X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ نادر پورباقر Nader Pourbagher's weblog

اسلوونی و دیگر هیچ!


ژلکو و آنیتا، زن و شوهری اهل شهر ماریبورِ کشور اسلوونی، در تابستان سال 1393 چند روز در تهران مهمان ما بودند. ژلکو در سایت کوچ سرفینگ پیغامی برایم فرستاده و در آن خواسته بود در طول سفرشان به ایران، چند روز در خانه ما بمانند. سهند هنوز به دنیا نیامده بود و سمانه ماههای آخر بارداری را سپری میکرد. درخواستشان را پذیرفتیم و روز موعود آمدند. چند روز در تهران ماندند و به چالوس، شیراز، اصفهان و یزد رفتند و سرانجام پیش از ترک ایران هم، یک یا دو روز به خانه ما آمدند و به کشور خود برگشتند. حکایت آن سفرِ آنها را به ایران، همینجا در این وبلاگ نوشته ام. پس از آن، در تماس بودیم و ژلکو مرتب میپرسید: «کِی می آیید؟ کِی می آیید؟». سرانجام امسال تصمیم گرفتیم برویم. ژلکو دعوتنامه ای فرستاد و به سختی از سفارت اتریش که نماینده اسلوونی در ایران است (چون اسلوونی فعلا در ایران سفارت ندارد. قرار است پائیز امسال باز شود) وقت ویزا گرفتیم و سرانجام ویزایی 11 روزه دریافت کردیم. از قبل تصمیم داشتیم بخاطر سختی سفر با سهند، مستقیم به وین پرواز کنیم. برای همین از هواپیمایی اتریش بلیط گرفتیم و روز 17 تیر 1395 به وین پرواز کردیم. نخستین تجربه پرواز با این شرکت هواپیمایی به مذاقمان خوش آمد. از وین تا شهر ماریبور اسلوونی با ماشین سه ساعت راه است. طبق قرار قبلی، ژلکو و آنیتا در فرودگاه وین منتظرمان بودند.  پس از ماچ و موچ و خوشحالی دیدارِ دوباره، سوار بر ماشین ژلکو به سوی ماریبور به راه افتادیم. در راه، تا جایی که خوابمان بُرد از خاطرات ایرانِ آنها گفتیم و شنیدیم. هنوز لذت سفر به ایران زیر زبانشان است و مانند همیشه از ایران و مردمش با هیجان و شوق یاد می کنند. بیدار که شدیم هوا تاریک بود و نزدیک خانه شان بودیم. تابلوی منطقه برایم آشنا بود: Selnica ob Drava (سِلنیتسا در کنار دراوا). این نام را بارها در نامه هایم به او بکار برده بودم. دراوا، رودِ بزرگی است که از ماریبور میگذرد و به دانوب میریزد. به گفته ژلکو همه سال هم، آب دارد. در این تابستان گرم، پر آب بود و در روزهای آتی با سمانه در آن قایق سواری کردیم. پس از یک قهوه و میوه و گفتگویی کوتاه، ما را به اتاق اِشپلا (دختر آنیتا) هدایت کردند که در خانه نبود و قرار بود در مدت اقامتمان در خانه شان، در آنجا بمانیم. 

اسلوونی کشور کوچکی است در اروپا با دو میلیون و صد هزار نفر جمعیت که با کشورهای کرواسی، مجارستان، اتریش و ایتالیا هم مرز است. این کشور بخشی از یوگسلاوی سابق بود که در سال 1991  و با کمی خونریزی (18 نفر) پس از جنگی ده روزه با ارتش یوگسلاوی، استقلال خود را به دست آورد.  




1395/04/18

صبح روز بعد که جمعه بود، ژلکو و آنیتا باید به سرِ کار میرفتند و ما تا ظهر در خانه تنها بودیم. بساط صبحانه پهن کردیم و در یخچالشان گشتیم تا خوردنیهایی آشنا پیدا کنیم که کار آسانی نبود. مرباهای مختلفی در یخچال بود ولی بیشترشان برایمان ناشناس بود. پنیر، که بخش اصلی صبحانه ما ایرانیهاست، پیدا نکردیم. روی بسته بندی همه شان هم بیشتر به زبان اسلوونیایی، کرواتی یا روسی نوشته بود و سر در نیاوردیم. چیزی شبیه پنیر یافتیم که باب طبعمان نبود. از میان انواع و اقسام چایهای موجود در آشپزخانه، فقط یک چای معمولیِ مرسوم خودمان پیدا کردیم که آنهم چای کیسه ای تاریخ گذشته احمد بود که دو سال پیش با خود از ایران آورده بودند. با همان، برای خودم چای درست کردم و خوردم. بعد از ظهر هم که موضوع چای تاریخ گذشته را به آنیتا گفتم، میخواست دور بیندازد که مانعش شدم، چون تنها چای سیاه موجود در خانه شان بود و گزینه دیگری نداشتم. مردم اسلوونی تقریبا همگی قهوه میخورند آنهم به شیوه ترکی. یعنی مانند ترکها قهوه درست میکنند و تا پایان سفر هم به وفور قهوه خوردیم. از سرِ میز صبحانه عکسی به فریده، خواهرم در تبریز، فرستادم. پرسید: «پس صاحبخانه کو؟». گفتم: «سرِ کارند». گفت: «مامان میگوید: "وا ! امروز که جمعه است!". 

خانه جالبی دارند. اولا مثل همه خانه هایی که رفتیم از تمیزی برق میزد، دوما پر بود از تزئینات و یادگاریهای روح نواز. دو دیوار روبروی هم در راهرو کوچک از پذیرایی تا اتاقهای خواب، گالری عکسهای افراد مورد علاقه شان است. در این مجموعه، عکسی که با ما در خانه مان در تهران گرفته اند نیز جای دارد. غیر از عکس، قطعات و تابلوها و تزئینات زیادی از کشورهای مختلفی که به آنها سفر کرده اند، بر این دیوارها زده شده است؛ از جمله تابلوی سنگی کوچک «چو ایران نباشد تن من مباد» و تابلویی از آثار تخت جمشید.  



در حیاط، قفسه ای دارند که سنگهای کوچک و بزرگی را که از کشورهای مختلف آورده اند با نام کشور در آن چیده اند. سنگهای مربوط به ایران، در جای ویژه ای در تاقچه پنجره انباری شان چیده شده است با نام هر شهر روی سنگها. در قفسه اول، سنگهای اسرائیل و ایران را جلو هم گذاشته اند. 










پس از صبحانه، برای بررسی منطقه ای که خانه شان در آن واقع شده است بیرون رفتیم. هم خانه آنها و هم خانه های مجاور مثل خانه های منطقه دریا خزر خودمان است که معمولا در یک یا دو طبقه و در محوطه ای بزرگ دارای حیاط و باغچه ساخته شده اند. مساحت کلی خانه ژلکو و آنیتا 700 متر مربع است. بیرون از خانه، غیر از خانه های دیگر، دور تا دور جنگل و باغ است. تپه روبرو و پشت خانه و تقریبا همه جا سبز است. بعدا که به دیگر شهرهای اسلوونی رفتیم، فهمیدیم همه جای این کشور همین است. برای ما، همه جا شمال بود. در کوچه های خلوت براه افتادیم. خانه ها شبیه هم بود. یک طبقه، با باغچه های پر از گل و زمین بازی و ماشین و نیز استخر پیش ساخته. خانه ژلکو و آنیتا، 8 کیلومتر با ماریبور فاصله دارد و منطقه، شبیه یک روستای آرام است. رهگذران به ما سلام میکردند و ما هم به انگلیسی هِلو می گفتیم. 







به نانوایی رفتیم تا هم نان بخریم و هم نشانی رستوران دوست ژلکو (دورچ) را بپرسیم که به دیدنش برویم (ژلکو بصورت غیابی ما و دورچ را به همدیگر معرفی کرده بود). زن صاحب نانوایی انگلیسی متوجه نشد. به آلمانی پرسید: «آلمانی بلدی؟». گفتم: «کم». آمد بیرون و با توضیحات زیاد، رستوران را نشانمان داد. زبان دوم مردم این قسمت از اسلوونی که نزدیک اتریش است، آلمانی است و کم و بیش بلدند. در مدارس هم بچه ها میتوانند بین انگلیسی و آلمانی، یکی را انتخاب کنند. به گفته ژلکو، 25 هزار نفر از مردم ساکن اسلوونی در اتریش کار میکنند و هر روز مسیر خانه در اسلوونی تا کار در اتریش و برعکس را طی میکنند. در خیابان اصلی نزدیک خانه ژلکو و آنیتا، متوجه شدیم که مردم اسلوونی، نسبت به دیگر کشورهای اروپایی سریعتر و بی ملاحظه تر رانندگی میکنند ولی کیفیت رانندگی در کل با جنون حاکم بر خیابانهای ایران، فرسنگها فاصله دارد. 
 
دورچ در رستوران نبود. قسمتمان، دیدار با یک دختر جوان خوشرو بود. از طریق او به دوست نادیده مان سلام رساندیم و به خانه برگشتیم. 



