به یاد آن پدر و دختر مهربان میفتم.


  کافه Wayne’s Coffee در استکهلم


شیستا معدن ایرانی است. بقول آقای سرهنگ پور از هر دو نفر در آنجا یکی ایرانی است. دیدن هموطنان مقیم سوئد جالب بود. قدیمیها حتی در استکهلم نیز ظاهر ایرانی خود را حفظ کرده اند. سرِ میز بعضی از آنها، مادر بزرگ یا مادر خانواده هنوز روسری به سرش بود. در کل، در استکهلم ایرانیان را سنگینتر و با وقارتر از ملّیتهای دیگر دیدم. از آقای سرهنگ پور گرفته تا آنهایی که در شیستا دیدیم همگی محترم و موجب فخر ما تازه از ایران رسیده ها بودند. جوانترها فرق میکردند. ظاهر و ادا و اطوارشان بیشتر اروپائی بود تا ایرانی و بعضیهاهایشان با همدیگر سوئدی حرف میزدند. یکی از طبقات این مجتمع که چیزی مثل یک پاساژ بسیار بزرگ است اختصاص دارد به رستورانهایی با ملّیتهای مختلف. چپ و راست رستوارنهای ترکی، عربی، هندی، ایرانی، تایلندی و غیره دیده میشوند. وسط سالنِ بزرگ هم میز و صندلیها جلو این رستورانها چیده شده و بدین ترتیب خود سالن تبدیل به یک رستوران بزرگ شده است.


رستوران زعفران را که پیدا کردیم از دیدن آن و عکسهای اشتها آور غذاهای ایرانی روی تابلوهای آن به وجد آمدیم. دو دختر بسیار جوان ایرانی که بخوبی فارسی حرف میزدند مسئول گرفتن سفارش بودند. حبیب چلوکباب سلطانی و من قورمه سبزی سفارش دادیم. قیمتشان به ترتیب 154 و 79 کرون بود. با دختران جوان که صحبت میکردم احساس میکردم در ایران هستم. همه چیز بوی ایران را میداد. غذاها را که گرفتیم حبیب از شدّت گرسنگی و بعد از دوازده روز دوری از غذاهای مورد علاقه اش، نمیدانست از کجا شروع کند و غذایش را با ولع تمام تا دانه آخر برنج اضافه اش همراه با ماست- خیار و سالاد شیرازی خورد. قورمه سبزی من هم بسیار خوشمزه و عالی بود.


  رستوران زعفران


 

قبل از رسیدن به شیستا و در ایستگاه مترو با یک خانم ایرانی آشنا شدیم و تا خود شیستا با او همسفر شدیم. حبیب که در تب و تاب مهاجرت و شرایط زندگی در سوئد بود با اشتیاق از آن خانم در مورد اوضاع و احوالش و زندگی در سوئد به عنوان یک ایرانی سوال کرد. در کلّ اصلا راضی نبود و زندگی در سوئد را بسیار سخت میدانست. به گفته او در سوئد همواره باید کار کنی تا حداقلها را برای خود و خانواده ات تامین کنی. اینکه مثل ایران فقط مرد کار کند و بتواند خانواده را اداره کند، در آنجا غیر ممکن است. زن و مرد هر دو باید کار کنند. به نظر او پیشرفت (لابُد مالی) در آنجا ذره ذره و اپسیلونی است در حالی که در ایران براحتی میتوان در زمان کم، زیاد پیشرفت کرد. مشابه گفته های آن خانم را از دختر آقای سرهنگ پور نیز شنیدیم. میگفت اگر بچه نداشت – که دارد – یک روز هم در آنجا نمی ماند. احتمالاً منظورش این بود که به ایران برمیگشت. میگفت: " آدم در اینجا مثل موشِ در قفس است".


یکی از همکاران سابقم در شرکت (خانمی میانسال)، چند سالی است که به سوئد رفته و آنجا زندگی میکند. قبل از سفر، به او اطلاع دادم که "به سوئد میایم" و دوست دارم آنجا ببینمش ولی در جواب ایمیلم نوشت که دو امتحان زبان سوئدی دارد که نتیجه شان از نظر شغلی و اقامت برایش فوق العاده مهم است و به همین دلیل نمیتواند از شهر محل اقامتش کریستینه هامن (Kristinehamn) به استکهلم بیاید. سوسن زن مهربانی است که بعد از یک تجربه زندگی مشترک، با فوت نیمه زندگی اش دوباره تنها شده است. در تهران و با وجود اختلاف سن و نسلمان، دوستان خوبی برای همدیگر بودیم و با رفتنش از ایران، من یک دوست خوب را از دست دادم. از اینکه برای دیدنم به استکلهم نیامد اصلاً ناراحت نشدم. آن موضوع هم تاثیری در دوستیمان نداشت. با نیامدنش نه آسمان به زمین آمد و نه زمین به آسمان رفت.