حوالی ساعت 2 بعد از ظهر، ژلکو و آنیتا از سرِ کار آمدند. کار ژلکو در اداره مالیات ماریبور است و آنیتا در یک کارخانه داروسازی در خارج شهر کار میکند. هر روز باهم میروند و باهم برمیگردند. اِشپلا را هم با خود آورده بودند. او در شهر کوپر در جنوب اسلوونی مدیریت میخواند. بخوبی انگلیسی صحبت میکند. باهم پیاده به رستوران دورچ رفتیم تا نهار بخوریم. در مکاتبات و گفتگوهایمان، ژلکو همیشه از دورچ بعنوان یکی از صمیمی ترین دوستانش یاد میکرد. مریم، دوست شمالی مشترکمان هم که پارسال با همسرش مرتضی مهمان ژلکو بود از دورچ برایمان تعریف کرده بود. ژلکو و آنیتا در تابستان 1393 که به ایران آمدند، غیر از ما، چند روز هم مهمان مریم و مرتضی در چالوس بودند و ما بعدا با آن زوج تهرانی-شمالی آشنا شدیم و صمیمیتی بهم زدیم که نگو و نپرس! دورچ به گرمی از ما استقبال کرد. او و ژلکو دوستان بیست و چند ساله اند. هدیه های خودمان و مریم و مرتضی را به دورچ دادیم. مرد شکم گنده خوش قلبی است که وسیله ارتباطی اش با ما ایما و اشاره و چند کلمه آلمانی بود. میز غذاخوری پر شد از خوردنیها و نوشیدنیهای مختلف. گارسون ویژه، دختری چاق و چله و خندان بنام  یاشا بود که بعدا فهمیدیم دخترِ نادا همسر دورچ است. دورچ هم مانند ژلکو دومین بهارش را تجربه کرده و در میانه عمر زنش را عوض  کرده و با نادا زندگی تازه ای را آغاز کرده است. ظاهرا اینکار (عوض کردن زن در نیمه زندگی) در این دیار مُد است. 




همه غذاهای روی میز، دست پخت نادا بودند. غذا عبارت بود از یک سوپ کاملا آبکی با رشته فراوان، یک سینی پر از پوره سیب زمینی، کوفته برنجی، سیب زمینی سرخ شده با یک کاسه سس ویژه که ما از آن سر در نیاوردیم، و یک سینی پر از گوشت های مختلف (مرغ، گوساله، بوقلمون و خوک) که بجز آخری، همگی به شکل سوخاری پخته شده بودند.  آنجا یک رستوران معمولی در حومه ماریبور بود ولی تا جای ممکن تلاش کرده بودند میز و غذاها را زیبا جلوه دهند؛ با لیموهای برش خورده میان گوشتها، لیوانهای خوشگل آبجو و آب طعم دار با لیموی برش خورده بر لبه لیوانها. معمولا به آب، طعم میوه ای را هم اضافه میکنند. فکر میکنم آنروز طعم یک نوع توت محلی اضافه کرده بودند که به رنگ قرمز بود. با دیدن این موارد ساده که رعایت شده بود و خوشرویی یاشا با مشتریها و مقایسه آن با رستورانهای ایران، خنده ام گرفت آنهم از نوع تلخش. در ایران، نوشابه یا آبجو (به قول خودشان دلستر) را هیمنطوری بدون لیوان سر میز می آورند، زشت ترین و اخموترین و بدریخت ترین افراد را از سر کوچه پیدا میکنند و بدون کوچکترین آموزش به گارسونی میگمارند. مردم اسلوونی آبجو زیاد میخورند و مارک معروف Staropramen، محصول کشور چک بیش از آبجوهای وطنی میانشان طرفدار دارد. در اسلوونی یک نوشیدنی الکلی ویژه هم دارند به نام بوروونیکه (Borovnicke) که به مقدار بسیار کم و در پایان غذا (و نیز اول غذا) میخورند که از یکی از توتها درست میکنند. در رستوران دورچ آنرا در پایان غذا سرو کردند. آنیتا هم این نوشیدنی را که محصول خودش بود بر سر میز غذا می آورد. 




 

آنروز بعد از ظهر، مادر ژلکو (ایوانکا) و خاله اش (اریکا) به دیدن ما آمدند. هر دو، مهربان و بامزه بودند. دیدن ما و اینکه از ایران آمده ایم، برایشان جالب بود. به گفته ژلکو، هم نسلان مادرش اهل سفر نبوده اند و در بهترین حالت فقط کشورهای همسایه را دیده اند. اریکا کمی آلمانی میدانست چون در گذشته 15 سال در آلمان زندگی و کار کرده بود. مرتب هم سیگار می کشید. مانند همه مادر بزرگهای دنیا، بچه دوست بودند و آنها با زبان خودشان و سهند با زبان خودش باهم صحبت و بازی کردند.







آنروز سهند برای اولین بار، شنا را در استخر پیش ساخته حیاط خانه ژلکو و آنیتا تجربه کرد. در ابتدا میترسید و در پایان نمیخواست از آن بیرون بیاید. 



مثل من که در ایران، در آغاز ایران گردیِ ژلکو به او یک سیم کارت ایرانسل دادم تا در همه جای ایران در ارتباط باشیم، او هم به من یک سیم کارت اسلوونی داد تا هم تلفن و هم اینترنت داشته باشم. آن شب با همان تلفن به سندرا، دخترِ ساکن لوبیانا (پایتخت اسلوونی) و عضو سایت کوچ سرفینگ که پیش از سفر برای سه شب اقامت در خانه شان هماهنگ کرده بودیم تماس گرفتم. خوش برخورد بود و قرار گذاشتیم پس فردای آنروز در لوبیانا همدیگر را ببینیم. سندرا با گرِگور زندگی میکرد و آخرش هم نفهمیدیم دوست بودند یا زن و شوهر. 


1395/04/19

روز سوم در ماریبور، شنبه بود و آنیتا و ژلکو خانه بودند. قرار به رفتن به شهر و خرید و غیره بود. در حیاط صبحانه خوردیم. در حین صبحانه زنگ ناقوس کلیسای نزدیک خانه شان که مناره اش هم از حیاط خانه پیداست به صدا در آمد آنهم بارها. از ژلکو پرسیدم چه زمانی و برای چه زنگ میزنند؟ گفت: «هر صبح و عصر، زنگش به صدا در می آید و اعصابم را به هم میریزد. برای اینکه به مردم خبر دهند که وقت عبادت است. با زنگ، از آنها میخواهند که به کلیسا بروند و در عبادت شرکت کنند» و افزود: «من نمیدانم برای چه هر روز با این صدا مزاحم مردم میشوند. اگر کسی بخواهد، خودش می رود». گفتم: «ما هم از این مصیبتها در کشورمان داریم!»






پس از صبحانه، اول رفتیم رستورانِ دوم دورچ برای قهوه خوری که در فاصله کمی از رستوران اول واقع شده است. 


پس از آن راهی مرکز شهر ماریبور شدیم. در آنجا و به خواست سمانه مستقیم رفتیم به مراکز خرید که مثل همه شهرهای دنیا، در ماریبور هم شعبه های آشنایشان موجود است. خرید سمانه و آنیتا، فرصتی برای من و ژلکو بود تا در بیرون کمی قدم بزنیم و صحبت کنیم و حال و هوای شهر کمی دستم بیاید.









شیفتگی ژلکو درباره ایران شگفت انگیز است. چند روز پیش از سفر ما، تیم ملی والیبال ایران در تهران تیم ملی صربستان را شکست داد. روز بعدش در گفتگوی تلفنی مان، موضوع را به او یادآور شدم. گفت: «خوشحال شدم. هر وقت تیمهای ایرانی پیروز شوند، من خوشحال میشوم». گفتم: «حتی در برابر اسلوونی؟». گفت: «بله، حتی در برابر اسلوونی. در این مورد ایران برای من یک استثناء است». 

از ژلکو پرسیدم تجربه دیگری از کوچ سرفینگ داشته است؟ با اینکه پس از ایران، به چندین کشور دیگر سفر کردند، گفت همان یکبار و آشنایی با شما و مریم و مرتضی کافی بود. 

از این فروشگاه به آن فروشگاه رفتیم. دست کم از گرما میتوانستیم به فضای خنک آنها پناه ببریم. فکر میکردیم اروپا نسبت به جهنم تهران بهتر است، در حالیکه آنجا هم به حدی کلافه کننده گرم بود. در فروشگاه دوم، در فرصت کوتاهی که از شرّ سهند رها شدم، شلواری برداشتم و به اتاق پروب رفتم. در میانه پروب، زبان آشنایی به گوشم رسید. یک زن در بیرون، فارسی صحبت میکرد. البته مطمئن نبودم. تند کارم را تمام کردم و بیرون رفتم. در آن محدوده فقط یک زن بود با بچه ای در کالسکه اش. قیافه ای شرقی داشت ولی هنوز مطمئن نبودم که درست شنیده ام. دل به دریا زدم و گفتم: «شما فارسی صحبت میکنید؟». با خوشحالی و تعجب و به فارسی گفت: «بله». ملاقات با یک ایرانی در فروشگاهی در ماریبور برای او به همان اندازه تعجب آور بود که برای من. زن جوان (صنم)، با اینکه از پدری ایرانی و مادری اسلوونیایی است و در اسلوونی زندگی میکند، قیافه و رفتاری کاملا ایرانی دارد، بهتر از من فارسی حرف میزند و مهمتر از همه، با دخترش (برینا) فارسی صحبت میکند. شوهر صنم هم که یک اسلوونیایی بنام مَته (Matej) است به ما ملحق شد. از پیدا کردن همدیگر خوشحال بودیم ولی فرصت گفتگو، زیاد نبود. قرار شد آخر هفته و پس از سفر سه روزه ما به لوبیانا، همدیگر را ببینیم و مفصل گفتگو کنیم؛ بویژه درباره تجارت که معلوم شد زمینه مورد علاقه مشترک بین من و مته است. 

مانند همه سفرهای خارجی، شیوه لباس پوشیدن مردم برایم سوژه بود. هوا خیلی گرم بود و تقریبا بیشتر مردان و زنان شورت یا همان شلوارک پوشیده بودند که البته شورتهای زنان کوتاهتر بود. با دیدن طرز لباس پوشیدن آنها و درجه بی اهمیتیِ دیده شدن اندامشان نه برای خود و نه برای بیننده ها، خودبخود یاد حساسیت احمقانه ای می افتادم که کلا ما خاورمیانه ای ها نسبت به این موضوع داریم.  

بعد از ظهر، مهمانِ ایوانکا (مادر ژلکو) بودیم. آلیاژ و اشپلا (پسر و دختر آنیتا) و اریکا (خاله ژلکو) هم بودند. خانه ایوانکا در یک تپه و در جایی فوق العاده زیبا قرار دارد. مساحت کل خانه با باغچه ها و استخر و غیره، 2000 متر است. ایوانکا، با پسر دیگرش پیتر زندگی میکند که مجرد است. در یک شرکت بعنوان راننده کار می کند و آنروز برای ماموریت کاری در راه پاریس بود.  چند کلمه ای تلفنی با او صحبت کردم. به ما خوش آمد گفت و قول داد پیش از پایان سفرمان برخواهد گشت و همدیگر را خواهیم دید. خانه ایوانکا، دو طبقه است و بالکنی دارد رو به شهر ماریبور و رود دراوا. 










خانه، پر از عکسهای خانوادگی و بویژه عکسهای پدر ژلکو و شوهر ایوانکا بود که سال پیش از دنیا رفته است. ارتشی بوده و اصلا اهل صربستان. ایوانکا برای نهار غذایی درست کرده بود که نامش پولنیِنا پاپریکا (Polnjena Paprika) است؛ به زبان خودمان همان دلمه فلفل البته فلفلهای بزرگِ هرمی شکل که در داخل قابلمه در آبِ همان غذا غوطه میخوردند و در کنارش پوره سیب زمینی هم بود. خودشان هر دو غذا را باهم در بشقاب میکشیدند و میخوردند. ما هم همان کردیم. غذای خوشمزه ای بود ولی برای حفظ ظاهر، به همان یک پرس رضایت دادم. پس از نهار، در بالکنِ رو به ماریبور نشستیم و در برابر منظره بی اندازه زیبای روبرویمان، قهوه و کیکهای میزبان مهربانمان را خوردیم. 










عصر به سمت ماریبور راه افتادیم. وسط راه، من از سمانه و سهند و ژلکو و آنیتا جدا شدم  و سوار ماشین دورچ شدم به رانندگی پسرش ساشا. از صبح هماهنگ کرده بودیم که برای تماشای بازی دوستانه تیمهای ماریبور و سلتیک گلاسگو به استادیوم برویم. این دومین تجربه ام در استادیوم رفتن در خارج از ایران بود. بار نخست در سال 2013 در بوداپست به تماشای بازی مجارستان-استونی رفتم. اینبار هم تجربه حال و هوای یک ورزشگاه خارجی برایم جالب بود. برای یک بازی دوستانه، تماشاگر خوبی آمده بود. دورچ برای هر کداممان یک آبجو بزرگ گرفت که در پایان نیمه اول آنها را تجدید کرد. هم خودش و هم پسرش شدیدا فوتبالی اند و تقریبا برای تماشای همه بازیهای تیم شهرشان به ورزشگاه می روند. چهره و تیپ ساشا عین پدرش است. او از زن اول دورچ است. در حد قابل قبول انگلیسی میداند و گفتگوی فوتبالی خوبی داشتیم. غیر از فوتبال، پدر و پسر از من درباره اوضاع اجتماعی ایران، میزان درآمد، اجاره خانه و غیره پرسیدند. 







تیم ماریبور یکی از دو تیم مطرح اسلوونی است و رقیب اصلی اش، المپیا از پایتخت (لوبیانا) است. ورزشگاه کوچکِ تر و تمیزی دارند با 13000 ظرفیت تماشاگر. تیمهای بزرگی مثل چلسی و شالکه برای لیگ قهرمانان اروپا در این ورزشگاه بازی کرده اند. من هم برای آنها از تیم شهر خودم -تراکتورسازی- گفتم و از ورزشگاه 70 هزار نفری اش. باورش برایشان سخت بود که در ایران برای تماشای یک بازی، 70 هزار نفر به ورزشگاه بروند. کل شهر ماریبور، 95000 نفر جمعیت دارد. 

بازی خوبی بود. ماریبور اول خوب بازی کرد ولی بعدا سلتیک بازی را در دست گرفت و بهتر بازی کرد. هر دو تیم، بازی را جدی گرفته بودند ولی در پایان صفر-صفر شد.    


در بازگشت، سمانه شاکی بود که ژلکو و آنیتا او را برای خرید جای خوبی نبرده اند، اصلا خرید نرفتند و بقول خودش وقتشان به بطالت گذشت. این شکایت تا پایان سفر باقی بود. 


1395/04/20

برنامه روز بعد، دیدار از خواهر آنیتا و شوهرش (لیدیا و رودی) بود. آنها  هم همان حوالی در خانه ای شبیه خانه مادر ژلکو که در یک تپه واقع شده است زندگی میکنند. وقتی به خانه شان رسیدیم، رودی داشت روی منقل کباب می پخت در حالیکه تنها یک شلوارک به تن داشت و ظاهرا این مسئله نه برای او و نه برای دیگران اصلا مهم نبود و به ما هم برنخورد. 







ژلکو، او را گرینگو صدا میکند و شوخیهای زیادی میانشان رد و بدل میشود. مردم اسلوونی یک نوع کباب کوچک شبیه کوبیده ما دارند بنام چِواپچیچی (ćevapčići) که هم خودشان درست میکنند و هم بصورت آماده از بیرون میخرند و در منقل میپزند. لیدیا و گرینگو زبانی که ما سر در بیاوریم نمیدانستند و ارتباطمان از طریق ژلکو بود. آنها هم خیلی مهربان بودند. پسری دارند که یادم نیست آنروز کجا بود. سهند با لیدیا ارتباط خوبی برقرار کرد و لحظات خوبی را باهم سپری کردند. هنگام خداحافظی، ما را با هدایایی برای خودمان و سهند بدرقه کردند. 








از خانه آنها، به ایستگاه راه آهن ماریبور رفتیم تا به لوبیانا برویم. سندرا، خواسته بود در ایستگاه لیتیا (Litija) پیاده شویم. ژلکو و آنیتا، تا خود قطار همراهی مان کردند و ما پس از حدود دو ساعت و نیم در ایستگاه خلوتِ لیتیا (بیرون شهر لوبیانا) بودیم. 


چند دقیقه بعد، سندرا و گرگور با یک ماشین کوچکِ بنز نشان، آمدند. خیلی خوشرو و صمیمی بودند و احساس راحتی داشتیم. همان چند دقیقه ای که منتظر میزبانان ناشناخته مان بودیم و لحظه ای که آنها آمدند و باهم از نزدیک آشنا شدیم، برای من از بهترین لحظات این سفر بود. از ایران آمده بودیم به یک کشور غریب و در ایستگاه راه آهن کوچکی که غیر از ما حتی یک مسافر دیگر در اطراف نبود، منتظر دو نفر غریبه بودیم که قرار بود سه شب مهمانشان باشیم. از آن غریبه ها فقط یک دو تا عکس قدیمی دیده بودیم و چند ایمیل کوتاه باهم رد و بدل کرده بودیم. سوار بر ماشینشان، وارد جاده ای شدیم که شبیه جاده های شمال خودمان بود. به خانه شان رسیدیم که وسط منطقه ای بسیار زیبا و شبیه جنگل قرار دارد. در اطراف هم تک و توک خانه های دیگری هستند ولی آنچه که بیشتر به چشم میخورَد درخت و مزرعه و جنگلهای فشرده است. خانه دو طبقه زیبا و بزرگی دارند که تازه خریده اند؛ از یک زن و مرد مسن که دیگر توانایی اداره و نگهداری چنین خانه بزرگی را نداشته اند و به آپارتمانی در شهر کوچ کرده اند. مانند بیشتر خانه هایی که پیش و پس از آن دیدیم، حیاط و باغچه بزرگی دارد. هیزمهای شکسته و چیده شده در گوشه حیاط و زیر سایه بان، منتظر زمستان هستند. داخل خانه از تمیزی برق میزد. گویا این مردم کار دیگری ندارند جز تمیز کردن خانه. در راهرو، عکسی از دختری چادری در کنار کاشیکاریهای مسجدی در ایران دیده میشود. به چهره دختر دقیقتر که نگاه کردم، دیدم خود سندرا است. نکته جالب خانه این بود که تقریبا همه جای آن از چوب بود. 