روز 9 مِی 2011 (19 اردیبهشت 1390 ) آخرین روز سفرمان بود. از دریا وارد سوئد شده بودیم و از هوا از آن خارج میشدیم. برای رسیدن به فرودگاه آرلاندا (Arlanda) باید به ایستگاه مرکزی میرفتیم. آنجا به مقصد فرودگاه، هم قطار هست و هم اتوبوس که ما دوّمی را انتخاب کردیم. از کرایه فرودگاه ( 119 کرون سوئد - حدود 15 یورو) معلوم بود مسیری طولانی در پیش داریم. شب قبل هم در نقشه دیده بودم که این فرودگاه در شمال استکهلم و به فاصله چهل کیلومتری آن قرار دارد.


برعکسِ شهر شلوغ و پر سر و صدای استکهلم، طبیعت اطرافش بی نظیر است. در مسیر شهر تا فرودگاه فقط درخت  دیدیم و جنگل و همه جا سبز بود.

 

 




در مجموع، سوئد باب طبع حبیب نبود و او را خوش نیامد. مشکلاتی که مخصوصاً مهاجران کشورهای دیگر در استکهلم بوجود آورده اند به چشم میزند و مسافری را که به چشم توریست به آنجا نگاه میکند دلزده میکند.


سفر برای من هنوز تمام نشده بود و پرواز با خطوط هوایی ترکیه آخرین قسمت شیرین آن بود. در همه این سفرها، توقف چند ساعته در فرودگاه آتا تُرک که به نظر من مثل یک استانبول کوچک است برایم بسیار لذّت بخش است. یکبار به کتابفروشی بزرگ آن رفتم و تقریباً بیشتر عنوانهای کتابهای آنرا خواندم. دیدن بعضی از کتابها در آنجا و اینکه براحتی در همسایه دیوار به دیوارمان اجازه نشر پیدا میکنند برای من که از کشوری میایم که در آن همه کتابها کلمه به کلمه کنترل میشوند تعجب آور بود. یکی از آنها کتابی بود در مورد نخست وزیر ترکیه (رجب طیب اردوغان) که در آن به دیکتاتوری متهم شده بود و روی جلد کتاب هم عکسی از او با سبیلی هیتلری دیده میشد.


در فرودگاه آتا تُرکِ استانبول، دیدن همه رقم آدم و از هر ملّیتی ممکن است چون تقریبا به همه نقاط دنیا پرواز دارد.  آنجا برای اولین بار چند اسرائیلی دیدم. روی نیمکت نشسته بودم داشتم روزنامه ترکی میخواندم که شنیدم چند نفر که در نیمکتِ پشت به پشتِ نیمکت من نشسته بودند به زبان عبری باهم حرف میزنند. یک خانواده اسرائیلی بود با همه اعضایش از پدر بزرگ تا نوه. پیش خودم به این فکر میکردم که اگر بدانند کسی که کنارشان نشسته از ایران است چه حسی خواهند داشت.


در فرودگاه آتاتُرک، دیدن ایرانیها و رفتارهایشان نیز جالب بود. در آخرین مرحله از سوار شدن به هواپیما و در حالیکه منتظر سوار شدن به اتوبوسِ هواپیما بودیم به فاصله کمی از ما، مسافرینِ پرواز اندونزی بسیار مرتب و منظم و در یک خط منتظر سوار شدن به اتوبوس بودند. به سَمت خودمان و پرواز تهران که نگاه میکردم مثل همه جای ایران، بی نظمی و بلبَشو بیداد میکرد. همه از جمله حبیبِ خودمان سعی میکردند از بقیه زرنگتر باشند و زودتر از بقیه از کنترل نهایی بگذرند و برای همین، نه در یک صف که بصورت گروهی به میز مامور کنترل حمله کرده بودند. سرانجام نیز همه موفق شدند قبل از اینکه هواپیما بدون آنها پرواز کند سوار آن شوند.

 

تاریخ ارسال: 25 دی 1390 ساعت 11:50 | نویسنده: نادر پورباقر | چاپ مطلب 13 نظر
<<   1      ...      20     21     22     23      24    صفحات وبلاگ