ما را به اتاقی در طبقه دوم که برایمان در نظر گرفته بودند راهنمایی کردند. کنارش یک سرویس بهداشتی تر و تمیز با همه امکانات، در اختیارمان بود. مانند ژلکو و آنیتا که یک تختخواب بچه برای سهند تدارک دیده بودند، سندرا و گرگور هم مشابه آن را در اتاق گذاشته بودند. کتابهای کتابخانه کوچکِ آن اتاق، توجهم را جلب کردند و بیشتر از همه دیوان حافظ با ترجمه انگلیسی چاپ تهران. کتابهای دیگری نیز درباره صوفیگری و موضوعات مشابه در قفسه ها دیده میشد و چند رمان معروف انگلیسی مانند گَتسبی بزرگ و موبی دیک. در پذیرایی در حال گفتگو بودیم که موسیقی آشنایی به گوشمان خورد. آلبوم «شب، سکوت، کویر» شجریان بود که با خود از ایران آورده بودند و به افتخار ما قطعاتی از آنرا پخش کردند؛ از جمله ترانه «ببار ای بارون». گفتم: «این ترانه را بلدم و در عید نوروز پارسال برای یک جمع خانوادگی در مشهد اجرا کرده ام». میگفتند در اسلوونی مردم در آوازخوانی در جمع خجولند و معمولا پرهیز میکنند. گفتم من اصلا خجول نیستم و شرح مینی کنسرتهایی را که بعضا در جمع خانواده سمانه اجرا میکنم دادم. قول گرفتند که آنرا برای آنها هم بخوانم. پس از آشنایی نخستین و تقدیم هدیه کوچکی که برایشان برده بودیم (شیرینی ریس-سوغات تبریز)، به پیشنهاد آنها برای پیاده روی در اطراف خانه شان، بیرون رفتیم. ما همچنان مسحور سرسبزی آن ناحیه و در کل، اسلوونی بودیم و دهانمان از دیدن زیبایی اطرافمان باز مانده بود. 







این پیاده روی برای سندرا و گرگور هم جالب بود، چون آنها هم تازه به آن منطقه آمده اند و با محیط و همسایه هایشان آشنا میشدند. غیر از زمین خوردن سهند، پیاده روی خوب و جالبی بود. در راهِ بازگشت، یک درخت آلوچه (به قول سمانه گورجه سبز-مشهدیها در زبان عامیانه به گوجه میگویند گورجه) نظر سمانه را جلب کرد. خواست بچیند و بخورد که گرگور با نگرانی هشدار داد که: «نه، نه، هنوز نرسیده! باید بماند تا شیرین شود!». سمانه که «گورجه سبز» دوست دارد، در برابر دهان باز و چشمان متعجب گرِگور چند تا از آنها را چید و خورد. پس از آن شروع کردیم به معرفی آلوچه به آنها و شرح دلدادگی ایرانیها به این میوه ترش. باورشان نمیشد. یادم آمد که ژلکو هم در ایران و در سفر به شمال، آلوچه را که برایش کاملا ناشناخته بود امتحان کرده بود و ترشی اش برایش غیرقابل تحمل بود. ظاهرا، این ملت، کلّ یوم از لذت این میوه اسرارآمیز بی بهره اند. 





با سندرا و گرگور هم تا آنجائیکه ممکن بود درباره موضوعات مختلف صحبت کردیم. علاقه عجیبی به شرق دارند. غیر از ایران، به هند، تایلند، قرقیزستان، ترکیه، تونس و پرتغال هم سفر کرده اند. در هند، مهمان یک عضو دیگر کوچ سرفینگ بوده اند که پیش از آن در اسلوونی از او میزبانی کرده بودند. اواخر امسال به پرو سفر خواهند کرد. برای سندرا جالب بود که ما با بچه هم، به شیوه کوچ سرفینگ سفر می کنیم. آنها هم به بچه دار شدن فکر میکنند. در طول چند روز اقامت در خانه شان، تا حد امکان تجربیات خوب و بدمان را درباره سهند به آنها منتقل کردیم. زوج بسیار روشنی هستند و به هم می آیند شدید. در طول حدود سه روز که با آنها بودیم، فقط ادب و مهربانی و دوستی و توجه دیدیم. 

آنها هم مانند ژلکو و شاید بسیاری دیگر از مردم اسلوونی، از آمریکاییزه شدن کشورشان ناخرسندند. از دیدشان، دیر یا زود ایران هم به جریان جهانی شدن خواهد پیوست تا مردم ایران هم در خدمت سرمایه داری جهانی قرار گیرند. از بکر و شرقی بودن ایران خوششان می آید و از الان به سفری دیگر به آن فکر میکنند. 

سندرا از داستان مهاجرتشان از بوسنی به اسلوونی در زمان جنگ بوسنی برایمان گفت. او پنج ساله بوده و مستقر شدن در کشور و شرایط جدید برایشان آسان نبوده است. پدرشان اصرار کرده که در کشور جدید از آن پس بجای زبان بوسنیایی، اسلوونیایی یاد بگیرند و صحبت کنند. در ابتدا سخت بوده و مهاجر بودنشان سختیهایی را در محیط جدید برایشان به دنبال داشته است.  

آنشب بازی فینال جام ملتهای اروپا برگزار میشد ولی کسی غیر از من مشتاق تماشای بازی نبود. همه خوابیدند و گزارشگر اسلوونیایی فقط برای من گزارش میکرد و در نهایت شگفتی ام، پرتغال بدون رونالدو، فرانسه را در خاک خود شکست داد و قهرمان شد. 



1395/04/21

روز بعد و با برنامه ریزی سندرا و گرگور، به لوبیانا رفتیم. پایتخت اسلوونی در مقایسه با شهرهای ایران خیلی کوچک و خلوت است و فقط 300 هزار نفر جمعیت دارد. برای فرار از گرما و کمی خنک شدن، اول به کلیسایی رفتیم بنام سنت جوزف (Sveti Jožef) که زیاد قدیمی نیست و ساختش مربوط به دهه دوم قرن بیستم است. پاپ ژان پل دوم در دیدارش از اسلوونی در سال 1996  مالکیت آنرا از دولت درآورده و به کشیشها داده است. تقریبا خالی بود و بی صدا. مجسمه پاپ و عکسهای بازدید مذکور در کلیسا بود. در اسلوونی، کلیساها معمولا همیشه و به روی همه باز هستند. 



پس از کلیسا، مستقیم رفتیم به قلعه معروف لوبیانا که اثر قرن 15 میلادی است. قلعه، در وسط شهر ولی در یک تپه واقع شده و بازدیدکنندگان برای رفتن به تپه باید با تقدیم 4 یورو برای هر نفر، سوار واگن بزرگی شوند تا آنها را روی شیب تپه، به بالا ببرد و در ورودی قلعه پیاده کند. قلعه، یک محوطه حیاط مانند خیلی بزرگ دارد که با بخشهای مختلف قلعه محصور شده است. در گوشه ای مسقف، دو زن و مرد در لباسهای ساکنان اولیه قلعه و در نقش های شاهزاده ای از آن دوران و همسرش، برای گروهی از توریستها زندگی خود را بصورت نمایش و به انگلیسی عالی شرح میدادند که جالب بود. 







بخشی از قلعه، زندانی بود با سلولهای مخوف. در یکی از سلولها که در اوایل قرن نوزده، پذیرای یکی از وزیران مجاری بوده است، تابلویی در کنار سلول است که شرح رنج وزیر یاد شده را نوشته و دسته گلی هم از طرف دولت مجارستان در کنار تابلو قرار داده شده است. 






قلعه به شهر لوبیانا کاملا احاطه دارد و از چهار طرف آن، شهر تا دور دستها دیده میشود.  روی برج اصلی قلعه، پرچم سبز و سفید رنگ شهر لوبیانا در احتزاز است. در این کشور، هر شهر برای خود پرچمی دارد. پیش خودمان گفتیم: «چه حرفها!» 






پس از قلعه، به مرکز شهر رفتیم؛ جایی که سه پل معروف قرار دارند. یکی از این پلهای سه گانه در میانه های قرن نوزدهم و دو تای آنها در دهه سوم قرن بیستم بر روی رود لوبیانا که از وسط شهر میگذرد ساخته شده اند. 






در کنار پلها، مجسمه شاعر معروف اسلوونی، فرانتس پرِشِرِن قرار دارد. این شاعر رمانتیک در قرن نوزدهم میزیسته و داستان عشق نافرجامش به لوئیزا (دختر یک تاجر ثروتمند) وِرد زبانهاست. میگویند بیشتر شعرهای عاشقانه اش را برای او سروده است. البته شعرهایش، فقط عاشقانه نبود. سرود ملی کنونی اسلوونی، از اوست. چشمان مجسمه در کنار سه پل به سمتی نگاه میکنند که پنجره خانه لوئیزا قرار دارد. در آنجا هم، پرتره سنگی لوئیزا در اندازه ای کوچکتر در کنار پنجره خانه ای که در آن میزیسته، به شاعر نگاه میکند. 





بعد از آن، از مرکز شهر دور شدیم و به سمتی رفتیم که مراکز خرید معروف با برندهایشان در یک جا جمع شده اند. تنها خاصیتشان، هوای خنکشان بود. پس از خلاص شدن از آنها در همان نزدیکی نهار خوردیم و به سمت خانه 200 ساله سندرا و گرگور راه افتادیم. 

خانه شان پر است از آثار شرقی از جمله ضربهایی که یکی از تونس و دیگری از یک کشور آفریقایی دیگر آمده بود و شبیه تنبک ایرانی بود. نواختن آنرا مدتی نزد یک آفریقایی ساکن اسلوونی بصورت تفننی آموخته اند و  از آموخته هایشان  دو نفری برایمان اجرا کردند.   




آنروز بعد از ظهر، سندرا یک نوع پن کیک برایمان درست کرد که عبارت بود از نان شیرینی به شکل لواش و مخلفاتی از قبیل موز و بستنی و غیره که در داخل آن قرار داده بود. نتیجه کار خوشمزه شده بود. 



1395/04/22

روز بعد، سندرا و گرگور، بازدید از یک قلعه تاریخی مربوط به قرن 16 میلادی را  برایمان تدارک دیده بودند. پیش از حرکت، صبحانه ویژه ای را که گرگور برایمان آماده کرده بود خوردیم. اسمش را گذاشته بود صبحانه خَرَکی (Donkey Breakfast). بشقابی بود مرکب از هویج، گردو، عسل و غیره که بسیار مقوی و سنگین بود ولی سمانه نپسندید و نخورد. 




پس از این صبحانه ویژه، راهی قلعه بوگِن اِشپرگ (Bogensperg) شدیم که اثر قرن 16 میلادی است. در شرق پایتخت اسلوونی بر روی تپه ای در وسط یک جنگل واقع شده است و رودخانه ساوا از نزدیکی آن می گذرد. اطراف قلعه بی اندازه زیبا و با انبوهی از درختان و چمنزارها احاطه شده بود. 

قلعه بوگِن اِشپرگ - عکس از اینترنت




آنروز قلعه سوت و کور بود و غیر از ما فقط یک زوج آلمانی با راهنمای مربوطه به دیدن قلعه آمده بودند. سندرا با سهند که داشت به خواب میرفت بیرون ماندند تا ما براحتی با گرگور از هر سه طبقه قلعه بازدید کنیم. بوگِن اشپرگ یکی از مهمترین آثار تاریخی اسلوونی است که بویژه بخاطر یکی از صاحبانش یعنی یوهان ویاکهارد والوازور (معروف به والوازور) مشهور است که در اواخر قرن 17 آنرا خریده و در آن میزیسته است. مجسمه ها و عکسهای والوازور در چند نقطه قلعه دیده میشود. 







گرگور بسیار با حوصله و با توضیحات کامل، همه جای قلعه را به ما نشان داد. با آن بنای زیبا، به تاریخ اسلوونی رفتیم. داخل و خارج قلعه را بازسازی کرده و بسیار تمیز نگه داشته اند طوریکه به یک موزه بی نظیر تبدیل شده است.  والوازور، اولین نقشه اسلوونی را تهیه کرده و با دستگاه چاپ خود چاپ کرده است. در قلعه، دوربینها و دیگر وسائل ستاره شناسی هم بود. کتابخانه بزرگی هم در سالن اجتماعات قلعه هست که گویا در زمان خودش بزرگترین کتابخانه اسلوونی بوده است. 



نقاشیها و عکسهای قدیمی قلعه، لباسهای مردم دوره های مختلف اسلوونی و اشیاء عتیقه دیگر هم در بخشهای مختلف قلعه برای دیدن گذاشته شده اند. برخی از عکسها مربوط به مراسمهای ازدواج است که در این قلعه برگزار شده اند. در کل والوازور خدمات بزرگی برای کشورش انجام داده و نزد مردم اسلوونی با خوشنامی یاد می شود. دیدار از این قلعه 400-300 ساله فوق العاده بود و از آن لذت بردم. 



به سمت خانه راه افتادیم و در بین راه به قصد خوردن نهار در رستورانی توقف کردیم. هوا به شدت گرم بود ولی میز و صندلیهای رستوران در سایه ای خنک قرار داشتند. به پیشنهاد سندرا و گرگور، یک غذای سنتیِ اسلوونی بنام بوگراچ (Bograč) سفارش دادیم که بسیار شبیه آبگوشت خودمان است. مثل آبگوشت که آنرا با نام ظرفی که در آن پخته میشود (دیزی) نیز می نامند، بوگراچ هم در اصل نام ظرفی مسی است که این غذا را در آن می پزند. در این غذا، سه نوع گوشت را همزمان میریزند (گوسفند، گوساله، خوک). محتویات دیگرش عبارتند از گوجه فرنگی، سیب زمینی، قارچ، فلفل، ادویه و غیره. خوشمزه بود و بیشترِ آنرا که در یک ظرف سوپخوری آورده بودند، خودِ من آنهم به سبک آبگوشت خوری خودمان (خُرد کردن نان در آن) خوردم. سرِ میز غذا، سهند در ادامه شیطنت و دردسرآفرینی هایش، از صندلیِ خود افتاد که به خیر گذشت. در طول سفر، چندین بار حوادثی برای خود درست کرد که بعضی از آنها چندان هم به خیر نگذشتند. 

بوگراچ

با غرغرهای سمانه به خانه آمدیم. شاکی بود که برای خرید نرفته ایم. در خانه سندرا و گرگور که فاصله دوری از شهر دارد، به فکر این بود که حتی اگر شده، با تاکسی به لوبیانا برود تا خرید کند. ولی وقتی گرگور گفت حدود 50 یورو کرایه تاکسی خواهد بود، دیگر چیزی نگفت. از بعد از ظهر آن روز، هم من و هم گرگور با دوست دیگرمان دنی (اهل ماریبور) برنامه روز بعد و سفر با او به ونیز را هماهنگ میکردیم. 

دنی پسر بسیار مودب و درستی از ماریبور است که در زمستان سال 1393 یعنی چند ماه پس از سفر ژلکو و آنیتا به ایران، با یکی از دوستان ژلکو بنام اوتو به ایران آمدند و آنها هم چند روز مهمان ما بودند. پس از سفر بیست و چند روزه شان به ایران، با آنها نیز در ارتباط بودیم. غیر از ایران، به کشورهای زیادی سفر کرده است که در میان آنها آرژانتین، نیوزلند در یادم مانده است. اخیرا هم سفری به ایسلند داشته است که یکی از گرانترین کشورهای دنیا است. پیش از سفر به اسلوونی، سمانه گفت دوست دارد سفری هم به ونیز ایتالیا آنهم از راه دریا داشته باشیم. امکانش را از ژلکو پرسیدیم. گفت: «کشتی های ونیز هر روز از بندر کوپر اسلوونی راه میفتند و شب برمیگردند و شما میتوانید با آنها بروید و برگردید» ولی بعدا خبر داد که خارج شدن از اسلوونی از راه دریا و ورود به ایتالیا به معنی ورود دوباره به حوزه شنگن است که آن هم نیازمند ویزای دوباره شنگن خواهد بود. ولی راه حل دیگری پیشنهاد کرد. گفت: «دنی شما را با ماشین به ونیز خواهد بُرد». 

بعد از ظهر آنروز به صحبت و گردش در اطراف خانه زیبای میزبانانمان، سندرا و گرگور گذشت ولی اتفاق ویژه ای در راه بود. 







پدر و مادر سندرا (راتیمیر و میلوژکا) که در همان نزدیکی ها زندگی میکنند به دیدن آنها و البته ما آمدند. زن و مرد بسیار خوش مشربی بودند که اصلا به قیافه شان نمیخورد عروس و داماد و نوه داشته باشند. به سفارش سندرا و گرگور، با خود کباب و جوجه کبابِ آماده، خریده بودند. دور میزِ کنارِ اجاق ذغالیِ حیاط خانه شان جمع شدیم. گرگور مشغول آماده کردن اجاق شد و همزمان آبجوهای مختلف را روی میز چید. خوشبختانه، سهند به خواب رفت تا بزم مان را به هم نزند. راتیمیر و میلوژکا، به تازگی از سفرِ دو هفته ای شان به آمریکا بازگشته بودند. دختر بزرگشان از 8-7 سال پیش با همسر و دو بچه اش در شیکاگو زندگی میکند. کمی انگلیسی بلد بودند و بویژه مادر سندرا خیلی تلاش میکند که انگلیسی اش را کامل کند تا بتواند با نوه هایش راحت صحبت کند. در میانه کباب و آبجو و داستانهای آمریکا، صحبت از مولانا شد و سفر سندرا و گرگور به ترکیه که در اصل به منظور دیدار از قونیه و آرامگاه مولانا انجام شده بود. سندرا گفت: «کتابی هست از یک نویسنده ترکیه ای درباره مولانا که همه ما چهار نفر آنرا خوانده ایم و بسیار تحت تاثیر قرار گرفته ایم». نامش را پرسیدم. گفت: «عشق». گفتم: «خوانده ام». سندرا رفت و کتاب را آورد که نسخه ترجمه شده به زبان اسلوونیایی بود. برایم جالب بود که همه آنها آنرا خوانده بودند و اصلا اینکه این کتاب به زبان اسلوونیایی ترجمه شده است. 

کتاب «عشق» از نویسنده ترکیه ای «اِلیف شافاک»، حدود 8-7 سال پیش منتشر شد و من نسخه ترکی آنرا از یک دوست ترکیه ای که آن موقع در تهران زندگی میکرد گرفتم و با ولع خواندم. دو داستان است که همزمان روایت میشوند و یکی در زمان حال و دیگری در زمان مولانا اتفاق می افتد. داستانِ زمان مولانا، شرح دلدادگی مولانا به شمس است که بسیار زیبا و ماهرانه نوشته شده است. این کتاب در ایران هم ترجمه و چاپ شده ولی نمیدانم چرا با نام «ملت عشق» منتشر شده است. 

هوا تاریک شده بود، ماه در آسمان بود و باران هم نم نم می بارید. گرگور از من خواست ترانه «ببار ای بارون» را در حضور پدر و مادر سندرا بخوانم. اول، شعر را برایشان خواندم و معنی کردم و سپس ترانه را خواندم:

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
.
.
.


خوششان آمد و از دیدشان بسیار با احساس بود و پایان خوبی برای شب نشینی مان. راتیمیر و میلوژکا سوار ماشین شدند که بروند. سندرا گفت: «صبر کنید تا پول کبابها را بیاورم». گفتند: «باشد برای بعد». سندرا گفت: «فراموش میکنم». گفتند: «ما فراموش نمی کنیم». 


1395/04/23

روز بعد، هم ما و هم میزبانانمان عازم سفر بودیم. سندرا و گرگور طبق برنامه قبلی، میخواستند برای چند روز به سواحل اسلوونی یا کرواسی بروند. ما هم قرار بود با دنی به ونیز برویم. از شب قبل، گرگور و دنی محل ملاقاتمان را تعیین کرده بودند. از سندرا تشکر و خداحافظی کردیم. گرگور ما را به جایی کنار جاده بُرد که دنی با ماشینش منتظرمان بود. آنجا از گرگور هم خداحافظی کردیم و به سمت جنوب اسلوونی و ایتالیا به راه افتادیم. 



دنی گفت تا ونیز سه-چهار ساعت راه است. خودش آخرین بار (و شاید هم اولین بار) ده سال پیش به ونیز رفته بود و این سفر برایش، هم فال بود هم تماشا. مجهز آمده بود؛ با فلاسکهای چای و قهوه، ساندویچهای آماده، صندلی ویژه بچه در ماشین، نقشه، دستگاه مسیر یابِ ماشین، کتابهای راهنمای گردشگری در ونیز و غیره. غیر از اینها از حرفهایش معلوم بود که برای سفر، کلی تحقیق و مطالعه کرده بود. مرز اسلوونی-ایتالیا فقط با پرچمهای دو کشور مشخص شده است و کنترلی در کار نیست. 



پس از پرچمها، زبان تابلوهای جاده همه ایتالیایی شد. از لوبیانا تا مرز، یکساعته رسیده بودیم. پس از دو ساعت دیگر رانندگی تا ونیز، از جاده ای در امتداد دریا وارد شهر شدیم ولی بزودی از دریا خبری نبود و همه پل و روگذر و زیرگذر و بزرگراه بود. 



شهر ونیز اکنون دو نوع شده است. ونیز مدرن، شبیه همه شهرهای دیگر دنیاست با خیابانها و بزرگراهها و ماشینها و غیره. ولی ونیزی که همه از جمله ما را به سوی خود کشانده بود در پشت این نشانه های دنیای مدرن قرار دارد. دنی ماشین را در پارکینگ بسیار بزرگی بنام ترونشِتتو (Tronchetto) پارک کرد. ونیز در اصل از چند جزیره تشکیل شده است که مهمترینش جزیره سن مارکو است.  این پارکینگ در گوشه غرب ونیز در جزیره ای به همین نام واقع شده است. از کنار پارکینگ قایقهایی هست که مسافران را به ونیز قدیم می برند. با پای پیاده هم، تا ورودی بخش قدیمی شهر حدود نیم ساعت راه است. اول میخواستیم سوار قایق شویم ولی هم به دلیل شلوغی و هم بدلیل اینکه نفهمیدیم کدام به کدام است و کدام قایق به کجا میرود، از خیرش گذشتیم و پیاده راه افتادیم. ساعت حدود 10:30 بود و هوا گرم. پس از حدود همان نیم ساعتی که دنی گفته بود، به پلی شیک با کفی شیشه ای رسیدیم که از آن به بعد ماشینی در کار نبود و فقط سیل جمعیت بود از هر نژاد و قوم و قبیله و رنگ که به سمتی که بعدا معلوم شد مرکز ونیز قدیم است روانه بود. 



پس از آن، پیاده روی مان تا مقصد نهایی، همه از کنار کانالها و روی پلهای کوچک و بزرگ و کوچه پس کوچه های سینمایی ونیز بود. در کمال شگفتی من، در این کوچه ها و درست در کنار کانالها، آپارتمانها و خانه هستند و زندگی در آنها جریان دارد. بعضی از خانه ها درست در کنار کانال آب واقع شده اند، یعنی دیوارشان به آب چسبیده است. 






توریست آنقدر زیاد است که از دیدن خود ایتالیاییها و شنیدن ایتالیایی تعجب می کنی. بازار عکس از خود، وسایل این نوع عکسبرداری، پیراهن، کلاه، آهن رباهای یادگاری با طرحهای شهر ونیز، نقاشی، نوازندگی، تردستی و غیره داغ بود و هر کس در پیِ روزی خود بود. چهره بیشتر دستفروشها، به اهالی هند یا سری لانکا می خورد. 










ونیز واقعا زیباست. بخش بزرگ این زیبایی را مرهون همنشینی ساده آب و خشکی و انسان در کنار هم و بدون مزاحمت ماشین ها و دود است و البته معماری دست نخورده زیبایش. رفت و آمد در آن با پای پیاده و دوچرخه و قایق صورت میگیرد. یادم نیست موتورسیکلت هم در شهر بود یا نه. کاش در همه شهرها چنین محدوده بدون ماشین وجود داشت تا دست کم آنجا میشد دور از آزارِ دیوانگان ماشین و دود و سر و صدا و سرعت، زندگی کرد. 







کمی که خسته رفتیم، هم برای استراحت و هم برای خوردن نهار، دنی با نقشه اش، پارک کوچکی را پشت یکی از راههای اصلی رفت و آمد توریستها پیدا کرد و از طریق کوچه باریکی، از همهمه آنجا وارد پارک آرام و بی سر و صدا شدیم. استراحت خیلی خوبی بود و خیلی چسبید. دنی بساط بیسکویت، آب، ساندویچهای آماده (که خودش درست کرده بود)، فلاسکهای چای و قهوه و غیره را پهن کرد و همگی تا سیر شدن کامل خوردیم و نوشیدیم. در راه لوبیانا تا ونیز، گرانی فوق العاده همه چیز در ونیز گفته بود و اینکه به همان دلیل، خوردنیها و نوشیدنیها را آماده کرده و با خود از ماریبور آورده است. یکی از دوستانم در ایران که یکبار به ونیز سفر کرده است، میگوید برای یک شب هتل 200 یورو پرداخت کرده است. 




پس از نهار، سهند با یک پسر تقریبا همسن خودش که ظاهرا اهل خود ونیز بود، طرح دوستی ریختند و باهم دویدند و بازی کردند. علاقه بچه ها به همسن های خودشان برای من خیلی جالب است.  










به پیاده روی مان ادامه دادیم و به شلوغترین محل سفر یک روزه مان به ونیز، یعنی میدان سن مارکو رسیدیم. سن مارکو در اصل نام کلیسای بزرگی است مربوط به قرن 12-11 میلادی که در این میدان قرار دارد. یک میدان مستطیلی بزرگ است که در آن لحظه پر از جمعیت بود. غیر از این کلیسا، هم در مسیر رفت و هم در مسیر برگشت چند کلیسای دیگر را هم دیدیم و داخل رفتیم. علت داخل رفتن، نه فقط دیدن بلکه خنک شدن هم بود. معماری شان زیبا بود. همه توریستهایی که همان مسیر ما را می پیمایند، تا این میدان می آیند و ونیز گردی شان در اینجا تقریبا به پایان میرسد. صد قدم آنسوی میدان، دریای آدریاتیک است. برای خنک شدن و استراحت، کنار آب نشستیم و پاها را به آب دادیم.  







گردش یک روزه ما در ونیز، حدود ساعت شش و نیم بعد از ظهر به پایان آمد. از میدان سن مارکو با همان سرعت لاک پشتی به ورودی ونیز قدیمی بازگشتیم. هنگامی که از آن بیرون آمدیم، احساس می کردم ونیز قدیم موزه ای است در داخل ونیز جدید.  
برای اینکه ما خسته تر نشویم، دنی گفت پیاده تا پارکینگ میرود تا ماشین را به جایی که ما هستیم بیاورد. تا آمدن او، با تماشای مردم، بازی با سهند و غذا دادن به پرنده ها مشغول شدیم. 



قرار بود آن شب را در شهر کوپر در جنوب اسلوونی بمانیم. دنی بصورت اینترنتی خانه ای در آنجا اجاره کرده بود و از ونیز به سمت آنجا حرکت کردیم. دو ساعت بعد، آنجا بودیم. در اصل روستایی بود بنام  پوبِگی (Pobegi) چسبیده به شهر کوپر. خانه، در محوطه ای بسیار زیبا و سرسبز واقع شده بود و از همه جای آن گُل می بارید. بزرگ، دو طبقه، حیاط دار و باغچه دار بود. صاحبخانه و زنش در طبقه بالا بودند و طبقه اول را به اجاره می دادند. مرد صاحبخانه، با هزار رقم توضیحات و اطمینان از اینکه آنجا راحت خواهیم بود، طبقه اول را با رمز اینترنت بی سیم و غیره به ما تحویل داد و رفت. خودبخود یاد اجاره کردن ویلا در شهرهای ساحلی کشور بی در و پیکر خودمان افتادم که معمولا صاحبخانه ویلایی را که دو ساعت پیش خالی شده است، همینطوری به مسافران جدید اجاره میدهد و این رویه برای هیچکدام از طرفین غیرعادی نیست. استاندارهای زندگی در کشورهای مختلف چقدر فرق میکند!


1395/04/24

 

صبح روز بعد، دنی برای صبحانه برایمان نیمروی تخم مرغ و کدو و قهوه درست کرد. هم تخم مرغها و هم کدوهای سبز از مزرعه خودشان در ماریبور بود. 




آنروز برنامه مان، رفتن به کوپر، توقف کوتاهی در آنجا و بعد راهی شدن به سمت ماریبور بود. البته میان برنامه ای هم در راه بود. پیش از رفتن به کوپر، دنی برنامه ملاقات با پدر و مادر یکی از دوستانش را ترتیب داده بود که در همان روستای پوبگی زندگی می کنند. من عاشق این دیدارها هستم. علتش هم، از نزدیک دیدن زندگی آدمهایی است که مدل زندگی، روابط و فرهنگشان کاملا برایم ناشناخته است. زن و مرد میانسالی بودند به نامهای بویان و اولگا. در خانه ای دو طبقه و با حیاطی بزرگ زندگی می کنند. با خوشرویی و مهربانی ما را پذیرفتند و به طبقه دوم هدایت کردند. مانند همه خانه های این کشورِ سبز، بیشتر بخشهای خانه از چوب بود. زندگی ساده و بی شیله پیله ای داشتند و البته پر از کتاب. در اتاق پذیرایی، کتابخانه ای بود که غیر از چند فرهنگ لغت انگلیسی، بقیه کتابها به زبان خودشان بود. بویان و اولگا چند سال پیش به کشور نپال سفر کرده اند و راست یا دروغ به هیمالیا هم صعود کرده اند. اولگا کمی انگلیسی می دانست. ایران برایشان نا آشنا نیست. پسری دارند که چند سال پیش با همسرش به ایران سفر کرده است. وقتی از بویان، درباره نظر پسرش درباره ایران پرسیدم، انگشتان شصت و سبابه اش را شبیه استیکر تلگرام به هم چسباند، جلوی لبانش گرفت و ماچ کرد. ما را به آشپزخانه دعوت کردند و اولگا برایمان غذایی آورد بنام مینِشترا (Mineštra) که شبیه آش خودمان بود با محتویاتی مانند نخود و سبزی و لوبیا و با تفاوتهایی مانند سیب زمینی و ماکارونی لوله ای. خوشمزه بود ولی موقع خوردن دوست داشتم آنرا با کشک یا ماست بخورم. پس از آن، یک نوع شیرینی آورد بنام اشتروکل که مزه اش برایمان اصلا آشنا نبود. شیرین بود ولی داخلش پنیر هم داشت و تناقضی بین مزه ها بود. 






مینِشترا 



اشتروکل 



دیدارمان با این زن و شوهر مهربان حدودا 2 ساعت طول کشید و آنها را هم به ایران دعوت کردیم. پس از گشتی در حیاط بزرگ و باغچه هایشان، به سمت کوپر حرکت کردیم. 







کوپر، شهر بسیار کوچکی در جنوب اسلوونی و در ساحل دریای آدریاتیک است که همه اش 35-30 هزار نفر جمعیت دارد. کل اسلوونی 40 کیلومتر مرز دریایی دارد و کوپر تنها بندر این کشور است. 








اشپلا دختر آنیتا در همین شهر درس میخوانَد و آنجا را بیشتر از ماریبور می پسندد. می گفت مردم ماریبور مثل مردم کوپر شاد نیستند. برای ما که همه شهرهایشان بهشت بود و پر از حوران «ز شش جهت». چند ساعتی بیشتر در کوپر نبودیم و پس از گشتن در ساحل و بازی سهند در پارک کنار ساحل و وقت تلف کردن در یک مرکز خرید و پس از آنکه عکسهایمان را هم گرفتیم از کوپر خارج شدیم.  











بعد از ظهر به ماریبور رسیدیم. ژلکو و آنیتا با بورَکهای گرم و آبجو منتظرمان بودند. در تلویزیون، بازی مرحله مقدماتی لیگ قهرمانان اروپا بین تیمهای ماریبور اسلوونی و لفسکی صوفیای بلغارستان در حال پخش بود و با پایان بدون گل آن، ژلکو ناراحت شد. 






1395/04/25

روز بعد، صبحانه را با ژلکو و بدون آنیتا خوردیم. ژلکو مرخصی گرفته بود ولی آنیتا باید کار می کرد. در اسلوونی، یکی از خوردنیهای صبحانه، کِرِم جگر مرغ است که بصورت بسته بندی شده در اندازه خامه های صبحانه خودمان میخرند و با مالیدن روی نان میخورند. 







آنروز به تلافی قایق سواری نکردنمان در ونیز که سمانه را از دست من شاکی کرده بود، ژلکو ما را به یک مرکز تفریحی کوچک در کنار رودخانه دراوا بُرد تا قایق سواری کنیم. سمانه خواست سهند را هم سوار قایق کند ولی خوشبختانه ترسید و پیش ژلکو ماند تا با وسایلِ بازی که همانجا کنار دریاچه نصب کرده بودند بازی کند. قایق سواری روی رودخانه دراوا، تجربه جالبی بود. برای من اولین تجربه پارو زنی بود. بزرگی و پرآبیِ رودخانه دراوا در درون آن بیشتر به چشم می آمد. به نوبت، فرمان قایق را هر دو بدست گرفتیم و پس از حدود 45 دقیقه پارو زنی از آب بیرون آمدیم در حالیکه سهند، نه در فکر ما، بلکه همچنان مشغول اسباب بازیها بود. 











فرصت خوبی بود با ژلکو درباره مسائل مورد علاقه ام صحبت کنم؛ از جمله عضویت اسلوونی در اتحادیه اروپا. ژلکو کلا با اتحادیه اروپا مخالف است و تشکیل آنرا در اصل برای استثمار کشورهای کوچک اروپا توسط کشورهای بزرگتر و بویژه آلمان می داند. می گوید: «کاری را که هیتلر میخواست با اسلحه انجام دهد، مرکل با اتحادیه اروپا انجام داده است. کشور ما بَرده آلمان و دیگر کشورهای اروپایی شده است. هر کجا که نگاه می کنی، فروشگاهها و شرکتهای زنجیره ای آلمانی و اتریشی را می بینی که ما فقط مواد اولیه محصولاتشان را تامین می کنیم.» چند روز پیش از آن، مردم بریتانیا به جدایی از اتحادیه اروپا رای داده بودند. ژلکو خوشحال بود و می گفت: «ما هم باید همین کار را انجام دهیم، ولی صدای مخالفان در اینجا آنقدر بلند نیست که شنیده شود». 






کلا وطنش را دوست دارد. در سفر به ایران، همه جا پیراهنهایی به رنگ ملی اسلوونی (سبز روشن) که نام کشورش بر رویشان نوشته شده بود می پوشید. پرسش دیگرم از او که از دنی هم پرسیده بودم، درباره همجنسگرایی در اسلوونی، قانون آن و نگاه خانواده ها به آن بود. گفت: «همجسنگرایی در اسلوونی وجود دارد، خانواده ها هم خوششان نمی آید ولی کاری نمیتوان کرد. در اسلوونی، همجسنگرایان میتوانند ازدواج کنند ولی نه در کلیسا. تازگیها قانون پذیرش بچه توسط زوجهای همجنسگرا رای نیاورد». 


از او درباره رواج مواد مخدر در کشورش و نگرانی خانواده ها درباره آن پرسیدم. تایید کرد که این مسئله در اسلوونی هم وجود دارد و در این باره با بچه هایشان صحبت میکنند. درباره مهاجرت جوانانشان به خارجه پرسیدم. گفت: «هم نسلان من نه، ولی جوانها مهاجرت میکنند و مقصدشان اغلب آمریکا و کانادا است. اشپلای ما هم از این رویاها در سر دارد». به او گفتم: «در کشور ما هم همه عشق مهاجرتند و در حال رفتن؛ بویژه تحصیلکرده ها. آنها با بی مسئولیتی تمام، کشورشان را ترک میکنند و به جاهای خوش آب و هوای دنیا مثل کانادا و آمریکا و استرالیا می روند تا، روزی که وطنشان همینطوری آباد و آزاد شد به آن برگردند و از قورمه سبزیهای خوشمزه مادر یا خواهر بخورند». 




بعد از ظهر قرار بود صنم، دختر ایرانی، و شوهرش مته را در یک مرکز خرید بنام یورو پارک ببینیم. همان روزی که اتفاقی در مرکز خریدی دیگر در ماریبور آنها را دیدیم، قرار گذاشتیم که در بازگشت از لوبیانا و ونیز همدیگر را ببینیم. ژلکو ما را به یورو پارک بُرد و خودش به دنبال آنیتا رفت. در آن مرکز خرید، پس از پرسه زدن و خریدهای بی پایان سمانه، به کافه ای رسیدیم که صنم و مته با دختر اسلوونیاییِ فارسی زبانشان منتظرمان بودند. سمانه به خرید، بیشتر از آشنا شدن با آدمهای جدید علاقمند بود و رفت که در فروشگاهها بچرخد. من هنوز مبهوت فارسی صحبت کردن برینا و تاثیری که صنم با فرهنگ ایرانی اش بر شوهر و دخترش گذاشته بود، بودم . مته هم، به ایران علاقمند است و در زمینه های تجاری با ایرانیها کار میکند. به همین دلیل در سال سه-چهار بار به ایران می آید. آرامش زندگی در ایران را دوست دارد، چون به گفته او زندگی در اسلوونی پر از تنش است. من و مته بیشتر درباره کار صحبت کردیم. علاقمند است تجارتش را با ایران بیشتر و بهتر کند و در همین راستا، درباره امکان همکاری با همدیگر صحبت کردیم.  


ژلکو آن شب که شب آخرمان در اسلوونی بود، دوباره از دنی دعوت کرده بود که با ما باشد. به همین دلیل دنی در مسیرش به یورو پارک آمد که باهم به خانه ژلکو و آنیتا برویم. برایمان مرباهای گلابی، زردآلو و توت فرنگی آورده بود که همه را مادرش از محصولات باغشان درست کرده بود. به خانه ژلکو که رسیدیم، غیر از خودشان، مادرش و برادر ژلکو، پیتر، هم بود. بسیار خوش مشرب و مهمان نواز بود. همان روز از پاریس برگشته بود با خبر آدمکشیِ دیوانه ای که با کامیون هشتاد و چند نفر را در ساحل نیس کشته بود. انگلیسی اش خوب بود. بسیار علاقمند به ایران است و ما دومین ایرانیانی بودیم که ملاقات می کرد. اولین برخوردش با یک ایرانی برایش جالب بود و برایمان تعریف کرد. با هواپیمایی امارات به تایلند سفر می کرد و ایرانی مزبور، مهماندار آن هواپیما بود. هموطنمان سفره دلش را برای پیتر باز کرده و از زندگی و بویژه از کار مهمانداری اش ناله کرده بوده که «آخر این هم شد کار؟». پیتر به او گفته بود:  «تو مهمانداری و اینطور می گویی. من که راننده ام چه باید بگویم؟» به او قوت قلب داده بود که کار خیلی خوبی هم دارد. 


هوا سرد شده بود و لباسهای گرم احتیاطی را که از ایران آورده بودیم پوشیدیم. ژلکو برایمان بلیط قطار گرفته بود تا فردای آن روز، از ماریبور به وین برویم و پس فردایش از آنجا به تهران پرواز کنیم. از آنجاییکه پرواز برگشتمان ساعت 10 صبح بود تصمیم گرفتیم شب پیش از پرواز را در وین سپری کنیم که بهانه خوبی برای دیدار دوباره با دوست اتریشی مان میشی (کوتاه شده میشائیل) بود. 









1395/04/26

روز آخر، ژلکو و آنیتا تا لحظه سوار شدن به قطار با ما بودند. در ایستگاه راه آهنِ سوت و کورِ ماریبور، با شامه ایرانی یاب خودم، یک زن و شوهر جوان ایرانی را شناسایی کردم. ساکن ایران بودند و پس از دیدار از ایتالیا (یا فرانسه)، به اسلوونی آمده بودند و حالا به اتریش می رفتند. از ژلکو و آنیتا بخاطر محبتها و زحماتشان تشکر کردیم و به امید دیدار دوباره، از آنها خداحافظی کردیم. 



در قطار، با یک دختر و پسر خیلی جوان استرالیایی هم کوپه شدیم که از زاگرب سوار قطار شده بودند. اول فکر کردیم دوست هستند ولی بعدا با تعجب من زن و شوهر از آب درآمدند که برای ماه عسل به سفر اروپا آمده بودند. تعجبم به این دلیل بود که فکر نمی کردم در کشوری مثل استرالیا جوانانی به سن و سال آنها (حدودا 23 و 26 ساله) ازدواج کنند. 

حدود 4 ساعت بعد در ایستگاه مایدلینگ وین بودیم. میشی آنجا منتظرمان بود. هیچ عوض نشده بود؛ فقط کمی جا افتاده تر شده بود. سه سال پیش در تابستان سال 1392 دو روز مهمانش شدیم و پس از آن ارتباطمان همچنان برقرار بود. با دو قطار مترو و کمی پیاده روی به خانه اش رسیدیم که همان خانه سه سال پیش بود؛ به تمیزی گذشته. آن هم مانند خودش زیاد عوض نشده بود. فقط دیگر تلویزیونی در کار نبود و دکور اتاق پذیرایی کمی عوض شده بود. عکسهای روی دیوار مربوط به مهمانهایش از همه جای دنیا، بسیار بیشتر شده بود و تقریبا همه آن قسمت از دیوار بین دو پنجره اتاق پذیرایی را پر کرده بودند. عکس من و سمانه هم که سه سال پیش در همان اتاق و به همان منظور گرفته بود، در میان عکسها بود. 










کلا از میشی خوشم می آید. یک پسر باسواد، آگاه از دنیا و علاقمند به دانستن درباره آدمها و فرهنگهای مختلف است. خانه اش خاطره سفرِ سه سال پیش را به اتریش و مجارستان برایمان زنده کرد. با سمانه و سهند بیرون رفتیم تا از سوپرمارکت زنجیره ای بزرگی در همان نزدیکیها که نشانی اش را سمانه از سه سال پیش به یاد داشت چیزهایی برای خوردن بخریم. آن بخش از وین پُر است از مهاجران منطقه بالکان که بیشتر در زمان جنگ بالکان در دهه 1990 آمده اند. برای همین، آنجا بیشتر زبانهای آن منطقه به گوش میخورد تا آلمانی. کلا مدت کوتاهی که در وین بودیم، این مسئله مهاجران خوش آیند نبود و من احساس خوبی نداشتم. رفته بودیم اتریش و اتریشی ها را ببینیم و آنجا خبری از آنها نبود. همین احساس را در استکهلم سوئد در سال 1390 داشتم که در شهر، از هر قوم و نژاد میدیدی الا سوئدی. ولی باید پذیرفت که مهاجرت هم جزو زندگی بشر است و گریزی از آن نیست. 

آن شب در خانه میشی و با او، شامی ایرانی خوردیم. مطابق همه سفرهای خارجی مان، از ایران با خود گوشت قورمه آورده بودیم که به سبک مشهدی درست شده بود. ضمن شناساندن آن به میزبان اتریشی مان، آنرا با خیارشورهای عجیب و غریبی که از آن فروشگاه گرفتیم خوردیم. 

گفتگو با میشی لذت بخش بود. تا هنگامیکه خوابم بیاید و با در نظر گرفتن اینکه فردا صبحِ خیلی زود باید به فرودگاه می رفتیم، با او درباره مسائل مختلف بویژه درباره اوضاع اجتماعی و سیاسی ایران که از علاقه های اوست صحبت کردیم. 


1395/04/27

فردا صبح ساعت 6 با میشی از خانه خارج شدیم تا به موقع به پرواز ساعت 10 برسیم. تا فرودگاه با مترو، یک ساعت راه بود. میشی تا ایستگاهی که در آنجا باید قطار عوض می کردیم با ما  آمد و ما را به دوست دیگر اتریشی مان، مارتین، سپرد. با میشی همانجا خداحافظی کردیم. مارتین هم در سفرِ سه سال پیش مان، دو روز از ما میزبانی کرده بود. دوست داشتم در این سفر حتما ببینمش. به دلیل کمبود وقت و فرصت، با متانت پذیرفت که در ایستگاه مترو همدیگر را ببینیم و تا فرودگاه با ما همسفر باشد. مرد میانسال مطلقه مهربانی است که تقریبا همیشه، مهمانی از سایت کوچ سرفینگ دارد. همان روز هم، مهمانان جدیدش را در خانه تنها گذاشته و پیش ما آمده بود. برای سوغاتی، یک بسته خرمای ایران برایش برده بودیم. حدود یک ساعتی که با او بودیم از زندگی کنونی اش و برنامه های آینده اش گفت، بویژه سفری طولانی در سال 2019 و با دوچرخه از اتریش تا استرالیا که از حالا برای آن برنامه ریزی می کند. دوچرخه ای که میخواهد با آن به این سفر طولانی برود، در اصل سه چرخه و دو نفره است و صندلیهایش معمولی هستند (نه دوچرخه ای). قرار است این سفر را تنها انجام دهد. صندلی دوم روی سه چرخه، برای این است که در کشورهای مختلف اگر کسی خواست، بخشی از راه را با او همراهی کند. همانجا صندلی دوم سه چرخه اش را در مسیر ایران برای خودم رزرو کردم تا بخشی از راه را با او رکاب بزنم.  او هم، درباره برنامه بعدی ما برای سفر پرسید. گفتیم سال بعد می خواهیم به یکی از کشورهای همسایه ایران سفر کنیم. مارتین در فرودگاه، تا جایی که دیگر فقط مسافرین بلیط به دست اجازه ورود داشتند با ما آمد و همانجا از او خداحافظی کردیم.    





تاریخ ارسال: 12 مهر 1395 ساعت 21:24 | نویسنده: نادر پورباقر | چاپ مطلب 13 نظر